+ لابلای روزهای رفته

هویت تنها نام ونشانت نیست .گاهی بایستی هویتت را در کوچه پس کوچه های شهری بیابی که روزی سخت دوستش داشتی.گاهی درگذر از خاطرات، یاد هویت گمشده ات میگردی.  گاهی درخت زردآلوی حیاط خانه پدری که خاطرات یک عمر زندگیت در سایه سار آن خفته تمام هویتت میشود.و گاهی یک احساس، یک عشق، یک دیدار، یک نگاه و یک خاطره ی کمرنگ میشود هویتت. امروز در گذر از روزها و خاطره های روزهای جوانی یکی از همان هویت ها را دیدی.نامش علی حجازی است.مسئول آموزش دانشکده منابع طبیعی دانشگاه تهران که پس از دیدارش همه آن خاطرات سرد وگرم جنگل سرو سیمین ، باغ بوتانیک ،زمین فوتبال ، اتاق 418خوابگاه کرج و یاد همه آن هشت سال دوران تحصیل برایت زنده شد. آقای حجازی برای من حکم همان معلم کلاس اولم را داشت اگر چه معلمم نبود.اما دیدارش از حضور یک معلم دوران بچگی شیرین تر بود.سلامتی همه خوبان خاطرات خوب زندگی

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ٢۱ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات () لینک


+ سفری به زاگرس

هفته قبل سفری به استانهای ایلام،کرمانشاه،لرستان وهمدان داشتی،باران کمتر از میانگین اما با پراکنشی بسیار خوب چشم اندازهای زیبائی از طبیعت را در معرض دیدگان گذاشته بود .زیبائی هائی که از نگاه دوربین هرگز دیده نمیشود.

امسال به میمنت بارش خوب، عشایر قدری دیرتر کوچ خود را آغاز کردند .اما وجود دام مازاد و وابستگی فرزندان عشایر به شغل پدری خود داستان لاینحلی در کاهش فشار به عرصه های منابع طبیعی است.

 

در اولین فرصت عکسهای دیگری را بارگذاری خواهم کرد.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات () لینک


+ در زورق شکسته منم

روز گذشته سوار یک خودرو شدم که یک خانم درصندلی جلو و دو آقا هم در دوطرف من در صندلی عقب نشسته بودند.از ابتدای مسیر سرکار خانم با گوشی موبایل شروع به صحبت کردند.صحبتی که از گله گذاری در محل کار شروع میشد و به مشکلات جاری و دیگر مسائل ادامه پیدا کرد.منتظر بودم این مکالمه دهشت ناک زودتری تمام شود.که نفر سمت راستی شماره ای را گرفت و در مورد ریموت ساختمان و هماهنگی جهت باز کردن درب پارکینگ ساختمانی که سرایدار آن بود شروع به صحبت کرد.نفر سمت چپ انگار از قافله عقب افتاده با رفیق دوران سربازیش شروع به گپ وگفت کرد.در ادامه مسیر چند بار تلاش کردم از ادامه مسیر با این جماعت بی ملاحظه صرف نظر کنم .اما امید به پایان مکالمه مرا از این تصمیم منصرف کرد. به آخر خط که رسیدم به خانم محترم که رکورددار این صحبت بود مراتب اعتراض خود را عنوان کردم .جالب بود او مرا متهم کرد که خودت چرا بلند با تلفن صحبت میکردی! به او گفتم رطب خورده را منع رطب نتوان کرد.بنده خود معترض صحبت با موبایل در خودرو هستم وچگونه میتوان چنین کاری کرد.داستان با عذرخواهی سرنشینان تمام شد.هنگام پیاده شدن از ماشین یاد جمله مشهور انیشتین افتادم که گفته بود: "من از روزی میترسم که تکنولوژی از تعامل انسانی پیشی بگیرد. چنین روزی ، جهان نسلی از احمقها خواهد داشت."  

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ٢۳ اسفند ۱۳٩۱
comment نظرات () لینک


+ قصه خوب، قصه بد

قصه اول: نامش امیرکیوان است ، دوست و همراهی دوست داشتنی .امروز به دفترم آمد وسایتی را بر روی رایانه ام باز کردوگفت اگر وقت کردم بخوانم واگر جالب بود لینک آنرا برای دوستان بفرستم .نوشته ها مربوط به شهید جاهدی بود کمک خلبان هواپیمای مسافربری فرند شیپ.به او گفتم؛ خیلی ها در عصر حاضر با جنگ واین نوشته ها بیگانه اند همانگونه که در زمان جنگ هم خیلی ها با جنگ بیگانه بودند.برایش از دست نوشته های شهید احدی(رتبه اول کنکور سراسری سال 61 و دانشجوی پزشکی دانشگاه شهید بهشتی ) گفتم که نوشته بود دختران دانشجو چه میدانند چه بر سر دختران سوسنگرد آمد؟ اما به او گفتم من بنا به علاقه حتماً خواهم خواند.شروع به خواندن نوشته کردم .به اواسط متن رسیدم که نام پدر کیوان را دیدم.کاپیتان درویش خلبان هواپیمائی بود که در سال 64 با خود جمعی از مقامات بلند پایه را به اهواز میبرد.که در بین راه دو میگ عراقی از او میخواهند با آنها همراه شده و به کشور عراق بروندواز آنجا به هر کشوری که مایل باشند پناهنده شوند.خلبان درویش پس ازارائه توضیحات به خلبانان عراقی به آنها میگوید که این هواپیما مسافربری است اما خلبانهای بعثی میگویند ما آمار همه سرنشینان داخل هواپیما را داریم وشروع به نام بردن از افراد داخل هواپیما میکند.اینجا نقش ستون پنجم و خیانت به مردان این سرزمین و خاک وطن برای او روشن میشود و پس از صحبت با آقای محلاتی کسب تکلیف مینماید و به این نتیجه میرسند که با بعثی ها همراه نشوند . پس از اعلام اخطارهای پی در پی از سوی بعثی ها وعدم تمکین خلبان درویش وهمراهان ایشان ، ابتدا یک بال هواپیما هدف قرار میگیرد وعلیرغم تلاش درویش برای نشاندن هواپیما در سطحی صاف ،موشک دوم هواپیما را در آسمان متلاشی میکند.یاد ونامشان گرامی باد.


قصه دوم: روزهای جنگ را همه کسانی که سنشان به آن روزها قد میدهد بیاد دارند.صف های طولانی نفت ، نبود ارزاق عمومی وکمبود آن بنا به شرایط خاص جنگی،جیره بندی بنزین وکوپنی بودن آن وخیلی مشکلات دیگر بخشی از تنگناهای زمان جنگ بود.

جدای از بمباران شهرها و مشکلات فزاینده معیشتی و کمبود مواد خوراکی، برخی افراد فرصت طلب به فکر پر کردن جیب خود بودند. نقش این افراد در زمان جنگ از ستون پنجمی ها در قصه اول در ایجاد فشار مضاعف بر مردم، کمتر نبود.البته سرانجام خوبی برای عده کثیری از این افراد با قبول قطعنامه از سوی امام راحل نصیبشان نشد.چرا که با افت قیمت و ایجاد ضرر خیلی از آنها سکته کرده وآرزوی انباشت پول اضافه به بهای جانفشانی جوانان خوب این سرزمین را با خود به گور بردند.


قصه آخر: این روزها اگر عین سالهای جنگ ایران وعراق نباشد اما شباهتهای زیادی با آن زمان دارد.اگر صف نفت وجود ندارد اما صف تهیه برنج پاکستانی وهندی در گوشه گوشه جامعه دیده میشود. با این تفاوت که صف خرید خودرو نیز به آن اضافه شده است. فرزندان ونوادگان همان افرادی که در زمان جنگ بجای کمک به رزمندگان ودفاع از کیان وطن به فکر زراندوزی و احتکار وگران فروشی بودند با شیوه ای جدید اما تکراری به فکر منافع خود هستند.پر واضح است در شرایط جنگی یا بحران کنونی ناشی از تحریم اگر کسی پولدارتر میشود به همان نسبت افراد بیشتری فقیرتر خواهند شد. حکایت "خون مردم را در شیشه کردن" این روزها به افراد رانت خوار ودلالان و محتکران وگران فروشان محدود نشده و دامن برخی تولید کنندگان بزرگ را نیز گرفته است.


این روزها نیاز نیست از اقتصاد خرد وکلان اطلاعات جامعی داشته باشی.کافیست حساب خرج ودخلت را با هم قیاس نمائی تا متوجه هنجارهای اقتصادی شوی.اگر تولید کننده خودرو با توجه به مشکلات ارزی و گشایش اعتبار و عدم حمایت بانکها  و با حضور شورای رقابت و سازمان حمایت از مصرف کننده و تولید کننده و وزارت صنعت، معدن وتجارت اقدام به گران نمودن قیمت خودرو میکند.جای مستمری بگیران جامعه در کجای این زنجیره قرار دارد؟آیا داشتن یک خودرو سبک و ارزان جزو تجملات است که بخواهیم آنرا از سبد خانوارهای کم بضاعت وبی بضاعت حذف کنیم؟قطعاً با توجه به فشار چند جانبه ای که به قشر حقوق بگیر اعم از کارمند وکارگر وارد شده است، این توقع وجود دارد که خودرو ساز یا هر بنگاه دیگر اقتصادی فشار مشکلات خود را به دوش همین مردم نیندازد.اعمال فشار ناشی از افزایش بهای ارز و بی اعتبار شدن پول ملی به افرادی که در این گردونه نه تنها ثروتمند نشده اند بلکه ارزش ریال دریافتی آنها کمتر هم شده کاری درست و صحیح نبوده و بایستی به نحوی دیگر بدنبال راهکاراجرائی بود.چرا که اگر هر صنفی به فکر جبران گرانی ها و افزایش بهای خدمات خود باشد تکلیف کارمندان با حقوق ثابت چیست. از سوی دیگر پیش فروش خودرو توسط دو خودرو ساز بزرگ کشور در فاصله زمانی یکماهه با نرخ سود از 7 تا 22 درصد در شرایط مساوی آیا باز به گرانی قطعات مربوط میشود؟
به عبارتی این شرکتها یک مدل خودرو را در چند نوبت پیش فروش با نرخ های سود متفاوت از 7 درصد گرفته تا 15 و 22 درصد عرضه نموده و بدلیل مشخص نبودن قیمت خودرو عملاً بیعی یکطفره و با هدف سود آوری تنها برای تولید کننده صورت پذیرفته است.چرا که منافع خریدار در حداقل ممکن قید شده است ودر زمان تنظیم بیع قیمت خودرو مشخص نبوده است.و پس از اعلام قیمتها مشخص شده که خودرو گرانتراز بازار یا معادل بازار آزاد عرضه خواهد شد.در این حالت اگر کسی قصد باز پس گیری پول پیش ثبت نام را داشته باشدبایستی بدون سود وحتی با ضرر وبا تاخیر پول خود را از خودرو ساز باز پس گیرد. اگر ضابطه و قانونی بر عملکرد این خودرو سازها حاکم بود نبایستی شاهد چنین بی نظمی در عرضه خودرو صورت میگرفت.


قطعاً در حال حاضر وقتی شاهد احتکارقوت لایموت مردم، اعم از روغن وبرنج و یا انبار نمودن خودرو ها درباغها و پارکینگ ها میباشیم به یاد روزهای سخت جنگ میافتیم که خیلی ها بجای همراهی با مشکلات مردم، صرفا به فکر منافع خود بوده و نه تنها باری از مشکلات را به دوش نمیکشیدند بلکه باری مضاعف بردوش دولت ومردم میگذاشتند.
نقش افرادی که به هر نحوی بدنبال کسب منافع در شرایط بحرانی بوده و به عبارتی از آب گل آلود ماهی میگیرند و در شرایط سخت تنها به فکر منافع خود میباشند از ستون پنجمی ها و محتکران زمان جنگ کمتر نیست و لازم است دولت به نیابت از مردم به هر صورت ممکن با این افراد برخورد نماید.این برخورد میتواند از نوع قهریه بوده یا ایجاد شوک به منظور ایجاد ضرر وجلوگیری از احتکارباشد.کاری که شبیه آن در هنگام پذیرش قطعنامه اتفاق افتاد.مردم این روزها منتظر ایجاد یک شوک به بازار هستند شبیه ورود خودرو بدون تعرفه گمرکی یا پیش فروش سکه با نرخ مناسب به صورتی که قیمت عرضه دولتی  اختلاف معنی داری با نرخ آزاد داشته باشد نه اینکه موجب افزایش قیمت بازار شود.قطعا اگردولت دست روی دست بگذارد و مجلس بجای حل مسئله به فکر توزیع ارزاق به مستمری بگیران باشند ، نه تنها مشکلات لاینحل باقی خواهد ماند؛ بلکه فشار مضاعف تر از قبل به مردم وارد خواهد شد.و بایستی فرمولی در جهت حل مشکلات به موازات مشکلات جاری نوشته شود.اما یادمان باشد ما وارث وجود همه عزیزانی هستیم که رفتند تا ما بمانیم.و این چیزی جز تعصب نبود.تعصبی که این روزها کمتر میتوان دید.

صفایی ندارد ارسطو شدن ، خوشا پرکشیدن ، پرستو شدن...

لینک مطلب در روزنامه شرق

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳ اسفند ۱۳٩۱
comment نظرات () لینک


+ مانده تا برف زمین آب شود

روزی که ماشینم رو فروختم فکر میکردم میتوانم ادای یک محیط زیستی پر وپا قرص را درآورم وبا خرید دوچرخه و رفتن مسیر خانه تا محل کار هم تبلیغی برای استفاده از دوچرخه کرده باشم و هم از دست دود ودم ماشین ها رها شوم.روز اول وقتی با دوچرخه در خیابانها ولابلای ماشین ها حرکت میکردم ، سنگینی نگاه رانندگان خودرو را احساس میکردم .یاد بچگی هایم افتادم  وقتی که  با ماشین به روستایمان میرفتیم همه یک جور نگاه میکردند که غالبا بجای حس غرور حس بدی به من دست میداد وفکر میکردم گناه کبیره ای مرتکب شده ام که اینگونه ما را نگاه میکنند.همین نگاه های رانندگان و سرنشینان خودروها در خیابانهای تهران و عدم وجود خطوط مخصوص دوچرخه سواری  و بارها تصادف وتصادم با خودروها و درد مزمن کمر موجب شد عطای دوچرخه را به لقایش بخشیدم.استفاده از اتوبوس ومترو دیگر راه رسیدن به محل کار بود.بعضی وقتها فشار ناشی از ازدحام وهجوم مردم در قطار و اتوبوس های بی آر تی جدای از له شدن پاها منجر به ایجاد کوفتگی شدید بدنم میشد .اما درد اصلی همان کمرم بود که  این یکی غیر قابل تحمل بود .ناچار شدم بی سر وصدا به فکر تدارک یک خودرو باشم .آن هم از نوع دنده اتومات.چرا که گرفتن کلاج با درد کمرم خیلی سنخیت وقرابتی نداشت.در خواست وام خرید خودرو دادم.تا وام جور شد مدتی طول کشید.اما با 7-8 تومنی که داشتم نمیشد یک ماشین شبیه ماشین قبلی خرید.ناچار شدم اندکی از توقعاتم را پایین کشیده و به پرایدی قانع شوم.وارد مذاکره با با مالک یک پراید مدل 85 شدم .وقتی قرار به پرداخت پول شد از انجام معامله بدلیل گران شدن خودرو منصرف شد.ناچار بودم پول بیشتری برای خرید همین خودرو جور کنم .پول جور شد.وسراغ پراید دیگری رفتم  اما باز تا موقع پرداخت و سند زدن همین مالک نیز پشیمان شد.چاره ای نبود در یک حرکت متهورانه مبلغ بیشتری پول جور کردم تا پرایدی که از سال 75 دیگر به عنوان یک خودرو ایمن وخوب به آن نگاه نمیکردم را صاحب شوم اما نمیدانم چه اتفاقی در این مدت کوتاه افتاد که قیمت این پراید هم سر به آستان آسمان سائید و به مرز 20 میلیون تومان رسید .صاحبان خودروهای مدل پایین هم یا نمیفرختند یا ذوق زده شده بودند که شاید فردا روزی ماشین خود را با یک بنز تاخت بزنند.القصه من ماندم وچندر غاز پول قرضی و افسوس یک پراید.

بعضی وقتها در گیر و دار له شدن در زیر دست وپای مسافران با خود میگویم ما که حقوقمان نصف شد و کفاف مخارج سرسام آور جاری را نمیدهد .پس چگونه میتوان با سرعت گران شدن خودرو به پولی دست یافت و ماشینی خرید؟سوالی که نه تنها امثال بنده از جواب دادن بدان عاجزند، بلکه دولتمردان هم از جواب دادن به آن طفره میروند.و بجای رقابتی کردن بازار واجازه واردات کم تعرفه خودروهای ارزان قیمت ، تنها  به فکر سر پا نگه داشتن چرخه تولید خودروها بدون توجه به درآمد کارگران وکارمندان باشند.
برایم سوالهای زیادی از این دست بی پاسخ مانده و آن اینکه چرا به بهای ماندن شرکت های خودرو سازی در چرخه تولید و اجتناب از ورشکستگی به آنها اجازه داده میشود تا قیمت خودرو را با قیمت بازارآزاد قیمت گذاری کنند و به خود ببالند که قیمت های کاذب برداشته خواهد شد .کاش بجای اینکه بگویند با نزدیک کردن قیمتهای بازار آزاد به بازار دولتی؛ میگفتند قیمت دولتی را به قیمت بازار آزاد نزدیک کرده ایم.و چرا هیچکس نمیخواهد این چرخه رانت خواری و پول شوئی عده ای سود جوی دولتی و خصوصی را به بهای خرد شدن عده ای حقوق بگیر را از کار بیاندازد؟ بهای افزایش قیمت های بی حساب وکتاب  در همه عرصه ها را با کدام حقوق دریافتی باید پرداخت؟ ادامه این نابسامانی و نابرابری را که در روزنامه شرق و به قلم نگارنده تنظیم شده است را در اینجا دنبال کنید.
خداوندا گناهان ما را به ریال و کارهای نیک ما را به دلار محاسبه بفرما.آمین

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها: طنز و خاطرات
comment نظرات () لینک


+ علم بهتر است یا ثروت -2

در پستی قبلتر به حکایتی پرداخته شد که به علم همانند کالائی بی ارزش میپرداخت.حکایتهای مقایسه ای بین علم وثروت از منظر دفتر انشای کودکان تا واقعیتهای روزمره زندگی نشان از این واقعیت دارد که در عصر کنونی نه تنها با ثروت میتوان به آسایش بهتری رسید بلکه علم را چون کالائی ابتیاع نمود.چیزی که ثروتمندان کم وبیش در زندگی با آن مواجه هستند وفقرائی چون من به کرات شاهد این موارد هستیم.


روزی از روزهای هفته قبل در قراری با یک مشاور املاک به منظور عقد قرارداد اجاره ای منتظر حضور مدیریت محترم آژانس املاک بودم.ساعت حدود 10 صبح بود که سروکله جناب مدیر با یک بی ام و- ام 5 یا 6  پیدا شد.جوانی 30 ساله با یک پیراهن سفید که لبه یقه آن منجق دوزی شده که دکمه های آن تا سر ناف باز بود و کتی مشکی و شلواری تیره از ماشین پیاده شد.موهای روغن زده وخصوصیات عنوان شده نشان میداد که باید یکی از بچه پولدارای بالا شهری باشد.بعد از ورود به دفتر ونشستن پشت میز پر زرق وبرق وچند دستور کاری به نوچه ها ومنشی های خانم که فلان ملک رو فلان کس نفهمه فروشیه وفلان بابا رو بگیر صحبت کنم و..... خلاصه وقتی صحبت ها به پایان رسید مشغول نوشتن اجاره نامه شد.منشی هم به کسانی که پشت خط تلفن بودند میگفت فلانی در حال نوشتن است اگر خیلی ضرورت دارد وصل کنم.اجاره نامه که تمام شد از هر یک از طرفین 900 هزار تومان ناقابل گرفتند که شد یک میلیون وهشتصد هزار تومان برای یک معامله واین درحالی بود که قبل وبعد از ما هم کسانی در صف بودند.


وقت صرف شده برای نوشتن شد نیم ساعت وتلفنها فرضن 10 تماس وبازدید هم حداکثر 10 بار که توسط مشاورین یا پادوها انجام میگرفت.اگر هم حساب روز شمار اجاره مغازه در بالای شهرو هم حساب کنیم  تا مبلغ این حق مشاوره خیلی فاصله خواهد داشت. در طرف دیگر دفتر وصندلی روبروی ما پیر مرد گرگانی قصد داشت برای فرزندش خانه ای اجاره کند . 

...
ادامه مطلب
نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ پرانتز باز ، پرانتز بسته


در پست دیروز نقل نمایشگاه بیست وچهارم بود که وعده دادم حکایت گریزانی خود از غرفه های کتب خارجی را بگویم.


 وقتی دانشجو بودم اجازه خرج کردن چند دلار به بهای دولتی هفتاد تومانی به ما دادند وما که فکر میکردیم این موفقیتی وافر وکلان در حیطه درس خواندن ودانشجوئی است با ذوق فراوان سامسونتی را که با اولین پول کمک هزینه دانشجوئی که سه هزار وپانصد تومان بود از خیابان منوچهری خریده بودیم در دست گرفته وروانه نمایشگاه کتاب در محل نمایشگاهها در بزرگراه چمران شدیم.البته یادم نیست کدام سال نمایشگاه بود وحس حساب کردنش  هم نیست .اما مهم این بود که با ذوق فراوان ویک سامسونت در دست ویک هیبت شق و رق داخل نمایشگاه شدیم وصاف به غرفه کتب خارجی وارد شدیم. وشروع به جستجوی کتابهای مرتبط با رشته خود کردیم وچنان فیگوری گرفته بودیم که گوئی زاده فرنگیم . تا اینجای کار وپیدا کردن چند کتاب از کشورهای مختلف وچند بچه کتاب دیگر مشکلی نبود .اینها خریدهای من از غرفه خارجی نمایشگاه بود تا در اولین فرصت که یکماه بعد بود این

...
ادامه مطلب
نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها: خاطرات
comment نظرات () لینک


+ علم بهتر است یا ثروت-1

در روز آدینه به منظور اجابت نظرات فرزند ذکور به نمایشگاه جهانی کتاب در محل نمازخانه بزرگ تهران در آمدیم.در زمان ورود در صبحگاهان که فکر هیچ احدی قد نمیدهد که محل پارک خودروها پر باشد اما پر بود.نه تنها آنجا، بلکه تمامی راههای اطراف تا دورترین نقاط به سفارت کبری افغانستان نیز جا برای اتل ما یافت همی نگردید.ناچارجائی دورتر محلی یافت شد واین مهم  به انجام رسید.


بماند که تا رسیدن به درب شرقی در مجاورت خیابان خرمشهر راهی طولانی بایستی طی طریق میشد اما به لحاظ سماجت های فرزند ذکور در خریدن کتبی که از سوی آموزگاران گرامی بدیشان معرفی گردیده بود تا شایدروزی بدردآینده اش بخورد بناچار با حالی نزار این مهم نیز انجام شد . از دیدن دکه های کتب اجانب وفوق علمی همانند جن زده ها فراری بودم . این فرار هم بنا به دلائلی به سالهای دور برمیگشت که در پستی جدا در آینده ای خیلی خیلی نزدیک ماجرای آنرا برایتان خواهم گفت .
اما برگردیم به روز آدینه
بعد از تهیه کتب فرزند،  راهی درب خروج شدیم. به محض ورود به خیابان شهید بهشتی نظرم را چند افغانی به خود جلب کردند که در کنار یک تاکسی سبز رنگ که کنار خیابان پارک شده بود ایستاده وفریاد میزدند دو تا کتاب 500 تومن.کمی نزدیک رفتم و بنا به زخمی که سال 86 و87 از این جماعت خورده بودم ومیدانستم مال کلاهبرداری وسرقتی معمولن زیر قیمت به فروش میرسد لذا علت را جویا شدم ولی چیزی عایدم نشد ولی فردی که به درب عقب تاکسی نزدیکتر

...
ادامه مطلب
نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ همایش بیمارستانی

آدم از این جماعت وبلاگ نویس در عجب است .مدتی پیش دست به دامن اصحاب وبلاگ نویس شدیم تا یه مسلمونی یه طراح قالب سایت پیدا کنه ومارو از شر این قالب تکراری وپر مشکل نجات بده تا لااقل اگر خواستیم یه دلنوشته ای داشته باشیم و در سایتی دیگر لینک دهیم یا از رفیق شفیقمون حمایت کنیم یه سایت کم مشکل داشته باشم .که نشد وناچارم تا ساخت یه سایت پر وپیمون از همین درگاه در نوشتن دلنوشته ها استفاده کنم.
پرده اول:
در دفتر مجاور ما یه آقائی نقش نیروی خدماتی را انجام میده که خیلی جا افتاده ومتینه واز همون قشر آدمهای زحمت کش که سخت چشماش علیرغم اصالتش به دستان دیگرانه.نه اینکه فکرشما را منحرف کنم بلکه اگر کسی به او محبتی کنه تا مدتها قدردانش خواهد بود . و بدلیل مشکلات مالی ناشی از کسری حقوق کارگری ناچاره  شغل دیگری داشته باشه تا خرج کوچ وکلفت خود را بده.او بر اثر استنشاق دود غلیظ در یک آتش سوزی در محل کار دومش سالهاست گاه وبیگاه بعد از سرفه های شدید خون بالا میآره که این موضوع باعث شد در یکی از بیمارستانهای دولتی بستری بشه.

...
ادامه مطلب
نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

در زمانه ای که محیط زیست بر بنیاد خیلی نظرات کارشناسی وغیر کارشناسی وحتی زبان نمایندگان مجلس در اولویت های دولتمردان جایگاهی ندارد ویا در رده ها واولویت های بعدی قرار دارد پس پر بیراه هم نیست زبان از حلقوم محمد وامثالهم درآوریم یا قلم او را بشکنیم یا این عاشق را از معشوقش دور سازیم.
حکایت محمد درویش حکایت جدیدی نیست تا بر آن تازیانه زد یا به ستایشش رفت.حکایتهای اینچنین در این زمانه اگر که نباشد غریب است.حکایت محمد، حکایت عاشقی است ، حکایت دلسوزی در زمانه ای است که خیلی ها دل در سینه ندارند ، یا اگرداشته باشند برای این بوم وبر نمی تپد ویا ذهنی را بر نمی تابد.روزهای پایان دانشجویی دنبال یک پیشگفتار بودم تا با قلم او نگاشته شود،  گر چه این مهم برای من انجام نشد اما همچنان مشتاقم به یادگاراز او دست نوشته ای داشته باشم.  رسا بودن واز دل برآمدن نوشته ها وگفته های محمد به روانی یک آب جاری وهوای پاک روح وروان آدمی را آرام می کرد. محمد درویش برای همه کسانی که او را میشناسند، همچنان باقی است حتی اگر از وقت و زندگی خود برای درگاه مجازیش وقتی قرار دهد یا ندهد ویا سالها در راه رسیدن به پژوهشگری مؤسسه تحقیقات انتظار کشد. او مزد رسیدن به این جایگاه را سخت پرداخته که گفتن خیلی واقعیات در این مجال نمیگنجد یا اختیار آن از دست بنده خارج است. بودن یا نبودن محمد در این صفحات هیچ از اصل موضوع کم نخواهد کرد که کلان نگری به مسائل ومشکلات محیظ زیست ومنابع طبیعی بایستی سر لوحه دولتمردان قرار گیرد، حتی اگر در راه رسیدن به این اهداف نظرات مخالف بشنویم یا نقدی وارد کنیم. اینکه اگر هشدار دهیم که عنقریب باران باریده شده در بهار، شما را به آتش سوزی این زیست توده ها نزدیک میکند یا ساخت سدهای بی تدبیری،  جز نگاه داشتن جریان حیات در زیر دست این سدها خواهد بود، نباید دلائلی متقن جهت مبارزه با نویسنده مهار بیابانزایی باشد.اینها دلشوره های یک کارشناس در حوزه منابع طبیعی ومحیط زیست بود که می شنیدیم واکنون باید زنهار دهیم که یک صدا را میتوان شکست اما اصوات همچنان در فضا باقی میمانند. همین

 

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ٤ دی ۱۳۸٩
comment نظرات () لینک


+ خاطرات عمر رفته

عمدتن افراد مسن جدای از سن وسال، کوله باری از خاطره  هستند که با دیدن آنها به یاد همه آنچه که بر تو گذشته می افتی.پشتوانه های محکمی که وجودشان نعمت است حتی اگر در اجتماع خیلی آفتابی نشوند .البته حکایت عمو حسین با خیلی از پیر مردها فرق میکرد.او مرد روزهای سخت  بود به نحوی که جنگ وماندن درحصرآبادان وداغ فرزند وکوه وسختکوشی او در مصایب ومظلومیتش از او چیز دیگری ساخته بود. چند روز پیش در انتهای هفته خبر بستری شدنش مرا  راهی دیارش کرد. در نیمه راه ملایر شنیدم که او برای همیشه رفت و دیدار ما به قیامت افتاد. او هم حسین بود  وهم مظلوم که ایستاده مرد وهیچ گاه وجودش باری برای دیگران نبود  و با صبرش ناگفته های زیادی را با خود به آن دیار برد. یادت باشد که سلام ما را به پدرو مادرم ومجید برسانی.

 و بدان
به تعداد روزهای جنگ واستقامت در حصر       

                     وخاطرات خوش بریم و معشور و هور  

                                      وبلندای کوههای بلند که فاتحش بودی   

  وبزرگی روحت ومظلومیت نگاهت       

     وبه حجم سوختگی جگرت که در تاب مجید بی تاب بود     

     وهمه روزهای هجران وغربت در جنگ   

 و به اندازه همه خاطره های رفته ، در خاطرمان خواهی ماند.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۱ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها: خاطرات
comment نظرات () لینک


+ کورش ، نیامده رفت

نوشتن از او شاید در این روزگار غریب که خیلی وقتها آدم خودش را از هم از یاد می برد کار سختی باشد. متانت، آرامش، صداقت بارزترین خصوصیاتی بود که می توانستی در همه حال در وجودش رویت کنی خاطرات خوابگاه یک اطاق 418 هیچگاه فراموش نخواهد شد. آنجا که به کنسول ملایر نام گرفته بود و تو چه شبها و روزهای خوب و بدی را در آنجا به سر رساندی و از کنار خیلی کم لطفی های ما گذشتی. یاد آوری خاطرات با تو بودن سخت است اما اذهان همیشه سرشار از لحظات باتو بودن است. خیلی وقت ها سکوت پاسخی محکم به آنچه بود که بر آن باور نداشتی و منتقدش بودی. گروه شیلات و محیط زیست دانشکده منابع طبیعی دانشگاه تهران و کلاسهای ساختمان قدیم دانشکده همیشه روزهای باتو بودن را فراموش نخواهد کرد. روزهای با تو بودن در آن سالها همه آن چیزی بود که از جوانی بیاد دارم و همیشه دوست می دارم همه آنچه را که مرا به یاد آن روزها می اندازد و پیوند دهنده اکنون با گذشته می باشند.
یادت هست روزیکه پایان نامه  من تمام شد در صفحه اول از تو تشکر کردم ونوشتم :از دوستانی که بنوعی مرا در تهیه این پایان نامه کمک نمودند تشکر می کنم و سوال کردی که نقش ما در پایان نامه ات چه بوده که تشکر کردی؟ گفتم همین که مرا تحمل و به دوستان چای دادید میشود کمک  و این موضوع تا مدتها سوژه ای بود برای خندیدن .
باغ بوتانیک دانشکده ، گلخانه دانشکده با پوتوس ها،برگ انجیلی و بابا آدمها ،موزه حشره شناسی، جنگل سرو سیمین وتیم منتخب دانشکده وجای جای دانشکده منابع طبیعی و کشاورزی کرج یادآور روزهای باتو بودن است.


نامش کوروش حسن بود اما کورش صدایش میکردیم  وفامیلش فرخ اردبیلی اما  اهل ملایر. او در ٢۵ خرداد ماه سال48در شهر ملایر به دنیا آمد و کلیه مقاطع تحصیلی را در ملایر گذراند و در سال 67 در رشته شیلات و محیط زیست دانشگاه تهران پذیرفته و در سال 71 فارغ التحصیل و به خدمت سربازی رفت پس از خدمت در ساختمان مرکزی وزارت جهادسازندگی خیابان طالقانی در واحد طرح و برنامه مشغول بکار گردید. او در سال ٨۴ مبتلابه کانسر لوزالمعده شد که پس از 6 ماه مقابله با آن طاقت نیاورد ودر روز ٢۶خرداد دعوت حق را لبیک گفت و همسر و یگانه فرزند خود که یادگار روزهای بستری بودن او در بیمارستان بود را تنها گذاشت و رفت. واین نوشتار چیزی از همه آن روزها که با تو بودیم ، نبوده ونخواهد بود.
کورش حسن فرخ اردبیلی همیشه ودر همه حال در دلهای ما جا داری .بدرود
سفرت بخیر اما،  تو ودوستی خدا را  چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ٢٥ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات () لینک


+ دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه هر دو جانسوزند، اما این کجا وآن کجا

امروز که پست  جناب مهندس محمد درویش را میخواندم وبا دیدن پل هائی که در عکس ها نشان داده بود یاد خاطره ای افتادم که گفتم بد نیست دوستانی که هر از چند گاه ویا همیشه خود را با دیگران مقایسه میکنند این خاطرات را بخوانند شاید دیگر مترصد قیاس مع الفارق با اجانب یا حداقل چشم بادومی ها نباشند.
پل هانگزو(Hangzhou) بر روی  مصب رودخانه ساخته شده که دسترسی دو شهر مهم  وزیبای شانگهای به شهر تجاری وبندری نینگبو را تسهیل بخشیده است .مقایسه گذر از روی این پل وپل ساخته شده بر روی دریاچه ارومیه نه تنها مقاسیه ای بی معنا است بلکه شما در گذر از روی پل هانگزو فکر میکنی  در نوک کشتی تایتانیک وبجای جناب  لئوناردو دیکاپریو هستید که در عبور از روی دریا فقط آب را میبینید.اما اگر از پل روی دریاچه ارومیه عبور کنید تصور میکنید شاید این سنگها تکان بخورد و آب شما را تبدیل به خیار شور نماید.
ماجرای دوم مربوط به چینی های لامذهب وبی دین است البته آنها ادیان گوناگونی دارند که در مناطق سین کیانگ و نین شیا زندگی شبیه زندگی کویر نشینان ما دارند که بحث ما در مورد چینی های جنوب شرق در استان گوانگ دونگ وشهرهای شنزن ، شانتو ،گوانگزو ،شانگهای ونینگبو است.شبی از شبها که قصد شرکت در یک نمایشگاه تجاری را داشتم در فرودگاه شهر گوانگزو ساک مسافرتیم را به تصور اینکه توسط راننده به صندوق عقب گذاشته شده از دست دادم .یعنی هنگام رسیدن به هتل ساکی در ماشین نبود .این شروع گرفتاری بود چون جدای از مدارک واسناد کاری وتجاری مهمترین محتویات ساک خوراکی هائی بود که با خود به چین برده بودم چون بنده از بوی ادویه جات آنها هم بد حال میشوم چه برسد به اینکه بخواهم از ‌این غذاها تناول هم بکنم.خلاصه ساک ما در یک کشور بزرگ با مردمانی که هر صبح برای مجسمه بودا عود روشن میکردند گم شد.حال بماند که چه پوشیدیم وچه خوردیم وچه .... مهم اینجاست که تصور پیدا شدن این ساک در این دیارغیر مسلمان برایم سخت بود.چند روزی گذشت از آن شهر به شهر شانتو رفتم وهنگام کنترل ایمیلم بصورت اتفاقی وارد بخش اسپم شدم .کاری که تا آن موقع  هیچ نکرده بودم.واین را هم بگویم که انتظار میل ناشناس از کسی را هم نداشتم.اما آنچه باید میدیدم دیدم وآن پیغامی از یک ناشناس مبنی بر پیدا شدن ساکم در فرودگاه بود.این فرد را بعدن دیدم اوکارگر ساده یک هتل بود، از او پرسیدم چه دلیلی داشت که ساک را برگرداندی وزحمت ایمیل زدن وتلاش جهت پیدا کردن مراداشتی واو در کمال سادگی وآرامش بدون اینکه به قسمتهای داخلی ساک دست زده باشد پاسخ داد:مگر کار دیگری هم میشد انجام داد؟او تصور نمیکرد کاری بجز این هم انجام پذیر باشد.حال شما قضاوت کنید در مدینه فاضله من وشما از 10 ساک چند تای آن به صاحبش بر خواهد گشت؟ واگر جواب کمتر از 10 بود بدانید فاصله ما با جهان غرب که هیچ با همین چشم بادومی ها هم خیلی زیاد است وپر بیراه نگفته ایم که قیاس محمد درویش  قیاس مع الفارق است .نیست؟

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ٢٤ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات () لینک


+ خرم باد خرمشهر

در تاریخ روزهائی هستند که به خاطره ها پیوسته وماندگار میشوند.همیشه روزها ،آدمها،مکانها وخیلی چیزهای دیگر هستند که در تاریخ ماندگار بوده ویادآوری آنها تداعی گر خاطرات خوب وبد آنهاست.سوم خرداد هم یکی از همین روزهاست . خرمشهر یادآور همه اتفاقات جنگ است وهمه جنگ را میتوان بر بنیاد نام وخاطرات خرمشهر پایه نهاد.خرمشهر وقتی بود خوشی بود وصفا ،نخل های شهر سری داشتند وسامانی ودر کنار کارون خودی نشان میدادند. خرمشهر تداعی کننده تمام لحظاتی است که مردان مرد بی هیچ چشمداشتی ماندند تا ثابت کنند برای دفاع از خاک وطن جان دادن کوچکترین دارائی آنها برای این آب وخاک خواهد بود ورفتند تا خرمشهر بماند.گر چه از روز4 آبان 1359 ودرست 35 روز پس از حمله عراق و روزاشغال خرمشهر در تاریخ یادی نمیشود اما این روز همه آن خاطراتی است که تا قبل از بازپس گیری خرمشهردر خاطره ها باقی مانده است .

گر چه مدت مقاومت عزیزان این دیار قبل از اشغال خرمشهر با مدت عملیات بیت المقدس وبازپس گیری خرمشهر از بعثیون عراق تقریباً یکسان بود ونیز نمیتوان از ارزشهای قبل وبعد از آزادی چشم پوشی کرد اما مقاومت قبل از اشغال با وجود کمبود اسلحه،مهمات،عدم مدیریت واحد در ماندن یا ترک شهر وکمبود نیروهای رزمی ،محدودیت آذوقه و... بخشی از همه ی مشکلاتی بود که خرمشهر تا قبل از سقوط  بر خود دید.اگر به رشادتهائی میبالیم که ناشی از حضور بچه های چهره سوخته و بومی خرمشهرودیگر نیروهای ارتش وسپاه بود که همه بی مزد ومنت تا آخرین لحظه حیات بر سراعتقادات خود جنگیدند وجان خود را دنیا معامله نکردند همه وهمه به روزها وساعتهای قبل از اشغال بر میگردد. در همان روزهای دفاع، آنها که ماندند وجانانه جنگیدند، بعنوان اسوه های جنگ ودفاع وشهادت لقب یافتند تا نامشان بر لوح تاریخ وطن ماندگار شود.

مخلص کلام:
اگر چه روز سوم خرداد 1361 بعنوان روز مقاومت،ایثار وپیروزی نام گرفت اما روزهای منتهی به چهارم آبانماه 59 از همین دست روزهای بیادماندنی در مقاومت وایثار است.یاد ونام همه کسانی که قبل از اشغال وبعد ازآزادی خرمشهر جانانه وبی ادعا جنگیدند گرامی باد.وحق این مردم زجر کشیده ودرمند نبود که پس از 8 سال آوارگی،دربدری وبا وجود خرابی شهر وبعد از بازگشت به دیار خود از ابتدائی ترین امکانات نیز محروم باشند وآب خوردن هم نداشته باشند.وحال پس از 22 سال از پایان جنگ و 28 سال پس از فتح خرمشهر قرار است سیستم تصفیه آب شهر خرمشهر با ظرفیت اسمی 105 هزار مترمکعب در روز برای استفاده 250 هزار نفر با اعتبار 32 میلیارد تومان در بیست وهشتمین سال آزاد سازی خرمشهرافتتاح گردد.کاری که بایستی در زمان بازسازی انجام میشد نه حالاوبه یاد داشته باشیم اگر هر یک از کسانی که در راه جنگ به شهادت رسیدند اگر اکنون بودند از نبود آب سالم در طول  27 سال رهائی خرمشهر و ظلمی که بر این شهر رفته دلی ریش شده پیدا میکردند.

 

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ٢ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات () لینک


+ گورخر همان کورخر نیست

بدنبال سفر دوشنبه همین هفته به دیار سوت وکور بیارجمند ومنطقه خارتوران وعده داده شد در مورد گورخرآسیائی مطلبی نوشته شود. داستان از این قرار است که چندی پیش در خبرگزاریها اعلام شد عده ای در خارتوران مبادرت به شکار گورخر وفروش گوشت آن به رستورانها ومردم میکنند. که پیرو رایزنیهای مدیران محیط زیست موضوع کاملن نفی شد واعلام گردید شکارچیان گوشت شتر را به جای گورخر فروخته اند.البته شاید این استدلال شبیه همان فروش  خرِکور باشد.ماجرای خرکور بر میگردد به یک روستائی منطقه بیارجمند که یک خر کور داشته وبعد از سر بریدن وپوست کندن آن فریاد میزده که گوشت کورخر داریم وخلاصه تا آخرین تکه خر کورش را فروخته وبعد هم در اعتراض به اهل وعیالش هم گفته اگر من دروغ گفتم بگو من فریاد زدم کورخر نه گورخر ودروغ هم نگفته ام خر من کور بوده و...


 اصل ماجرای شکار گورخر آسیائی توسط شکارچیان نفی نشد واعلام شد این کار جدید ومحدود به زمان خاصی نیست این گونه شکار غیر قانونی از قبل هم بوده وهمچنان هم ادامه دارد. اما اجازه بدید مطلب رو یه جور دیگه ادامه داد.
اگر شما با نام کارشناس یا مامور یا یک مقام محیط زیستی پا به مناطق تحت مدیریت سازمان محیط زیست بگذاری وسوالی از مطلعین یا افراد عامی بپرسید احتمال خیلی زیاد چیزی دستگیرتان نخواهد شد.وجوابها محتاطانه داده خواهد شد.اما بنده به عنوان یک فرد گمنام وعلاقه مند به حیات وحش سوالاتی را از افراد بومی پرسیدم که جواب متاسفانه ناراحت کننده بود.همانند خیلی دیگر از مناطق چهارگانه تحت مدیریت سازمان حفاظت محیط زیست . آنها گفتند که شکارچیان سوار بر موتور گله گورخر را تعقیب ودر یک فرصت مناسب شلیک کرده ودر کوتاهترین زمان رانهای گورخر را جداکرده وبا همان موتور سیکلت متواری میشوند.و خودتان حدس بزنید که چرا با جیپ نمی آیند وچرا فقط رانهای گورخر را باخود میبرند.

البته فروش گوشت گورخر در رستورانهای مابین شاهرود تا سبزوار تائید ودعوت شد اگر علاقمند به خوردن گوشت آن هستید آمادگی این کار وجود دارد.که این دوستان که مثل خیلی از مردم عوام وحتی کارشناسان فرق بین "حیات وحش" و"شکار" را نمیدانستند قول گرفتند مرداد ماه وقبل از شروع ماه رمضان سفر دیگری برای دیدن چند نوع شکار! منجمله جبیر، آهو ویوز پلنگ در خدمت ایشان باشیم.


برای بنده شنیدن این دسته اخبار عجیب نیست  وایرادی هم به محیط بانهای عزیز وزحمت کش نیست .وصد البته ما نیز قصد شکستن کاسه کوزه سر محیط بانها رو نداریم.چون امکانات سازمان محیط زیست با توجه به توقعاتی که نهادها،سازمانها وعلاقمندان محیط زیست ایران وجهان از آن دارند با دایره وظائفی که از آن سازمان تعریف شده است هیچ تناسبی ندارد. یکبار قبلن توضیح داده شد که تعداد حدود 2400 نفر محیط بان قادر به حفاظت این سطح از مناطق تحت حفاظت سازمان محیط زیست نبوده وجالب است بدانید که از این تعداد محیط بان نیمی از آنها در هر زمان در حال استراحت (آف) بوده ونیم باقی مانده هم که شیفت هستند، دو وظیفه به عهده دارند یکی مراقبت ومحافظت از محل ساختمان محیط بانی ودیگری گشت وکنترل منطقه تحت حفاظت . حال شما خودتان قضاوت کنید آیا این تعداد محیط بان قادر به برخورد با متخلفین وشکارچیان هستند.مشکلات پیش روی سازمان حفاظت محیط زیست از لحاظ امکانات وپرسنل کارشناسی ومحیط بان ماهر وتبدیل آموزشکده کرج ازتعلیم محیط بان به تعلیم دانشجو مباحثی است که در فرصت های آتی به آن پرداخته خواهد شد.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات () لینک


+ سفری به خارتورانِ بیارجمندِ شاهرود

وقتی بچه بودی آسمان رنگ دیگری بود ستارگان پر فروغ  چه الماس بارانی در این کهکشان راه میانداختند.سالهاست نبود سوسوی یک ستاره در آسمان کلان شهر تهران حوصله نگاه کردن به آسمان را هم از توگرفته بود اما آنشب که در خارتوران به آسمان نگریستی چیدمان زیبای ستاره ها ی درخشان ترا به عمق کودکی برد.واین چه احساس زیبائی بود.
شهر بیارجمند در فاصله 110 کیلومتری شاهرود قرار دارد هر وقت وارد این شهر میشوی انگار خاک غربت بر سر این شهر پاشیده اند.سکوت ودلگیری در این شهر وتک وتوک آدمهائی که در رفت وآمد هستند حکایت از غربت این شهر دارد.
  برای رسیدن به منطقه حفاظت شده خارتوران  که در جنوب شرق شهرستان شاهرود وبیارجمند قرار گرفته. باید رنج سفر از تهران وپیمودن 800 کیلومتر را بر خود هموار سازی. وقتی  از میامی عبور میکنی در سر دو راهی ودر کنار زائرسرا یک تابلو وجود دارد که چند خطی در باب جمعیت ومشخصات بیارجمند با تنوع جانوری منحصر به فرد واینکه این منطقه به آفریقای ایران لقب گرفته بر روی آن نوشته شده است. اما وقتی به ورودی شهر بیارجمند میرسی ، سازه ای نازیبا در انتهای دشت زیبای منطقه با پوشش یکنواخت درمنه وقیچ چشمان ترا آزارمیدهد.آیا ساخت یک کارخانه سیمان اینقدر برای منطقه مهم بوده که آنهم در محلی که میتواند با استفاده مفید ازپتانسیل های موجود سرزمین وورودگردشگران داخلی وخارجی هم رونقی به معیشت این مردم ایجاد کرد هم از امکانات موجود با تنوع زیستی بالا در جهت آبادانی منطقه کمک گرفت وهم فرهنگ حفظ حیات وحش گونه های نادر را در بین همانهائی که فرق شکار وحیات وحش را نمیدانند توسعه بخشید.

...
ادامه مطلب
نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات () لینک


عناوین مطالب وبلاگ طبیعت ایران

» ::