+ بپا خیس نشی

هوا سردتر از روزهای دیگر است.کلاهی که تازه ابتیاع کرده ای، تنها مامن گرما بخش گوشهایت میشود. طاقت سرما نداری زیپ ژاکت را تا بیخ گلویت بالا کشیده ای. عمری ناصح مردم بودی . اما امروز خود در کنار اتوبان منتظر ترحم چند لیتر بنزین ایستاده ای.با یک دوست به پمپ بنزین میروی. دو گالن  در دست و کلاهی بر سر و کاپشنی با زیپ بسته در کنار پمپی منتظر میمانی.زنی میگوید آقا چرا این پمپ کار نمیکند. خانم اندکی صبر کن و سپس نازل را بردار.خوب حالا بزن .مردی میگوید آقا کارت میخواهم .تو با اشاره دست مسئول جایگاه را نشانش میدهی.قدری خجل نگاه میکند.تو متفکر از نگاه مردم هستی .مبنای تشخیص آدمها چیست .خط کش آدمها برای پمپ چی یک کاپشن سرمه ای و یک کلاه است؟ باکی نیست که پمپ چی یک پمپ بنزین یا گارسن یک رستوران باشی .اما اینکه باز بر خلاف سالها پیش اینگونه ترا بشناسند متعجب هستی.آنوقتها جوانتر بودی و پشت میز ریاست یک اداره.مردی برایت تمام قد احترام قائل بود.تو هنوز اولین تجربه برخورد با این جماعت را دشت میکردی.همان مرد را روز بعد در سالن خروجی پرواز های خارجی فرودگاه مهرآباد دیدی.ناخود آگاه سلام دادی.ظاهرن نشناخت .خودت را معرفی کردی تا ترا بشناسد. در زندگی برخی چیزها را باید خودت یاد بگیری .خودت حس کنی.خودت تجربه اش کنی. البته مقایسه دو داستان گر چه نتیجه مشترکی ندارد  اما داستان اول نشان میدهد که نمیتوان زود در مورد افراد قضاوت کرد و شغل و جایگاه افراد در هر مکانی نشان از شاغل بودن در آن مکان نیست.همانگونه که خودت همه افراد منتظر وآواره در حاشیه اتوبان چمران و نیایش را معتاد میپنداری. و دومی از آن دسته داستانها بود که اینها میزت را میشناسند.خودت را نمیشناسند.مهم برایشان میزی است که آدمی پشت آن نشسته باشد.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


عناوین مطالب وبلاگ طبیعت ایران

» ::