همه ایرانیان و یا جمع کثیری از این مردم، دانشمند فرزانه پروفسور حسابی را می شناسند کسی که در عمر پر مایه خویش صرفاً در راه اعتلای علم و رساندن نام ایران بر بلندای قلل علمی جهان نقش فراموش نشدنی را برای ایران به یادگار گذاشت. مهندس ایرج حسابی فرزند خلف پروفسور به نمایندگی از بنیاد این فرهیخته فرزانه در نامه ای سرگشاده به متولیان امر ضمن اینکه دست یاری بسوی ایشان دراز نموده تا مجدداً یادآوری نماید که این مُلک نه مُلک شاه است نه مُلک رعیت بلکه این ملک متعلق به همه عاشقان ودلسوختگانی است که هر یک بنوعی در اعتلای نام عزیزایران کوششی بس ناچیز انجام داده اند. به جهت حفظ امانت بخشهای اصلی نامه بدنبال می آید.
"استادمان ، در پذیرشِ فِرِستِ (رسالت) دانشداری جهانی ، بهتنهایی ، در نقش یک هیئت ایرانی ، در سازمان ملل متحد ( کنفرانسهای بینالمللی هستهیی : 23 سال ؛ فضا : 11 سال و پایداریِ لایه اوزون : 7 سال ) ، در جایگاهِ یک هممیهنِ مسلمان دردآشنا ، در آوَردِ آبرویی ملی ، و در همآوَردی ، با جهان ناخُرسند ، از دانشآوریهای ما ؛ آنی ، از پای ، ننشستند ! تا جاییکه ، در تَرازی سنجشی ، از یادگار پرارزش نشست دانشی و پژوهشیکشورهای پیشرو ، در دانشگاه آکسفورد ، سرافرازیم که : از میان همه اساتید نامآور ، و باشَندِهِ فیزیک ، و اختر فیزیکِ جهان ، تنها ، از 16 نفر و استادحسابی ، به نشانِ "پروفسور" ، یاد کردهاند .
در این سفرها ، که استاد ، فرزندان خود را ، برای آشنایی با جهان پیشرفته ، همراه میبردند ؛ درپذیرایی جاهْداری ، در جایگاهِ (پاویون) وین ، نگرندهِ بالندهِ نواختنِ سرودِ ایرانی Persian march ، یادآور شکوه فرهنگ ایران زمین ، شاهکارِ بیهمتای یوهان شتراوس بودند ؛ و در شامگاهی دلانگیز ، چشماندازِ دلنشینِ تابشِ چراغهای کشتی ، در شکافتِ بازتابِ پرتوِ نورهای کنارهِ رودِ دانوب ، و ستایشِ این دادهِ الهی ، از سوی نوازندگانِ چیره دست اتریشی ، با آوای گوشنوازِ دانوبِ آبی ، ساخته شتراوس بزرگ ؛ و در دیداری از پاریس ، بازآواییِ این دلنوازیها ، بر رودخانه سن ، یادی جاودانه را ، برایشان ، برجای گذاشت . در همان روزان ، بچهها ، در فراگیری دیوان حافظ ، نزد استاد و مادر ، گواهِ دلدادگیهای لسانُالغِیْب ، به آبِ رُکنآباد بودند ! : نِمْیْ دَهَنْد ! اِجازَت ! مَرا ! بِه سِیْر و ! سَفَر ! : نَسْـیْمِ بادِ مُصَلی و ! آبِ رُکْنآباد !
که دریافتنِ چگونگیِ این دلْسپردنها : بِدِه ! ساقْی ! مِیِ باقْی ! کِه ! دَرْ جَنَّت ! نَخواهْیْ یافْت ! : کِنارِ آبِ رُکْن آباد و ! گُلْگَشْتِ مُصَلا را ! رهسپار فارس شدند ، تا در رُکنآباد ، به شمارشِ کشتیهای شناور ، در آن گذرگاهِ آبی دلربا ، بنشینند : اما ، تنها ، با جوی گِلی ! و آبْ باریکهیی ! روبهرو شدند ؛ ولی ، با این آموزهِ راهبَر ، دانستند ! : که عشق ، به سرزمینِ مادری ، چگونه ، نگاهبان و جایگزینِ همه زیباییهای دنیا ، میشود ! : زِ رُکْنآباد ما ! : صَد ! لَوْحَشَ الله ! : کِه ! عُمْرِ خِضْر ! مْیْبَخْشَد ! : زُلالَش !
پس ، بپرسیم و بدانیم ، که اگر : " رُکن آباد " ، در پاریس بود ، اینگونه ، رها میگشت ؟ ! و مانند"جنگل اَبر" ، " بلوطستان کردستان " ، . . . . . . . و یا " زاینده رود " ، اینچنین ، نگاهداری میشد ؟ ! یا ، آگاهانه ، خردمندانه ، و مهرانه ، نمایی فَرامَرزی ، مییافت ! !
چنانکه ، نه تنها ، پُشتهِ (نسل) پیش از ما ، بلکه ، در پَهنِهِ صدها سال ، جهانبینانِ شیفتهِ حافظِ قرآن ، در زیارتِ خانه ابدی او ، با آرزومندی و تجدیدِ وضو ، درکنارِ حوضی لبریز از آبِ همچو اشکِ چشم ، و پس از گذر، از باغِ سرسبزِ ایرانی ، با پای برهنه ، و کُرنشی در اوجِ مهر و آزرم ، به آن تُربَتِ پاک ، واردِ صحنِ آرامگاه شده ، نیّت نموده ، به ضریحِ چوبیِ لِسانُالْغِیْب ، مُتِوَسِّل گشته ، دَخیل بسته ، و با تَفالی بر دیوانِ حافظ نیاکانشان ، و یا ، عاریتی نیکپی ، از کتابخانه 700 ساله آنْ بارگاه ، با گوش سپردن به نوایِ جانافزای یکی از غزلخوانان مقبره ، و ، وانَمایه (تفسیر)
مشکلگُشای او ، برگرفته ، از بیش از بـیـست پشت ، آزمودگی ، روزنی راهگشا را ، در دل و جان خود ، به یادگار میگرفتند ! اما ، هزارانْ شوربختی ، که وزیر فرهنگ ما ، در دوره پیشین (نه مغول ! ) ، در نمایشی روشنفکرمآبانه ، این نماد ، و سازَندِ والا را ، ویران ! و با دنبالهروی کورکورانهیی ، قبرِ سربازِ گمنامِ یونان را ، جایگزینِ حافظیه ! و ساختمانِ ایستگاهِ راهآهنِ فرانسوی را ، جانشینِ سعدیه نمود ! که آن ناآساییها (بیحرمتی) ، در برپایی این بیگوهریها را ، به گونهیی دیگر ، درباره آرامگاه ابوعلی سینا ، باباطاهر . . . . . . و بسیاری از بزرگانِ این مرزوبوم ، روا داشتند ! تا امروز ، هممیهنانشان ، نگرانِ سرقتهای ادبی ، علمی و تاریخیِ داشتههایشان (حضرت مولانا ، شیخالرییس . . . . . . و رازی) ، از سوی همسایگانِ دور و نزدیک باشند ! و در فراموشی دیگری ، از گوهرهای ملی ، بازماندهِ ارزنده خود ، خانه نظامی ، شاعر بزرگ ایران زمین ، در تفرش را ، به حال خود ، رها سازند ! و در ادامه ، آنگامهای نابودکننده ، بیبرنامهییها ، و حتا ، سنگدلیها ، به خویشتن ، موجب شود : باغهای کهن ، بافتِ دیرین ، و زیبای شهرهای هزاران ساله ما ، در یادگیری نابجایی از ترفندِ نابخرادانه شهردارِ پیشین ، و تازه از راه رسیده به پایتختمان ، نابود گردد ! و بهجایش : ساختمانهای بیمایه ، و بیشناسهِ سربه فلککشیده ، برپا شود ! تا ، به دستِ خود ، کوچِ ایرانیانِ دلبریده ، از این پَهْلِهِ (تمدن) ده هزار ساله ، و رویآورده ، به اروپای 800 ساله ، امریکای 200 ساله و کانادای کانادا شده 60 ساله را ، که در پَهْلِهسازیهای خود ، اجازهِ دست زدن ، به یک آجرِ قدیمی ، یا یک شاخهِ درختِ کهنسالشان را ، نمیدهند ! فزونی دهیم ! ! و افزون بر آن ، در برابرِ فرارِ مغزها ؛ بزرگترین سرمایه خود ! خونسرد بمانیم ! ! که در این راستا ، فرزندانِ استاد ، در فراگیریِ زبانِ خارجی ، نزد پدر، پندی راهنما را ، آموختند : " Misery has no bottom "،"بدبختی ، تَه ندارد" ، تا همه بدانیم : هیچگاه ، به سوی چنین ، نابودیآفرینیهایی ، گامی نپیماییم !
با ژرفنگری ، درآرزوهای استاد دکتر سید محمود حسابی ، بنیانگذار دانشگاه و بسیاری از مراکز علمی ، آموزشی ، صنعتی ، فرهنگی و پژوهشیکشورمان ، که : " اگر ، به جای بارِ سنگینِ مخارجِ آنچنانی جشنهای تاجگذاری ؛ و هنر شیراز ؛ و آن دشمنتراشیها و دلبریدگیها ؛ بخشِ کوچکی را ، برای نگاهداری تختجمشید ؛ و بخشی را نیز ، در همان نزدیکی ، به بازسازی و ساختِ هَمگونِ آن سازهِ تاریخیِ همبستگیِ کشورها (مجمع اتحادِ ملل) ، یادآورِپایهگذارِحقوقِ بشر ، و بزرگترین امپراتوری جهان ، به انجام میرساندیم ، و شکوهِ فرهنگ ، علم ، هنر ، مهندسی و مَنِشِ دیرینمان را ، نقشی جاودان میبخشیدیم ! : نهتنها ، دلبستگی ملی ، بلکه ، تَرازی فَراملی را ، برجای میداشتیم !
با این زمینهِ بَرپا ، و آن بینشِ آرزومندانه ، استاد ، پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، درحدِ توان خود : بنیاد پروفسور حسابی را ، در برپایی راهی هموار ، برای استواری پژوهش ، در علوم پایه ، برافراشته ؛ یگانِ 80 ساله پاسداری از زبان و فرهنگِ فارسی را ، توانی دوچندان بخشیده ؛ نهادِ همیاری در نوآوریهای دانشآموزی و دانشجویی را ، در این چاردیواری ، برپا نمودند ؛ ما نیز ، در کنارِ آن ، با راهاندازی گنجینهِ (موزه)پروفسور حسابی ، برای آموزشِ نوجوانان ، جوانان و دانشخواهانِ ایرانی ، کوششِ شبانهروزی و خستگیناپذیری را ، با آموزهِ عشق ، به سرزمینمان ، پیگرفتیم ؛ ولی هرگز ، درآوَرِمان نمیگنجید ، که پس از نزدیک به سه دهه تلاش ، التهابِ خطرِ حراج و مصادرهِ این اساسِهِ ارزشمند ، سِیلی از دلنگرانیها را ، برایمان ، برجای گذارد ! ! که انشاءا... ، با همت استوار دولتمردانمان ، این بنای فرهنگی ، پایدار مانَد .
پس ، در آستانهِ آن روزهای خجسته ، و این نوروزِ کهن و مهرآفرین ، و به فرخندگی آغازِ سال 1389 ، از درگاهِ ایزد یکتا ، خواهانیم : بر اساسِ ارادهیی افزون ، وحدتِ ملی ماندگاری را ، برای همه ما ، فراهم آورد ، تا با دیدگاهی نگاهدارنده ، و دلگرمیهایی بیش از پیش ، برای سرسبزیها ، و آبادانیهایمان ، دارای آهنگی راسخْ شویم . "
مخلص کلام:
چه خوب است همانگونه که از نام یک ایرانی در خارج از کشور که افتخاراتی خلق میکند مسرور میشویم لااقل برای این فرزانه که بجای خدمت در خارج از کشور در این بوم وبر عمر خویش را صرف نموده ارزشی بیش از پیش قایل شویم .وبدانیم او مال این وطن است پس احترامش واجب ولازم است متولیان اعتباری در خور جهت حفظ نام او قایل شوند.