+ روح خسته، منم

هر سال بهار که از راه میرسد، بجای نوید شکفتن گلها و عطر بهاری،  درد جانکاه هجرت یگانه مونس روز وشب کودکی، ملال را بر روزن نگاهت زنده میکند.بیست سال از پایان شادمانی های کودکی ؛ خنده های نوجوانی  و ذوق زندگی در جوانی گذشت .بی آنکه گذشت زمان روزهای تلخ را به کام فراموشی بسپارد. تو همچنان امیدوار ومنتظر بر درگاه بی بازگشت او خواهی نشست و اندوهناک تر از سال قبل در حسرت یک نگاه خواهی پوسید. بی آنکه انتظار ترا نویدی دهد. چراغ های خاطره را کسی روشن نخواهد کرد.هیچکس پرده های عاشقانه محبت را بر روزن نگاهت آویزان نخواهد کرد.و هیچگاه باغچه ذهنت با لالائی های کودکی سیراب نخواهد شد. تو در خلوت یک انتظار خواهی پوسید بی آنکه یاد وخاطره  روزهای خوب کودکی زنده شود. تو روئیدن برگهای تک درخت زردآلوی آن خانه ویران را دیگر نخواهی دید. دستهای محبت خالی از خاطره ی روزهای رفته است.وتو همچنان امیدوار و واهی بر درگاه یک عروج بی بازگشت منتظر خواهی ماند.

مادرم؛ در بیستمین روز از بیستمین بهار رفتنت، روح خسته وسرگردانم پر از خاطرات جاودانه وعشق مادرانه ی توست.

چو دست باد نقش چادرت را می‏زند بر هم
تنِ گل‏های چادر می‏خورَد بر روح دلگیرم،
تنفس می‏کنم عطر نسیم کودکی‏ها را
هنوزم می‏شود گردن بگیری گاه، تقصیرم؟
ز رود آبیِ رگ‏های دستت می‏روم دریا
در آغوش لطیف روح تو آرام میگیرم

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ٢٠ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


عناوین مطالب وبلاگ طبیعت ایران

» ::