+ خانه مرگ همین نزدیکی است

باران و باد دیگر نمیتواند شهری را که دوست میداشتی، پاک کند. تنها ساعاتی پس از یک بارش و یک تند باد، مردمان این شهر بسان روزهای قبل پشت حصار دود گم میشوند.افق ها در شهری که زندگی میکنی دیده نمیشود.چشم ها اشک میکند، سینه ها میسوزد.کسی هوس نخواهد کرد نفسی عمیق بکشد.تنها آه می آید. تاریکی بر نور خیمه زده است.دود اینجا بیداد میکند.خس خس ریه ها و سرفه های گاه وبیگاه، هارمونی نامفهومی از ناخوشی بهمراه دارد.ذره اکسیژنی در نسار یک غبار انتظار ترا میکشد.
 بارش یک باران و وزیدن یک نسیم در این شهر بزرگ یک آرزوست. نفس کشیدن سخت شده  وزیستن چه دشوار. واژه ها برای خندیدن و جشن گرفتن و پایکوبی  تعطیل شده  و باید سراغ واژه هایی با طعم تلخ دود و آهن رفت. دیر زمانی است گوشها پر از خاکروبه شده و فریادهای غریب یک دوست به جائی نمیرسد.ساختمانها همچنان ساخته میشود .آدمها در تراز این سازه های بلند ارزشی ندارند .برجها بالا میرود .بادی نمیوزد.بارانی نمی آید.خارها مفهوم گل شدن را نمی فهمند.کاسه گدائی هوا، داغتر از آش عاشقی است. زمان برای زندگی دیر وقتی است رو به اتمام است.کاری باید کرد.حرفی باید زد. نسخه ای باید پیچید. خانه مرگ همین نزدیکی است.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات () لینک


+ سال خوبی برای خود بسازید

 

 

من دلم به روزهائی که هنوز نیامده روشن است

من هر روز که از خواب بیدار میشوم دنبال یک اتفاق خوب هستم

انرژی از دست رفته را باز می یابم

برای خود یک هدف تعیین میکنم

باید سرشار بود از خواستن

از حرکت ،از تلاش،از امید

سالهای ما جمع همین روزها است

امید دارم شما هم سالی مملو از روزهای خوب برای خود بسازید

منتظر دعای دیگران نباشید

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱٧ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ بپا خیس نشی

هوا سردتر از روزهای دیگر است.کلاهی که تازه ابتیاع کرده ای، تنها مامن گرما بخش گوشهایت میشود. طاقت سرما نداری زیپ ژاکت را تا بیخ گلویت بالا کشیده ای. عمری ناصح مردم بودی . اما امروز خود در کنار اتوبان منتظر ترحم چند لیتر بنزین ایستاده ای.با یک دوست به پمپ بنزین میروی. دو گالن  در دست و کلاهی بر سر و کاپشنی با زیپ بسته در کنار پمپی منتظر میمانی.زنی میگوید آقا چرا این پمپ کار نمیکند. خانم اندکی صبر کن و سپس نازل را بردار.خوب حالا بزن .مردی میگوید آقا کارت میخواهم .تو با اشاره دست مسئول جایگاه را نشانش میدهی.قدری خجل نگاه میکند.تو متفکر از نگاه مردم هستی .مبنای تشخیص آدمها چیست .خط کش آدمها برای پمپ چی یک کاپشن سرمه ای و یک کلاه است؟ باکی نیست که پمپ چی یک پمپ بنزین یا گارسن یک رستوران باشی .اما اینکه باز بر خلاف سالها پیش اینگونه ترا بشناسند متعجب هستی.آنوقتها جوانتر بودی و پشت میز ریاست یک اداره.مردی برایت تمام قد احترام قائل بود.تو هنوز اولین تجربه برخورد با این جماعت را دشت میکردی.همان مرد را روز بعد در سالن خروجی پرواز های خارجی فرودگاه مهرآباد دیدی.ناخود آگاه سلام دادی.ظاهرن نشناخت .خودت را معرفی کردی تا ترا بشناسد. در زندگی برخی چیزها را باید خودت یاد بگیری .خودت حس کنی.خودت تجربه اش کنی. البته مقایسه دو داستان گر چه نتیجه مشترکی ندارد  اما داستان اول نشان میدهد که نمیتوان زود در مورد افراد قضاوت کرد و شغل و جایگاه افراد در هر مکانی نشان از شاغل بودن در آن مکان نیست.همانگونه که خودت همه افراد منتظر وآواره در حاشیه اتوبان چمران و نیایش را معتاد میپنداری. و دومی از آن دسته داستانها بود که اینها میزت را میشناسند.خودت را نمیشناسند.مهم برایشان میزی است که آدمی پشت آن نشسته باشد.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; ٢٠ دی ۱۳٩۳
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ دلهایتان بهاری

دلهایتان در اولین روز هفته بر خلاف سرما ،گرم باد. 

انتقال آب به بخش های خشک شده دلتای رودخانه کلرادو در خلیج کالیفرنیا موجب احیای این زیستگاه شده و منظره ای زیبا بوجود آورده است.

منبع

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; ٢٠ دی ۱۳٩۳
تگ ها: خبر و دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ داخل پرانتز

اول: ایمیلم در محیط یاهو هک شده وامکان بازیابی رمز نیز میسر نیست لذا از دوستان تقاضا مند است اگر مایل به ادامه رفاقت هستند یه میل حتی خالی به آدرس جدیدم در فضای جدید جی میل ارسال نمایند.تا به لیست اضافه کنم.برای راحتیتون آدرسو گذاشتم اینجا که زحمت خیلی زیاد نشه:

Mehrdadaval1367@gmail.com

دوم: دوستانی که علاقمند بودند دکتر بشوند. به بنده گفتند خبری از ثبت نام شد اطلاع بده. منم چون میلشونو ندارم ومیدونم سخت گرفتارند براشون لینک ثبت نام PHD سال 94 رو میذارم اینجا . فقط دقت کنید HIV نگیرید.

آخر: هفته قبل رفته بودم ساری مقداری نارنگی و مرکبات آوردم.رسیدم خونه یه فیلم دیدم از وجود کرم داخل نارنگی که باعث مرگ انسان میشه .از ترس مرگ، همه نارنگی ها رو ریختم بیرون. امروز خوندم که این نارنگی ها مربوط به پاکستان است و  ورود آنها از مرز پاکستان به کشور ممنوع است.البته همین خبر میافزاید این نارنگی ها به روسیه صادر میشود.که لازم است دقت کنیم از روسیه وارد ایران نشه !!! این روزها اینقدر چاخان گوئی فراوونه که راست و دروغش رو نمیشه فهمید .قطعاً قاچاقش از تریاک که سخت تر نیست شاید هم از افغانستان اومد.فعلاً پرتقال بخورید تا بعدچشمک

 

 

 

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; ٩ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات () لینک


+ این یکی بحران نیست،درد است

دیشب به میدان گلها برای گرفتن عینک بچه ها رفته بودی.در بازگشت شیشه راننده یک خودروی مدل بالا پایین آمد چند دستمال کاغذی با فاصله ای چند ثانیه ای به بیرون پرتاب شد.پشت چراغ قرمز دختری شیشه عقب را پایین کشیده بود و پوست پسته ها را به بیرون میریخت .کمی بالاتر در بدنه سر سبز اتوبان چمران چند معتاد زنبیل بدست با فواصل کم و با لباسهای پاره وکثیف منتظر تاکسی بودند.فرزندم با نگاهی حیرت زده منتظر سخنی و پاسخی از سوی تو بود.پاسخ به این سوال همیشه و با دیدن چنین تصاویر سه بعدی از همشهریان برایت سخت میشود.

تمدنی که برخی 2500 سال و برخی 7000 سال از آن یاد میکنندبا این هنجارها جور درنمیآید.مشکل فقط دعواهای خیابانی،بی تفاوتی به قوانین ،بیرون ریختن زباله و توسعه اعتیاد و... نیست .مشکل بی تفاوتی به قوانینی است که نانوشته بوده و گاهاً باید در میان روح و افکار مردم بدنبال آنها گشت. این دسته افراد فقط میخواهند محیط زندگانی خود را تمیز نگه دارند اگر در خودرو هستند کوچکترین وبزرگترین زباله تولیدی خود را به بیرون پرتاب میکنند.اگر در منزل هستند زباله خود را از پنجره به بیرون پرتاب یا با کمی ارفاق به پشت درب همسایه میگذارند.ودر محیط کار هم کافی است پا به محوطه بیرونی بگذارند وآنگاه آنچه دم دستشان است به بیرون پرتاب میکنند.

قطعاً ریشه این نوع حرکات بی سوادی یا کم سوادی نمیتواند باشد.خیلی از تحصیل کرده های ما هم زباله به بیرون خودرو میاندازند و هم خوب مواد مصرف میکنند.ریشه آن میتواند در عدم ورود به این مشکلات و تحلیل و درمان آن باشد.بد نیست مثالی زده شود؛شاید یک متخصص در رشته پزشکی علم مرتبط آکادمی را خوب فرا گرفته باشد.مریض ها را خوب درمان کند، اما دانش عدم استفاده از سیگار یا مخدرها یا روان گردانها را نداند ونمیداند اگر آتشی را در جائی روشن نمود باید خاموش نمود. یا چرا نباید از این دست حرکتها اجتناب نماید.این یعنی دانائی وعلم او در مسیری خاص استفاده شده و فراگیر جهت یادگیری مضرات و عواقب مصرف مواد وسیگار و رفتارها وهنجارهای اجتماعی وزیست محیطی نبوده است.

شاید لازم باشد برای برخورد با این نوع ناهنجاریها قانون مدنی اجرا شود اما مامور اعمال قانون همیشه و لابلای ماشین ها نیست تا اعمال قانون کند.و از سوی دیگر هر نوع برخورد قانونی جوابگوی چنین هنجار های اجتماعی نیست.مثلاً نبستن کمر بند را با جریمه میتوان حل کرد اما برخی معضلات چون طلاق و مصرف مخدرها و سیگار را نمیتوان با جریمه کردن حل کرد.

"دردهائی که ریشه در افکار بیمار شده افراد جامعه دارد قطعاً با جریمه و بگیر و ببند حل نخواهد شد."

 در کتب تحصیلی از مقطع ابتدائی تا دیپلم و دانشگاه به همه مقولات صرف و نحو وقرائت و حفظ و آموزش نظامی و تاریخ و مدنی و جغرافیا پرداخته شده اما دریغ از اینکه یاد بدهند آب را چگونه استفاده کنیم .چگونه محیطی پاک داشته باشیم.به قیمت چند ساعت خوش گذرانی در طبیعت آنرا به زباله دانی تبدیل نکنیم و نهایتا آنرا آتش نزنیم .واز همین دست مطالب در خصوص چرائی مصرف مواد مخدر و....

در صدا وسیما به همه مقولات تبلیغی و آموزش کنکور وبرنج دانه بلند وجایزه لکسوس پرداخته شده اما دریغ از ساخت چند برنامه با ادبیات کودکانه و متناسب با سن مخاطب بر علیه هر آنچه مشکلات ومعضلات جامعه است.کودکان ما خود را با برنج دانه بلند مقایسه میکنند.نوجوانان ما میدانند که سان استار چیست، اما همان نوجوان نمیداند اگر کسی به او سیگار تعارف کرد یعنی با مرگ معامله کرده.مادران و پدران بدنبال ثبت کد چندرقمی برنج میزبان یا چای دبش هستند اما خبر ندارند که فرزند آنها در معاشرت با افراد ناباب و به بهای بزرگ شدن ومردانگی بیراهه میرود.

باید همه آنچه راکه بدان نیاز داریم در کتب درسی ورسانه های دیداری وشنیداری پر مخاطب گنجاند ، قطعاً یادگیری مسائل اجتماعی ، محیط زیستی ،نحوه برخورد و پیشگیری از مصرف مواد مخدر و خیلی مشکلات دیگر که در جامعه بیداد میکنداز برخی دروس ضروری تر میباشد.شاید با این کار به کمی از آن تمدن گمشده برسیم.

یادمان باشد با یک تیم قوی و مهره های ارزشمند فوتبال در یک زمین ناهموار و پر از پستی و بلندی نمیتوان نتیجه ای را گرفت تا در یک زمین چمن صاف وخوب.

" بسترها اگر آماده شود میشود یک باند هموار برای صعود و اوج گرفتن"

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ٢ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات () لینک


+ دوباره باز خواهم گشت

دوباره باز خواهم گشت

در گلخانه ها را باز خواهم کرد

تمام آسمان را آبی پرواز خواهم کرد

تو را در کوچه های کودکی آواز خواهم کرد

ازآنجائی که ماندم ناتمام آغاز خواهم کرد

تمام قفل ها را باز خواهم کرد

دوباره باغمان را سبز خواهم ساخت

تو را ای خانه ی بر آب، آباد خواهم کرد

دوباره باز خواهم یافت ،که عمری رفته بود از دست

اجاق سرد مادر را،به عطر نان تازه زنده خواهم کرد

دوباره اسب مغرور پدر را،زین وبرگی تازه خواهم کرد

از آن دستی که آتش زد،بلائی که به جان ما و من آمد،دوباره باز خواهم گشت

به خاک سرزمین زادگاهم ،سجده خواهم کرد،بوسه خواهم زد

نه من اینجا نخواهم ماند

در این تنهائی خاموش وبی رویا نخواهم ماند

به سوی چشمه های روشن خورشید

به سوی خاک گندمزار

به سوی دشت های سبز خواهم راند

نه من اینجا نخواهم ماند

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱٧ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ نفس هائی که به شماره افتاده

این روزها برای فهم اینکه بدانی چه میخوری و در زیر کدام آسمان نفس میکشی و در معرض کدام امواج زندگی میکنی لازم نیست وزیری یا وکیلی یا خبرنگاری یا صاحب یک پنجره کوچک ترا مطلع کند.شاید تا چندی پیش دغدغه ات  اجاره بهای مسکن و حقوق زیر خط فقری بود که کفاف یک لقمه نان شب و دیگر امور زندگیت را نمیداد.اما اکنون داستان از خطوط قرمز نه کمی، بلکه بسیار فراتر رفته است.روی دیگر زندگی آهسته آهسته خودش را به رخت میکشد.فراروی این زندگی نابسامان که سرشار از مشکلات ریز و درشت بوده مرگی تدریجی وخاموش انتظارت را میکشد.برای فهم آلودگی هوا لازم نبود مرتب سرت را با این حرفها گرم کنند که شهر تهران در کمر بند سلسله کوههای البرز محبوس شده است.چرا که حجم آلودگی هوا در هر نقطه ای که بنزین میسوخت مشهود بود .بی آنکه این مناطق همانند تهران در محاصره کوهها قرار گرفته باشند.اما چه سود صدای غیر استاندارد بودن بنزین تولید داخل از حلقومت یا برنیامد یا شنیده نشد.

برای فهم سردرد های گاه و بیگاه ، خستگی مفرط،عصبانیت،افسردگی،سقط جنین و...لازم نیست گزارش یا استفتائی در خصوص عوارض  پارازیت های ضد ماهواره از حلقوم نویسنده ای ،آیت اللهی یا مدیری نگون بخت درآید.بلکه بایستی بدانی جان و روحت در مقابل هجمه های فرهنگی پشیزی ارزش ندارد.

لازم نیست برای افزایش مرگ ومیر انسانها به آمار منتشره مراجعه کنی.بلکه تنها کافیست یک روز گذرت به بهشت زهرا بیافتد تا با دیدن این همه میت یاد آخرالزمان بیفتی.یا در گذر از کوچه وبرزن نگاهی به عکسهای درج شده بر آگهی های ترحیم بیندازی تا برایت مسجل شود این همه جوان ومیانسال صرفا بر اثر تصادف جان خود را ازدست نداده است.

گرانی اقلام خوراکی و برخی نابسامانی ها و عدم نظارت کافی موجب شده تا یا کم فروشی اتفاق بیفتد یا از مواد اولیه ارزان در تهیه وتولید مواد غذائی و لبنی استفاده گردد.جای تعجب است منتظر مینشینی تا این اخبار از رسانه پخش گردد تا تو از خرید یک محصول خاص صرفنظر کنی در حالی که همه آنچه برای رفاه حال خود و خانواده ات ابتیاع میکنی و به خورد آنها میدهی سرشار ازهورمون، کود ، سم ،مواد بی کیفیت، نیترات ومواد نگهدارنده در سوسیس وکالباس و سس و رب و....... است.

شاید اگر برای انجام یک آنژیوگرافی  ساده قلب تا ده سال پیش بیش از نیم ساعت انتظار نمیکشیدی اما اکنون باید روزها منتظر نوبت بمانی.

یک کشاورز به تو توصیه کرد اگر جای تو باشم از این خربزه و خیار تولیدی خودم نمیخورم چرا که سرشار از سم وکود است.واگر از سم وانواع آفت کُش به مقدار زیاد استفاده نشود محصول خراب خواهد شد و کود هم موجب تقویت محصول میشود.

برای اینکه بدانی آبی که مصرف میکنی به مرور در حال کم شدن واتمام است لازم نیست بدانی که  پنج دریاچه کشورخشک شده و ۶۵ درصد از روستاهای یزد و ۳۰۰ روستا در حاشیه دریاچه هامون از ساکنین تخلیه شده و تامین آب 6000 روستا به ‌وسیله تانکرانجام میگردد همینکه آب جیره بندی شود خود به این نکته واقف خواهی شد. 

مخلص کلام اینکه اگر دقت کنی و محصولات ارگانیک مصرف کنی و در محیطی زندگی کنی تا از امواج پارازیت در امان باشی و از هوای تمیزی بهره ببری و در کمال آرامش اعصابی آرام داشته باشی، هیچ تضمینی وجود ندارد که از سقوط هواپیما روی ساختمانی که در آن زندگی میکنی جان سالم بدر ببری .

 

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ٢٢ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات () لینک


+ لابلای روزهای رفته

هویت تنها نام ونشانت نیست .گاهی بایستی هویتت را در کوچه پس کوچه های شهری بیابی که روزی سخت دوستش داشتی.گاهی درگذر از خاطرات، یاد هویت گمشده ات میگردی.  گاهی درخت زردآلوی حیاط خانه پدری که خاطرات یک عمر زندگیت در سایه سار آن خفته تمام هویتت میشود.و گاهی یک احساس، یک عشق، یک دیدار، یک نگاه و یک خاطره ی کمرنگ میشود هویتت. امروز در گذر از روزها و خاطره های روزهای جوانی یکی از همان هویت ها را دیدی.نامش علی حجازی است.مسئول آموزش دانشکده منابع طبیعی دانشگاه تهران که پس از دیدارش همه آن خاطرات سرد وگرم جنگل سرو سیمین ، باغ بوتانیک ،زمین فوتبال ، اتاق 418خوابگاه کرج و یاد همه آن هشت سال دوران تحصیل برایت زنده شد. آقای حجازی برای من حکم همان معلم کلاس اولم را داشت اگر چه معلمم نبود.اما دیدارش از حضور یک معلم دوران بچگی شیرین تر بود.سلامتی همه خوبان خاطرات خوب زندگی

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ٢۱ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات () لینک


+ بهانه ای برای شادی

ایران در بازی امشب جام جهانی بیستم گر چه مغلوب لیونرمسی وداوربازی شد، اما هیج چیز از قابلیت ها و توانائی انها کم نشد.نکته جالب اینکه کسی فکرنمیکرد که مردم ایران وقتی برای مساوی با نیجریه تا پاسی از شب در خیابانها به شادی پراختند پس از باخت ایران به آرژانتین باز هم در خیابانها شادی کنند.در این که تیم ایران مقتدرانه 90 دقیقه بازی جانانه و مردانه ای را در مقابل ستاره های آرژانتینی به نمایش گذاشت هیچ شکی نیست.اما داستان امشب این فرضیه را که ایران در زمره غمگین ترین کشورهای جهان است را بشدت قوت میبخشد.برخی مشکلات اجتماعی،فرهنگی وسیاسی منجمله بیکاری ،کاهش تولید ناخالص ملی،گرانی موجب شده رتبه های پائینی در احساس خوشبختی،امید به زندگی و جمعیت خوشحال را به خود اختصاص دهیم.گر چه امید برای صعود به مرحله بعد بازیها هنوز برای ایران وجود دارد اما امیدوارم شادی بعدی برای یک پیروزی شیرین برابر بوسنی باشد.نه برای تساوی یا باخت.و به امید روزی که مردم خوب وطن بدون بهانه شاد باشند.آنهم نه بهانه های تلخ!!!

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۳۱ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ نوروز مبارک

تکرار و تقلید روزها وماهها وسالهای زندگی به مثابه یک اعتیاد جانفرسا، روح آدم را می خلد .یاد بگیریم متفاوت باشیم.خوب زندگی کنیم و از عادتهای تکراری و زشت پرهیز نمائیم.اراده کنیم تا همانی شویم که ذهن آسوده ی ما میخواهد وآن شویم که هم برای خود وهم برای دیگران موثر باشیم.و این یعنی هر روزمان نوروز باشد.

 

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ برف آمد اما نتوانستیم یک آدم بسازیم

در روزهائی که دوستداران محیط زیست از نقش یوز ایرانی بر پیراهنهای تیم ملی شاد بودند.زنی با فرزند خردسالش در کنار خیابانی در چالوس که برف و سرما بیداد میکرد انتظار ماشینی را میکشید تا او را به کلار آباد برساند. جلوی او ایستادی .زن که دستهایش از فرط سرما بی حس شده بود و  سنگینی فرزند زانوهای او را بی رمق کرده بود، از تو پرسید چند میگیری تا کلار آباد. به او گفتی خانم سوار شو فرزندت دارد یخ میزند و تو از کرایه میپرسی؟زن سوار شد  و گفت خدا خیرت بدهد راننده های همشهریم از من صد هزار تومان طلب میکردند تا مرا به کلار آباد برسانند.در ادامه این سفر دیده ها را اگر نمیدیدی شاید برایت یک رویا بود تا ببینی که نان لواش رابه قیمت 3000 تومان،آب کوچک معدنی را 3000 تومان میفروختندو کرایه یک سواری از چالوس به تهران یک میلیون تومان میباشد.

در روزهائی که برف گیلان ومازندران را سفید پوش کرد برخی حرکات از سوی مردمان این سرزمین روی برخی از آنها را سیاه نمود. هیچ علتی توجیه پذیر نیست تا داشته های موجود در مغازه ها را به مردمی از جنس خودمان به چند برابر قیمت بفروشیم.
ما بدنبال معرفی یوز ایرانی به عنوان سمبل حمایت از محیط زیست ایران هستیم تا نام خود را بر بلندای جهان آذین ببندیم ،اما زنان وکودکان این دیار در همسایگی ما در روزهای سختی که خیلی به درازا نمیکشد بدنبال محبت میگردند. اگر شنیده باشید میگویند خاک برخی آدمها را از یک جا برداشته اند وبه گمانم خاک شمال کشور از غرب تا شرق دریای مازندران بایستی یکی باشد اما چرا  میرزاکوچک خان از جان و زندگی خود برای بزرگی نام این خطه گذشت؟چرا احمد کشوری برای ماندن ما رفت؟ چرا شیخ فضل اله نوری برای اثبات یک عقیده سرش را بر دار کرد؟ آیا اگر اعتماد الدوله الآن زنده بود شبیه مردی که میگفت اگر این مردم سوار پرادوی من شوند کف ماشین گلی میشود رفتار میکرد؟ اگر شیخ طبرسی  در میان این مردم بود بایستی برای جلب لطف دیگران محبت را گدائی میکرد؟و آیا کورش کبیر مال این دیار بود یا او هم منتسب به این مردم میباشد؟
اگر در شادی عزیزی شرکت نکنی هیچ پیدا نیست اما در روزهای گرفتاری و سختی، چشمانی بدستان پر محبت تو دوخته شده است.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱٦ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ سبد کوچک بود خیلی ها جا نشدند

سبد کالا خاطر خیلی از مردم را بد جوری مکدر کرده است .خیلیها که زیر پوشش بیمه تامین اجتماعی بوده وحقوقشان حوالی 500 هزار بود مشمول دریافت سبد کالا نشده اما برخی افراد با حقوق بالاتر که جزو بیمه خدمات درمانی بودند مشمول دریافت سبد شده بودند.

این داستان حکایت از نوعی تداخل مدیریت بوده که بعدا کاشف به عمل آمد که وزارت صنعت ،معدن وتجارت بدون توجه به نظرات هیئت دولت اقدام به گذاشتن شرط سقف 500 هزار تومان حقوق گذاشته است.فردا روز اگر به همین منوال و طی همین فرمول یارانه های نقدی را کسر کنند به گمانم خیلی از فقرائی چون من سکته را بزنند.
برای اینکه بدانید در سبد هستید یا خارج سبد به یکی از روشها عمل کنید:

ورود به سایت سبد کالا

ارسال کد ملی توسط پیامک به شماره  5000499 یا شماره 700799   ( کد ملی بدون هر گونه فاصله و خط تیره)

تماس با ستاره 799 مربع (#799*)و سپس وارد کردن کد ملی

اگر اسمتان نبود ناامید نشوید خدا بزرگ است اینجا به فکر شما هستند.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳ بهمن ۱۳٩٢
تگ ها: دلنوشته و طنز
comment نظرات () لینک


+ وصیت نامه پلنگ تنکابن

شاید سخت باشد برای نوشتن و وصیت کردن برای انسانهائی که خود را اشرف مخلوقات میدانند.اما بد نیست چند نکته ای را در این روزهای کوتاه باقیمانده از عمرم برای آیندگان بگویم.

من و خانواده ام روزی در این سرزمین قلمروی داشتیم به وسعت دانائی  انسانهای شریف و فهیم.با گذشت زمان و افزایش برنامه های توسعه، زیستگاههائی که من وخانواده ام در آن زیست میکردیم رو به نابودی نهاد . خیلی از اقوامم را در این سالها از دست دادم .فرزندانم را شکار کردید تا تفریحی برای خود داشته باشید.تنم را آماج گلوله کردید تا شاد باشید که نسلی را منقرض میکنید.بدترین گرسنگی ها را تحمل کردم و گاهی از سر ناچاری و غریزه ، دل به گوسفندی بستم که نبودش برای من وخانواده ام معنای نیستی بود. درچشمه ای که آب مینوشیدیم، زهر ریختید تا تن بیهوش شده ما را سلاخی کنید.من گر چه سخت جان تر از بقیه همنوعان خود هنوز زندگی میکنم.اما نیک بدانید فردا روزی که خیلی هم دیر نیست باید برای احیای نسل پلنگ و یوزی که در انحصار شماست باید دست بدامن دیگر کشورها شوید تا نسلی را احیا کنید که از آن شما نیست، من از احیا ی نسل سوخته هیچ نمیدانم ،اما شنیده ام که اگر در چاهی که آب ندارد آب دستی بریزند این آب خواهد گندید.چگونه نمیتوان از چند قلاده پلنگ حفاظت کرد اما حاضر میشوید در حرکتی نمادین به فکر زنده کردن نسل شیر و ببر مازندران باشید.این جمله را از پلنگی زخمی و قطع نخاع که روزگار سختی را در بستر بیماری میگذراند به یادگار داشته باشید که اگر شما موفق شوید نسل سوخته ببر و شیر مازندران را احیا کنید ،در مرحله بعد از احیا چگونه قادر به حفاظت آنها خواهید شد.شما که توان حفظ من،خانواده و فرزندان مرا ندارید چگونه ادعای حفاظت از چند گونه منقرض شده را دارید.مناطق حفاظتی ،تحت عنوان حفاظت شده،پارک ملی،منطقه امن و اثر ملی درآمده شاید با این جمعیت محیط بان ،تنها تسکینی برای چند سال زندگی بیشتر برای ما باشد اما در نهایت طی چند سال آینده همه خانواده من به انقراض محکومند.

تفنگ هائی که تعداد آنها چندین برابر جمعیت زیستمندان بی زبان این مرز و بوم است اگر روزی که جمعیت ما نابود شود به چه چیز شلیک خواهد کرد؟شاید به جان همدیگر بیفتید. جمعیت طعمه های ما به اندازه کافی بر اثر شکار کم شده ،کجای فهم شما آدمها جائی برای ادامه زندگی ما باز کرده است.این همه فشار بر من وامثال من شایسته مردمانی که دم از تمدن کهن میزنند نیست.

شاید قطع درختان ،ساخت ویلا ،توسعه جاده واحداث کارخانه درجائی که ما زندگی میکردیم مهم تر از زندگی امثال من بود.شایداین نوعی غرور ملی بود تا بر سر راه من تله کار بگذارید و تن مرا آماج گلوله نموده و به همین هم بسنده نکنید و آنقدر بر کار خود اصرار ورزید تا از پوست امثال من فرشی برای خود پهن کنید.من قهرمان ملی شما نبودم که اگر چنین بود راه را بر زندگی من نمی بستید.

کاش من در این دیار بدنیا نمیآمدم.چرا که بر خلاف شما، تنها برای بقا میجنگیدم آنهم نه با شما بلکه برای زنده ماندن زن وفرزندانم ، اما شما ناجوانمردانه انگشتان دستانم را بریدید،گلوله های فراوان بر تنم نهادید،ودر نهایت پس از تحمل درد فراوان جانم را ستاندید.من رفتم نه برای اینکه پیر بودم ، من رفتم نه برای اینکه زن وفرزندانم را دوست نداشتم، من رفتم چون خسته بودم ، خسته از بی پناهی ، خسته از بی امنیتی، خسته از در بدری و بی خانمانی، خسته از انسانها وخسته از این همه نامرادی ها. 

اکنون که به سوی خالقم میروم بدو خواهم گفت که با من و امثال من چه کردید.

 

قهرمان این داستان یکماه پیش پس از 10 روز تحمل درد فراوان و کوباندن سر خود به قفس با تزریق آمپول بیهوشی با دوز بالا در دانشکده دامپزشکی از درد فراوان رهائی یافت.

در 6 سال گذشته 56 قلاده پلنگ در کشور براثر حوادث مختلف ازجمله تصادفات جاده ای ، تیراندازی و مارگزیدگی تلف شده اند که 10 قلاده آن در سال جاری کشته شده است.

نامه ای از بازمانده ببر وارداتی

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; ٢٦ دی ۱۳٩٢
comment نظرات () لینک


+ این آلودگی یورو پنج نمیشناسد

مناظره هفته آخر آذر ماه شبکه یک سیما مربوط به بحث اعتیاد و مواد مخدر بود.گرفتاریهای روزمره این اجازه را نداد تا این نقد را زودتر منتشر نمایم.این موضوع را از این منظر مورد بحث قرار دادم چون با سلامتی بخش عمده ای از جامعه مرتبط میباشد.

افراد شرکت کننده در مناظره عبارت بودند از آقای هاشمی به نمایندگی از سازمان بهزیستی،آقای حسن ذبحی معاون قضائی دادستان،آقای علی مویدی رئیس پلیس مبارزه با مواد مخدر،آقای طاها طاهری و آقای احمد حاجبی

آنچه در این گفتگوها بحث شد اساسا حول تعداد مراکز درمانی وکمپ های ترک اعتیاد واردوگاههای نگهداری افراد مصرف کننده بود.

کسب لذت،کنجکاوی،تفریح،رفع مشکلات روحی،دسترس بودن مواد،فشار دوستان،رفع درد ،تجربه وقت گذرانده،بی خیالی،ناکامی،عصبانیت از جمله عوامل مهم در روی آوردن افراد به مواد مخدر بوده که طی تحقیقاتی بدست آمده است.

تعداد 1.350.000 نفر در جامعه مصرف کننده رسمی و تعداد خیلی بیشتری مصرف کننده غیر رسمی ومصرف کننده های تفننی یا تفریحی داریم که اگر تعداد خانوار اصلی هر مصرف کننده را بطور متوسط 5 نفر در نظر بگیریم ، تعداد 7 تا 10 میلیون نفر درگیر اعتیاد بطور مستقیم وغیر مستقیم هستند.این عدد بین 10 تا 15 درصد جامعه راشامل شده که عدد بزرگی بوده وتوجه بیش از پیش را با این معظل طلب مینماید.

سند ملی پیشگیری در سال 90 تدوین شده است.در حالی که ستاد مبارزه با مواد مخدر چند سالی است تعطیل است.

در 700 کمپ موجود 70 هزار نفر نگهداری میشوند.

در سال 90 تعداد 3500 نفر بر اثر سوء مصرف مواد کشته شده اند ودر سال 91 3005 نفر کشته شده اند.

به استناد ماده 16 تعداد 18 مرکز درمانی ساخته شده است وعنقریب در ملارد یک مرکز بزرگ به بهره برداری خواهد رسید.

بحث آگاهی دهی به 12 میلیون دانش آموز بایستی انجام شود.

حال  نقدی بر این گفتمان:

آنچه در بحث های گفته شده قابل توجه است دو بحث بوده که یکی پیشگیری بوده و دیگری درمان.

به منظور پیشگیری بایستی در رده های مختلف تحصیلی آگاهی لازم و مضرات استفاده از مواد مخدر بایستی به افراد داده شده تا در اولین قدم از افزایش تعداد مصرف کننده ها کم کنیم.

 

در دوران جنگ جها نی دوم 70 میلیون معتاد در چین وجود داشت؛ یعنی تعداد معتادین آن بیشتر از تعداد جمعیت بسیاری از کشورهای جهان بود!کشور چین با خواست رهبر کشور بنام ما ئو تسه دون  توانست با عزم ملی واراده سیاسی وبا همکاری مردم زیر شعار قیام ملی علیه پدیده شوم اعتیاد را بطور کامل از چین محو سازد.

بحث مشارکت در لایه های مختلف جامعه وتوسط دولتمردان چند سالی است با جدیت دنبال شده اما این موضوع در بحث مبارزه با مواد مخدر که بیشتر از دیگر معضلات جامعه نیاز به مشارکت افراد مبتلابه دارد بطور کامل انجام نشده است.و تا زمانی که همین دیدگاه بگیر وببند در برخورد با این معضل وجود داشته باشدنبایستی انتظار داشت حتی قدمی کوچک برای برخورد با این جنگ افزار خاموش در میان خانواده ها وجامعه برداشته خواهد شد.

چندین سال طول کشید تا دولتمردان فهمیدند که اعتیاد یک بیماری است .اما برداشتن چندین گام بطور هماهنگ از سوی دولت قطعا میتواند ریشه این مافیای خانمان سوز وتخریب گر جامعه را تضعیف ودر نهایت بخشکاند.

عمده مشکل مربوط به اعتیاد عدم آگاهی افراد از عواقب مصرف میباشد لذا گام اول درپیشگیری، آگاهی دادن به دانش آموزان بوده ولازم است در این راه بجز بحث های تئوری در جهت آگاهی بخشیدن به آنها امکان بازدید از محلهای نگهداری معتادان و نیز استفاده از تجربیات افراد مصرف کننده و افرادی که از این دام رها شده اند را فراهم نمود.ودر مرحله درمان بایستی این آگاهی به کلیه افراد مصرف کننده وخانواده های آنها داده شود.

برخورد اصولی با این پدیده بدون استفاده ار تجربیات افراد درگیر با این بیماری کاری عبث میباشد.در سالهای اخیر تشکلهای مردم نهاد زیادی در این خصوص تشکیل شده که به جرات میتوان گفت آمار موفقیت این تشکل ها از بگیر وببندهای نیروی انتظامی وقوه قضائیه بیشتر بوده است.

دولت، امکانات واعتبارات خود را در قالب مشارکت با این تشکل ها گذاشته یا هزینه نماید.چرا که تشکل های غیر دولتی در همه شهرهای کشور وجود ندارد اما کمپ و پلیس و بگیر وببند در همه شهرها موجود میباشد.

زور واجبار تنها روش منجر به شکست در برخورد با این نوع بیماری میباشد.

ساخت کمپ ها با هدف ترک افراد بصورت اجباری و!:.7Fستگیری افراد از خیابانها وبردن آنها به این مراکز تنها دور ریختن پول و اعتبارات دولتی میباشد.چرا که این افراد در اولین روز آزادی از کمپ یا زندان بسرعت به سمت مصرف مواد رفته با این تفاوت که بدلیل همنشینی با افراد مختلف در زندان یا کمپ ،مواد جدید و روشهای مصرف جدید را بکار خواهند گرفت.

مراکز ترک اعتیاد که از متادون درمانی استفاده میکنندموجب جایگزینی مواد وقرص های جدید بجای مواد مخدر قبلی شده و نه تنها موجبات ترک مواد را فراهم نمیکند.بلکه بیمار را با موادی جدید آشنا خواهد کرد که ترک آن به مراتب بدتر از دیگر مواد میباشد.

بیکاری گر چه شاید بهانه ای برای روی آوردن به اعتیاد باشد اما در برخورد با چنین افرادی که شغلی ندارند.ابتدائی ترین مسئله همکاری دولت در رفع بیکاری وتضمین کاریابی چنین افرادی میباشد.

روشهای قبلی با اعتبارات جزء و تشکیلاتی کوچک در حد ستاد نه تنها موفق نبوده بلکه ساخت مواد مخدر شیمیائی در آشپزخانه های داخلی با حداقل فضا وامکانات گوی سبقت را از اقدامات دولتی ربوده است.و این بدان معناست که دولت از توزیع کنندگان ومصرف کنندگان مواد مخدر بسیار عقب مانده است.

افراد مصرف کننده مواد مخدر به مرور زمان به قدری وابسته به مواد شده اند که قدرت خوب و بد را از دست داده لذا بایستی قبل از هر نوع برخورد قهری با این افراد بر روی فکر و ذهن آنها کار شده تا پس از آگاهی یافتن از مضرات مواد ، قادر به ترک بلند مدت مواد شوند.و این شدنی نیست مگر استفاده از تجربیات تشکل های مردم نهاد موفق در این زمینه و نیز افراد موفق در ترک مواد مخدر

ما برای مبارزه با امپیریالیسم وقدرتهای بزرگ اعتبارات زیادی در نظر میگیریم اما برای درمان معضلات اجتماعی چون اعتیاد که منشا آن همین هجوم دولتهای استکباری برای نابودی جوانان وسرمایه های ایران هستند با حداقل اعتبارات وامکانات به جنگ آنها میرویم. نیک میدانیم که اعتیاد یکی از بزرکترین آسیبهای اجتماعی و جزو یکی از چهار بحران و مسائل حاد جهانی محسوب می گردد لذا بایستی مجموعه اقدامات نیز درخور همین حاد بودن آن باشد.

ما به فرزندانمان درآموزش وپرورش بجای آموزش مضرات اعتیاد ،آمادگی دفاعی یاد میدهیم .آنهم در برهه ای که جنگ پایان یافته وبایستی به فکر پیشرفتهای اقتصادی واجتماعی باشیم.کاری که چین وکره بعد از جنگ انجام دادند و چین با همین برنامه موفق شد بجای آموزش نظامی با روشنگری مردم وبرخی اقدامات ملی، به جنگ اعتیاد برود و کره جنوبی نیز در مدت کوتاهی به عنوان یک کشور پیشرفته در آسیا وجهان مطرح شود.

درجامعه ای که افراد سالم نداشته باشیم و درصد قابل توجه آنها درگیر اعتیاد باشند چگونه میتوان انتظار داشت مشکلات دیگر اجتماعی بروز و ظهور ننماید.

آلودگی های محیطی منجمله آلودگیهای هوا،صوت، آب ، امواج ضد ماهواره،ریزگرد وبیماریهای هپاتیت و ایدز تنها عوامل تهدید کننده سلامتی شهروندان نیست.بیماری خاموش اعتیاد در کمین تک تک خانواده های ایرانی است.باید هوشیار بود و برای مبارزه با آن بپا خاست.

بیشتر بدانید 

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱٥ دی ۱۳٩٢
comment نظرات () لینک


+ گربه صفت

امروز صبح هنگام برگشت از برنامه ورزش در مسیر خیابان سرو غربی گربه ای بی حرکت وسط خیابان افتاده بود که خوشبختانه در مسیر خودرو بنده نبود واز کنار آن عبور کردم.همسرم توجه مرا به حرکت گربه در وسط خیابان جلب کرد ووقتی در آینه خودرو نگاهی به گربه انداختم متوجه زنده بودن او شدم.تا ایستادن در حاشیه خیابان ودنده عقب رفتن ورسیدن به گربه مفلوک، همه خودروها با تنظیم لاستیک ماشین خود و قرار دادن گربه در وسط ماشین از روی گربه عبور میکردند.آخرین خودرو که از روی گربه رد شد وقتی بود که گربه تلاش کرد سرش را بالا نگهدارد که کف ماشین با سر گربه برخورد دیگری کرد و او را بی حرکت وگیج در کف خیابان زمینگیرتر کرد.با اشاره دست مانع حرکت خودروها شدم و سریع گربه را برداشته و به پیاده رو منتقل کردم.خون از دماغ گربه میچکید و بنظربرخورد خودرو با گربه هنگام عبورباعث افتادن این حیوان در بستر خیابان شده بود .اندکی از کله پاچه داخل قابلمه را روی نایلون ریخته و در کنار گربه قرار دادم که گربه بی تفاوت تنها مات ومبهوت و بی حرکت دراز به دراز تنها نقطه ای را نگاه میکرد.در سعی مجدد جهت انتقال گربه به قسمت آفتابگیر پیاده رو ناکام ماندم.چرا که گربه بینوا ظاهرن ترسیده بود لذا چنگی اساسی روی دستم انداخت و خون از دستم جاری شدو لنگان ونالان به داخل ساختمان نیمه کاره ای رفت.

آنچه در مدتی که همسرم برای حال گربه گریه میکردفکر مرا مشغول کرده بود بی تفاوتی مردمی بود که روزگاری اگر نانی در کف خیابان میدیدند خم شده وآنرا به کناری قرار میدادندوهمین مردم غذای اضافه را برای همین دست حیوانات گذاشته و نان خشک را در آب خیس کرده و برای پرندگان قرار میدادند و خیلی کارهائی از همین دست.

اما من در جواب کودکم که علت بی تفاوتی مردم و رد شدن آنها از روی سر گربه را از من سوال کردهمچنان پاسخی ندارم.   

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ٦ دی ۱۳٩٢
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ سرو ی که ایستاده مرد

چقدر خوب است آنچنان زندگی کنی که در زمان مرگت ، دنیائی بگریند.
نلسون ماندلا امروز در سن 95 سالگی درگذشت.
امروز نه تنها آفریقای جنوبی  فرزند خود را از دست داد، بلکه بسیاری از کشورها وشخصیتهای بزرگ وکوچک در جهان ، پدری را از دست دادند که سمبل ایستادگی، مقاومت، تلاش برای آزادگی، مبارزه برضدظلم و بردگی بود.

زندگی سراسر ایستادگی ومقاومت ماندلا میتواند سرمشق همه کسانی باشد که میخواهند منشاء اثر بوده و مدیریت خانواده،شهر،کشور ویا جهانی را به نحو شایسته انجام دهند.
ماندلا در طول زندگی پر ثمر خود کارهائی کرد که کمتر از عهده یک نفر بر میآید.الگوئی خوب برای همه کسانی که میخواهند اثرگذارترین شخص در زندگی خود ودیگران باشند.
تلاش وایستادگی در برابر بادهای مخالف و رساندن کشتی منظور به سر مقصد معلوم  در همه جنبه های زندگی میتواند اتفاق افتاده وهمگان برای نیل به اهداف عالی خود از چنین شخصیت هائی الگو برداری کنند.


خلاصه زندگینامه او بدنبال میآید:
نلسون رولیهلا هلا ماندلا روز هشتم ژوییه ۱۹۱۸ در ترانسکی در آفریقای جنوبی متولد شد. پدر او، هنری ماندلا، یکی از روسای قبیله تمبو بود. نلسون جوان در دانشگاه‌های « فورت هیر» و «ویت واترسند» تحصیل کرد و رد سال ۱۹۴۲ در رشته حقوق فارغ التحصیل شد.

او در سال ۱۹۴۴ به کنگره ملی آفریقا و از سال ۱۹۴۸ به جنبش سیاسی و مقاومت در برابر دولت آپارتاید پیوست. ماندلا در سال‌های ۱۹۵۶ و ۱۹۶۱ به اتهام خیانت در دادگاه‌های آفریقای جنوبی محاکمه ولی در نهایت تبرئه شد.

پس از ممنوع شدن فعالیت سیاسی کنگره ملی آفریقا در سال ۱۹۶۰ نلسون ماندلا از جمله افرادی بود که طرفدار تاسیس یک بازوی مخفی و نظامی برای این گروه بودند. رهبری کنگره ملی آفریقا در ماه ژوئن ۱۹۶۱ پیشنهاد نلسون ماندلا را بررسی کرده و تصمیم گرفت که کسانی که طرفدار ایده ماندلا برای تاسیس شاخه نظامی و به کارگیری روش‌های خشونت‌آمیز هستند، به او بپیوندند و رهبری این سازمان مانع فعالیت آنها نخواهد شد.

این طرح سیاسی به شکل‌گیری بخش نظامی کنگره ملی آفریقا منجر شد. در سال ۱۹۶۲ نلسون ماندلا دستگیر و به پنج سال زندان در اردوگاه‌های کار اجباری محکوم شد. در سال ۱۹۶۳ زمانی که تعداد زیادی از رهبران کنگره ملی آفریقا و گروه شبه‌نظامی وابسته به آن بازداشت شدند نلسون ماندلا نیز در کنار آنها در دادگاه به جرم توطئه برای سرنگونی حکومت آپارتاید محاکمه شد.
دفاعیات او در این محاکمه در سطح بین‌المللی توجه زیادی به خود جلب کرد. در ماه ژوئن ۱۹۶۴ هشت نفر از متهمان این پرونده از جمله نسلون ماندلا به حبس ابد محکوم شدند. او از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۸۲ در زندان جزیره روبن در حوالی شهر کیپ تاون زندانی بود و پس از آن به زندان پولزمور منتقل شد.

موقعیت سیاسی و شهرت نلسون ماندلا در سال‌های زندان به مرور تحکیم شد. او تمام سال‌های زندان را وقف اهدافی کرد که در اغاز مبارزه سیاسی برای خود تعیین کرده بود. در مجموع ۲۷ سال را در زندان سپری کرد.

پس از آزادی از سال ۱۹۹۰ میلادی، ماندلا منشی به دور از خشونت و صلح‌طلبانه در پیش گرفت.

در سال ۱۹۹۱ در جریان اولین کنفرانس سراسری کنگره ملی آفریقا که پس از حدود چهار دهه در خاک آفریقای جنوبی برگزار شد، نلسون ماندلا به عنوان رهبر این حزب و هم‌رزم همیشگی و دیرینش، اولیور تامبو، به عنوان رئیس تشکیلاتی این حزب برگزیده شدند. او با دولت آفریقای جنوبی به گفت‌وگو نشست تا کشوری چندتباری و دموکراتیک و از نظر نژادی برابر، پایه‌گذاری شود.

در سال ۱۹۹۳ پس از انتقال مسالمت‌آمیز قدرت از رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی به احزاب و نمایندگان اکثریت سیاهپوست این کشور، جایزه نوبل به طور مشترک به نلسون ماندلا و اف. دبلیو. دکلرک، آخرین نخست وزیر دولت سفید پوست آفریقای جنوبی، اعطا شد.

او از مشهورتین چهره‌های معاصر جهان و از جمله رهبران سیاسی‌ست که در مورد منش و کنش‌اش مقالات، کتاب‌ها و تحقیقات زیادی منتشر شده است.

علاوه بر جایزه نوبل صلح نشان‌های ملی و فراملی زیادی نیز از کشورهای گوناگون دریافت کرده است. از شوروی سابق تا آمریکا، هند، ترکیه، کانادا یا بریتانیا از او با نشان افتخار یا اعطای شهروندی افتخاری تقدیر کرده‌اند.

او از ایران نیز مدال افتخار دریافت کرده است، اما زمانی که قرار بود محمد خاتمی، رئیس‌جمهوری وقت این مدال را به او بدهد و در حالی‌که موج حملات به نشریه‌ها، روزنامه‌نگاران و فعالان اجتماعی و سیاسی بالا گرفته بود، ماندلا به دلیل «مشغله کاری» به تهران سفر نکرد.

نلسون ماندلا چهره‌ای محبوب در میان هنرمندان نیز بود. بسیاری از خوانندگان و موسیقی‌سازان قطعه‌ای را به او تقدیم کرده‌اند.

ماندلا و کنش سیاسی او سوژه فیلم‌های بسیاری نیز بوده است.

نلسون ماندلا سه بار ازدواج کرد، همسر نخست او درگذشت و از همسر دومش به طور رسمی در سال ۱۹۹۶ جدا شد. او همچنین شش کودک و ۱۷ نوه داشت.

مطالب بیشتر از ماندلا

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱٥ آذر ۱۳٩٢
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ از "بوداپست" تا "تنگِ راز"

چند روزی بود پیروزیهای غرور آفرین کشتی گیران آزاد کشور را در حین ماموریت به مشهد و بجنورد دنبال میکردم.کارهای بزرگی که از چشم هیچ مسئولی پنهان نماند و همگان لحظه لحظه این کارهای بزرگ که غرور ملی را بدنبال دارد را تا کسب قهرمانی دنبال کردند.در گذر از شهرستان فاروج از توابع بجنورد واقع درخراسان شمالی وارد اداره منابع طبیعی شدم.چشمم به عکس قرقبان شهید رضا ارغوان جوان 26 ساله بجنوردی افتاد که به خاطر حراست از منابع طبیعی با ضربات چاقو به طرز بیرحمانه در دیماه سال 91 به قتل رسید.در هنگام عزیمت از بجنورد به تهران در سالن ترانزیت فرودگاه،رضا زاده قهرمان وزنه برداری جهان را دیدم که کورش باقری با استقبال از او و دیگر مدیران همراه ایشان به سوی درب خروج میرفتند.در فاصله بین هواپیما تا درب خروج افراد زیادی با رضا زاده عکس یادگاری گرفتند.در این زمان به یاد رضا ارغوان افتادم.او هم یکی از 12 قرقبان شهیدی بود که نام خود را بر تارک یاد عاشقان منابع طبیعی ومحیط زیست وطن حک نمود.ما همانقدر که از رشادت مردان ورزشی وطن خوشحال میشویم ، به جانفشانی  شهدای منابع طبیعی افتخار میکنیم.اما چرا نام ویاد این عزیزان که از جان خود برای اعتلای نام وطن مایه گذاشتند ، تنها در خاطر افرادی معدود باقی میماند؟ آیا کارهای بزرگ این عزیزان کمتر از نام آوری دیگر فرزندان این مرز وبوم است.آیا رواست تا فرزندان و بازماندگان این حافظان بدلیل فقدان پدر از یک سو و فقر معیشتی از سوی دیگر به بوته فراموشی سپرده شوند؟
کدام معادله به جواب میرسد؟ قهر کشتی گیران فرنگی بدلیل عدم دریافت پول یا سماجت ارغوانها بر سر آرمانهای منابع طبیعی با حداقل حقوق و بدون هیچ امنیت شغلی؟
شاید مقایسه خوبی بین کسب شهرت و قراردادهای چند صد میلیونی برخی رشته های ورزشی با فراموشی یاد وخاطره قرق بانها ومحبط بانهای  شهید با حداقل حقوق ومزایا نباشد ! اما همچنان امیدواریم تا شاید روزی فرا رسد که برای قدردانی از این عزیزان شهید یکبار شبیه آنچه در اخبار میبینیم توسط مسئولین بلند پایه مملکتی ، از این عزیزان هم یادی شود. و مدیران مستقیم سازمانی بیش از گذشته حمایت از این عزیزان را جلوی پای مصالحه ذبح نکنند؛ شاید این کار مرحمی بر زخم فقدان این عزیزان برای فرزند انشان و زنده ماندن کور سوی امید در دل همکارانشان باشد.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ٢٧ شهریور ۱۳٩٢
comment نظرات () لینک


+ همراه شو رفیق

هر سال در اردیبهشت ماه فارغ التحصیلان منابع طبیعی وکشاورزی دانشکده های منابع طبیعی وکشاورزی دانشگاه تهران در پردیس کرج واقع در خیابان دانشکده گرد هم میآیند.امسال هم برسم سالهای قبل در روز پنج شنبه 26/2/92 این نشست دوستانه برگزار خواهد شد.منتظر حضور سبز همه عزیزان هستیم.اگر مایل به دیدن دوستان خود هستیددر انتقال این خبر همراه شوید.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ روح خسته، منم

هر سال بهار که از راه میرسد، بجای نوید شکفتن گلها و عطر بهاری،  درد جانکاه هجرت یگانه مونس روز وشب کودکی، ملال را بر روزن نگاهت زنده میکند.بیست سال از پایان شادمانی های کودکی ؛ خنده های نوجوانی  و ذوق زندگی در جوانی گذشت .بی آنکه گذشت زمان روزهای تلخ را به کام فراموشی بسپارد. تو همچنان امیدوار ومنتظر بر درگاه بی بازگشت او خواهی نشست و اندوهناک تر از سال قبل در حسرت یک نگاه خواهی پوسید. بی آنکه انتظار ترا نویدی دهد. چراغ های خاطره را کسی روشن نخواهد کرد.هیچکس پرده های عاشقانه محبت را بر روزن نگاهت آویزان نخواهد کرد.و هیچگاه باغچه ذهنت با لالائی های کودکی سیراب نخواهد شد. تو در خلوت یک انتظار خواهی پوسید بی آنکه یاد وخاطره  روزهای خوب کودکی زنده شود. تو روئیدن برگهای تک درخت زردآلوی آن خانه ویران را دیگر نخواهی دید. دستهای محبت خالی از خاطره ی روزهای رفته است.وتو همچنان امیدوار و واهی بر درگاه یک عروج بی بازگشت منتظر خواهی ماند.

مادرم؛ در بیستمین روز از بیستمین بهار رفتنت، روح خسته وسرگردانم پر از خاطرات جاودانه وعشق مادرانه ی توست.

چو دست باد نقش چادرت را می‏زند بر هم
تنِ گل‏های چادر می‏خورَد بر روح دلگیرم،
تنفس می‏کنم عطر نسیم کودکی‏ها را
هنوزم می‏شود گردن بگیری گاه، تقصیرم؟
ز رود آبیِ رگ‏های دستت می‏روم دریا
در آغوش لطیف روح تو آرام میگیرم

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ٢٠ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ سال نو را از خود آغاز کنیم

ما در سرزمینی زیست میکنیم که در قرون مختلف در رسای پاکی و پاکیزگی سرآمد همه ادیان و رسولان بوده ایم.حال چه میشود که خیلی بی تفاوت به بهای شروع فصل نو و آغاز بهار ، بجای دوستی با طبیعت ناخواسته به جنگ با طبیعت میرویم.
در هنگام سفر به هر طریق ممکن محیط زیبای خود را آلوده میکنیم.زباله هائی که از خودرو به بیرون میاندازیم یا در طبیعت باقی میگذاریم، یا در سطح معابر و حاشیه رودخانه ودریاچه ....میاندازیم .ما اینگونه خواسته یا ناخواسته، زیبائی طبیعت را به زشتی بدل میکنیم.
چرا هنوز یاد نگرفته ایم بجای خرد کردن شاخ وبرگ درختان برای بر پا کردن سور منقل و کباب  از دیگر روشها برای این کار بهره برد. چرا برای رسیدن به طبیعت سر سبز اصرارداریم خودرو خود را تا دل مرتع وجنگل جلو ببریم.بی آنکه کمی زحمت پیاده رفتن را به خود بدهیم؟
ما اگر وارث منشورکورش کبیر هستیم واگر محمد (ص ) پیام آور پاکی وپاکیزگی است واگر اعتقاد داریم که باید بهترین باشیم چرا هنوز بدیهی ترین و پیش پا افتاده ترین اصول حفظ محیط زیست وپاکیزگی آنرا یاد نگرفته ایم.
چرا توقع داریم مدیران مملکت نسخه ای برای حفظ محیط زیست بپیچند ،اما خود به ابتدائی ترین اصول آن بی تفاوت هستیم؟
چرا یاد نگرفته ایم در کنار جشن عروسی و جشن تولد فرزند ویا هر مناسبت خوشایند، یک درخت بکاریم.درختی که همسن همان مناسبت در تاریخ باقی خواهد ماند.
چرا در کمتر از 15 روز اول سال بجای حمایت و همپا با بهار به رشد وشکوفائی طبیعت و محیط زیست خود در فکر لگد مال کردن سبزه ها وخرد کردن شاخ وبرگ وتنه درختان وآلودگی رودخانه و دریا و کوه وجنگل ومرتع میباشیم؟ آیا این گونه تعامل معکوس با طبیعت شایسته مردمان ما و منابع طبیعی محدود اطراف ما میباشد؟
در شروع سال نو برای همه آنها که دل در گرو پاکی وپاکیزگی محیط خود دارند و دغدغه حفظ منابع طبیعی ومحیط زیست ، از مشکلات آنها بیشتر است ،آرزوی سلامتی و کامیابی داشته و هنوز معتقدم که میتوان با یک قدم یا یک شعار یا یک سخن ویا یک حرکت به جنگ جهل و نابخردی رفت . یادمان نرود، اول از خود شروع کنیم.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۳ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات () لینک


+ در زورق شکسته منم

روز گذشته سوار یک خودرو شدم که یک خانم درصندلی جلو و دو آقا هم در دوطرف من در صندلی عقب نشسته بودند.از ابتدای مسیر سرکار خانم با گوشی موبایل شروع به صحبت کردند.صحبتی که از گله گذاری در محل کار شروع میشد و به مشکلات جاری و دیگر مسائل ادامه پیدا کرد.منتظر بودم این مکالمه دهشت ناک زودتری تمام شود.که نفر سمت راستی شماره ای را گرفت و در مورد ریموت ساختمان و هماهنگی جهت باز کردن درب پارکینگ ساختمانی که سرایدار آن بود شروع به صحبت کرد.نفر سمت چپ انگار از قافله عقب افتاده با رفیق دوران سربازیش شروع به گپ وگفت کرد.در ادامه مسیر چند بار تلاش کردم از ادامه مسیر با این جماعت بی ملاحظه صرف نظر کنم .اما امید به پایان مکالمه مرا از این تصمیم منصرف کرد. به آخر خط که رسیدم به خانم محترم که رکورددار این صحبت بود مراتب اعتراض خود را عنوان کردم .جالب بود او مرا متهم کرد که خودت چرا بلند با تلفن صحبت میکردی! به او گفتم رطب خورده را منع رطب نتوان کرد.بنده خود معترض صحبت با موبایل در خودرو هستم وچگونه میتوان چنین کاری کرد.داستان با عذرخواهی سرنشینان تمام شد.هنگام پیاده شدن از ماشین یاد جمله مشهور انیشتین افتادم که گفته بود: "من از روزی میترسم که تکنولوژی از تعامل انسانی پیشی بگیرد. چنین روزی ، جهان نسلی از احمقها خواهد داشت."  

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ٢۳ اسفند ۱۳٩۱
comment نظرات () لینک


+ قصه خوب، قصه بد

قصه اول: نامش امیرکیوان است ، دوست و همراهی دوست داشتنی .امروز به دفترم آمد وسایتی را بر روی رایانه ام باز کردوگفت اگر وقت کردم بخوانم واگر جالب بود لینک آنرا برای دوستان بفرستم .نوشته ها مربوط به شهید جاهدی بود کمک خلبان هواپیمای مسافربری فرند شیپ.به او گفتم؛ خیلی ها در عصر حاضر با جنگ واین نوشته ها بیگانه اند همانگونه که در زمان جنگ هم خیلی ها با جنگ بیگانه بودند.برایش از دست نوشته های شهید احدی(رتبه اول کنکور سراسری سال 61 و دانشجوی پزشکی دانشگاه شهید بهشتی ) گفتم که نوشته بود دختران دانشجو چه میدانند چه بر سر دختران سوسنگرد آمد؟ اما به او گفتم من بنا به علاقه حتماً خواهم خواند.شروع به خواندن نوشته کردم .به اواسط متن رسیدم که نام پدر کیوان را دیدم.کاپیتان درویش خلبان هواپیمائی بود که در سال 64 با خود جمعی از مقامات بلند پایه را به اهواز میبرد.که در بین راه دو میگ عراقی از او میخواهند با آنها همراه شده و به کشور عراق بروندواز آنجا به هر کشوری که مایل باشند پناهنده شوند.خلبان درویش پس ازارائه توضیحات به خلبانان عراقی به آنها میگوید که این هواپیما مسافربری است اما خلبانهای بعثی میگویند ما آمار همه سرنشینان داخل هواپیما را داریم وشروع به نام بردن از افراد داخل هواپیما میکند.اینجا نقش ستون پنجم و خیانت به مردان این سرزمین و خاک وطن برای او روشن میشود و پس از صحبت با آقای محلاتی کسب تکلیف مینماید و به این نتیجه میرسند که با بعثی ها همراه نشوند . پس از اعلام اخطارهای پی در پی از سوی بعثی ها وعدم تمکین خلبان درویش وهمراهان ایشان ، ابتدا یک بال هواپیما هدف قرار میگیرد وعلیرغم تلاش درویش برای نشاندن هواپیما در سطحی صاف ،موشک دوم هواپیما را در آسمان متلاشی میکند.یاد ونامشان گرامی باد.


قصه دوم: روزهای جنگ را همه کسانی که سنشان به آن روزها قد میدهد بیاد دارند.صف های طولانی نفت ، نبود ارزاق عمومی وکمبود آن بنا به شرایط خاص جنگی،جیره بندی بنزین وکوپنی بودن آن وخیلی مشکلات دیگر بخشی از تنگناهای زمان جنگ بود.

جدای از بمباران شهرها و مشکلات فزاینده معیشتی و کمبود مواد خوراکی، برخی افراد فرصت طلب به فکر پر کردن جیب خود بودند. نقش این افراد در زمان جنگ از ستون پنجمی ها در قصه اول در ایجاد فشار مضاعف بر مردم، کمتر نبود.البته سرانجام خوبی برای عده کثیری از این افراد با قبول قطعنامه از سوی امام راحل نصیبشان نشد.چرا که با افت قیمت و ایجاد ضرر خیلی از آنها سکته کرده وآرزوی انباشت پول اضافه به بهای جانفشانی جوانان خوب این سرزمین را با خود به گور بردند.


قصه آخر: این روزها اگر عین سالهای جنگ ایران وعراق نباشد اما شباهتهای زیادی با آن زمان دارد.اگر صف نفت وجود ندارد اما صف تهیه برنج پاکستانی وهندی در گوشه گوشه جامعه دیده میشود. با این تفاوت که صف خرید خودرو نیز به آن اضافه شده است. فرزندان ونوادگان همان افرادی که در زمان جنگ بجای کمک به رزمندگان ودفاع از کیان وطن به فکر زراندوزی و احتکار وگران فروشی بودند با شیوه ای جدید اما تکراری به فکر منافع خود هستند.پر واضح است در شرایط جنگی یا بحران کنونی ناشی از تحریم اگر کسی پولدارتر میشود به همان نسبت افراد بیشتری فقیرتر خواهند شد. حکایت "خون مردم را در شیشه کردن" این روزها به افراد رانت خوار ودلالان و محتکران وگران فروشان محدود نشده و دامن برخی تولید کنندگان بزرگ را نیز گرفته است.


این روزها نیاز نیست از اقتصاد خرد وکلان اطلاعات جامعی داشته باشی.کافیست حساب خرج ودخلت را با هم قیاس نمائی تا متوجه هنجارهای اقتصادی شوی.اگر تولید کننده خودرو با توجه به مشکلات ارزی و گشایش اعتبار و عدم حمایت بانکها  و با حضور شورای رقابت و سازمان حمایت از مصرف کننده و تولید کننده و وزارت صنعت، معدن وتجارت اقدام به گران نمودن قیمت خودرو میکند.جای مستمری بگیران جامعه در کجای این زنجیره قرار دارد؟آیا داشتن یک خودرو سبک و ارزان جزو تجملات است که بخواهیم آنرا از سبد خانوارهای کم بضاعت وبی بضاعت حذف کنیم؟قطعاً با توجه به فشار چند جانبه ای که به قشر حقوق بگیر اعم از کارمند وکارگر وارد شده است، این توقع وجود دارد که خودرو ساز یا هر بنگاه دیگر اقتصادی فشار مشکلات خود را به دوش همین مردم نیندازد.اعمال فشار ناشی از افزایش بهای ارز و بی اعتبار شدن پول ملی به افرادی که در این گردونه نه تنها ثروتمند نشده اند بلکه ارزش ریال دریافتی آنها کمتر هم شده کاری درست و صحیح نبوده و بایستی به نحوی دیگر بدنبال راهکاراجرائی بود.چرا که اگر هر صنفی به فکر جبران گرانی ها و افزایش بهای خدمات خود باشد تکلیف کارمندان با حقوق ثابت چیست. از سوی دیگر پیش فروش خودرو توسط دو خودرو ساز بزرگ کشور در فاصله زمانی یکماهه با نرخ سود از 7 تا 22 درصد در شرایط مساوی آیا باز به گرانی قطعات مربوط میشود؟
به عبارتی این شرکتها یک مدل خودرو را در چند نوبت پیش فروش با نرخ های سود متفاوت از 7 درصد گرفته تا 15 و 22 درصد عرضه نموده و بدلیل مشخص نبودن قیمت خودرو عملاً بیعی یکطفره و با هدف سود آوری تنها برای تولید کننده صورت پذیرفته است.چرا که منافع خریدار در حداقل ممکن قید شده است ودر زمان تنظیم بیع قیمت خودرو مشخص نبوده است.و پس از اعلام قیمتها مشخص شده که خودرو گرانتراز بازار یا معادل بازار آزاد عرضه خواهد شد.در این حالت اگر کسی قصد باز پس گیری پول پیش ثبت نام را داشته باشدبایستی بدون سود وحتی با ضرر وبا تاخیر پول خود را از خودرو ساز باز پس گیرد. اگر ضابطه و قانونی بر عملکرد این خودرو سازها حاکم بود نبایستی شاهد چنین بی نظمی در عرضه خودرو صورت میگرفت.


قطعاً در حال حاضر وقتی شاهد احتکارقوت لایموت مردم، اعم از روغن وبرنج و یا انبار نمودن خودرو ها درباغها و پارکینگ ها میباشیم به یاد روزهای سخت جنگ میافتیم که خیلی ها بجای همراهی با مشکلات مردم، صرفا به فکر منافع خود بوده و نه تنها باری از مشکلات را به دوش نمیکشیدند بلکه باری مضاعف بردوش دولت ومردم میگذاشتند.
نقش افرادی که به هر نحوی بدنبال کسب منافع در شرایط بحرانی بوده و به عبارتی از آب گل آلود ماهی میگیرند و در شرایط سخت تنها به فکر منافع خود میباشند از ستون پنجمی ها و محتکران زمان جنگ کمتر نیست و لازم است دولت به نیابت از مردم به هر صورت ممکن با این افراد برخورد نماید.این برخورد میتواند از نوع قهریه بوده یا ایجاد شوک به منظور ایجاد ضرر وجلوگیری از احتکارباشد.کاری که شبیه آن در هنگام پذیرش قطعنامه اتفاق افتاد.مردم این روزها منتظر ایجاد یک شوک به بازار هستند شبیه ورود خودرو بدون تعرفه گمرکی یا پیش فروش سکه با نرخ مناسب به صورتی که قیمت عرضه دولتی  اختلاف معنی داری با نرخ آزاد داشته باشد نه اینکه موجب افزایش قیمت بازار شود.قطعا اگردولت دست روی دست بگذارد و مجلس بجای حل مسئله به فکر توزیع ارزاق به مستمری بگیران باشند ، نه تنها مشکلات لاینحل باقی خواهد ماند؛ بلکه فشار مضاعف تر از قبل به مردم وارد خواهد شد.و بایستی فرمولی در جهت حل مشکلات به موازات مشکلات جاری نوشته شود.اما یادمان باشد ما وارث وجود همه عزیزانی هستیم که رفتند تا ما بمانیم.و این چیزی جز تعصب نبود.تعصبی که این روزها کمتر میتوان دید.

صفایی ندارد ارسطو شدن ، خوشا پرکشیدن ، پرستو شدن...

لینک مطلب در روزنامه شرق

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳ اسفند ۱۳٩۱
comment نظرات () لینک


+ صرفا جهت اطلاع

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید : "ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین: بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ درجه ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱درجه۳۷ هستید.
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید
مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟" مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"
مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند. اطلاعات دقیق هم به دردتان نمیخورد

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱٦ مهر ۱۳٩۱
تگ ها: دلنوشته و طنز
comment نظرات () لینک


+ کَلاشی از نوع اول

شب گذشته در خلال دیدار فوتبال پرتغال با جمهوری چک زیر نویس رسانه ملی شبکه سوم پیامی را از سوی همراه اول با این مظمون درج نمود که جهت شرکت در قرعه کشی یکدستگاه گالکسی تب کلمه" Football " را به شماره 2055 پیامک نمائید.

من هم جهت شرکت در این قرعه کشی این کار را کرده و پس از ارسال پیامک تائید آن نیز دریافت شد.در ادامه اعلام شد که اگر مایل به دریافت خبر های فوتبال هستید نام تیم مورد علاقه خود را ارسال نمایید.بنده این پیامک را بی پاسخ گذاشته تا این داستان ادامه پیدا نکند.اما پس از افتادن شماره همراه من بدست اپراتور همراه اول بالغ بر 10 پیامک وخبرهای کوتاه و بی محتوای ورزشی  واصل که توسط یکی از همین پیامکها عنوان شد که هزینه هر پیامک پنجاه تومان بوده که به حساب بنده گذاشته خواهد شد.تنها چاره موجود ارسال یک پیامک وتهدید اپراتور به شکایت به جرم کلاهبرداری ، کلاشی و سوء استفاده ، دروغ و نیرنگ  بود که منجر به قطع این ارتباط گردید.
عزیزان خواننده در صورت دیدن این پیام هشیار باشید که این نوع تبلیغ به بهای اهدای یکدستگاه گالکسی تب که سراسر دروغ میباشد تنها وسیله ای جهت دست یافتن به شماره شما جهت ارسال اخبار ورزشی بوده که با اصل تبلیغ خیلی فاصله داشته و نیت تنها خالی کردن جیب شما میباشد.حال اگر این ارتباط را بموقع و با تهدید قطع نمائید حساب کنید اگریرای هر سیم کارت 10 عدد اخبار بی محتوای ورزشی ارسال شود میشود 500 تومان واگر این عدد در افراد بیننده فوتبال ضرب کنید، عددی زیاد خواهد شد که به جیب کلاشان و کلاهبرداران پیامکی همراه اول خواهد رفت.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۳ تیر ۱۳٩۱
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ چقدر تنها ماندیم

برای کورش حسن فرخ اردبیلی که خزان عمرش زود فرا رسید.فارغ التحصیل محیط زیست دانشگاه تهران ویادگار ایام جوانی، در سالگرد عروجش در 26 خرداد هنوز به یادش هستیم:

کورش،تورج ومهرداد 1369

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

ولحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

 صداش

به شکل حُزن پریشان واقعیت بود.

و پلک هاش

مسیر نبض عناصر را

به ما نشان داد.

و دست هاش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند.

 به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای آینه تفسیر کرد.

و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود.

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می شد.

همیشه کودکی باد را صدا می کرد.

همیشه رشته ی صحبت را

به چفت آب گره می زد.

برای ما، یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه ی  سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم.

 و بارها دیدیم

که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت.

 ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله ی نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم.

 

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ٢٥ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ سالی که نکوست؛ از بهارش پیداست

حکیم تارنما نویسی، در روز دید وبازدید پس از سیزده میگفت از چه قلمت مدتی است بکار ناید.او را بگفتم: راوی نقل میکرد که چند روز قبل از سیزده، هر قدر همی بدنبال یک مدیر گشتیم تا ترتیب مصاحبتی با رادیو را به مناسبت این روز نامیمون برای طبیعت فراهم سازیم ، مدیری یافت نشد.علت را جویا شدم و راوی بگفت؛ در زمانه ای که یک مصاحبت با اصحاب بی کار و بی عار رسانه، موجبات عزل مدیری را فراهم مینماید ،هیچ خوش نیاید تا مدیری نان خود را با پاره آجری تاخت زند.
پس رو به حکیم کرده وهمی گفتم "اگر ما بیش از کوپن مبارک افاضات بخرج دهیم چون پست مدیریتی همی نداشته تا بستانند،لذا خوف خواهیم کرد مبادا ما را از مدیریت اهل منزل محروم سازند.لذا ترجیح میدهیم ما هم چون مدیران نامعزول دنباله رو این شعار باشیم که" اگر حرف زدن نقره باشد پس سکوت طلاست" 

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ شیمی یا کیمیا!


"... به "مندلیف" بگویید : جدولی را که ساختی، با هزاران کجی ، ولی در جای حیرت،خواندیم و نیاموختیم. به "رادرفورد" و "هانری بکرل" بگویید: آن همه آزمایش را که بر مواد رادیواکتیو و فضای خالی اتمها انجام دادید - و چقدر هم زحمت کشیدید - خواندیم و نیاموختیم. به "لاوازیه" بگویید: فلزات و غیر فلزات را- که کلی درباره اش قلم راندید- خواندیم و نیاموختیم. به "آرنیوس" بگویید : آن همه فرضیه الکترولیتی و آن همه نزول نقطه جوش و صعودش را خواندیم و نیاموختیم.
به "رائول" بگویید : نمک دنیا را در ما حل کردند ، ولی نقطه جوش ما بالا نرفت، و این نقض است بر فرضیه استوار تو که آن را هم خواندیم و نیاموختیم.
به "آووگادرو" بگویید که در طول زندگی به تعداد  ۱۰۲۳*  ۶.۰۲   حوادث و خاطرات گوناگون بر ما گذشت ولی خواندیم و نیاموختیم.
به"زکریای رازی" بگویید که الکلهای نوع دوم و سوم و اول تو را - با آن همه مطالب گنگ و ناپیدا که در ورای هریک نهفته بود - خواندیم و نیاموختیم.
به "کِکُوله" بگویید: این را می دانیم که انرژی هیبرید رزونانس خیلی پایین تر از حد انتظار است اما خود ما هم هیبریدی هستیم و چنان با طبیعت وفق می کنیم که دور از انتظار است. هیبریدها را هم خواندیم و نیاموختیم.
به "فلمینگ" بگویید : مسیر جریان زندگی را با دستورات دست چپ و راستت ، و اثر زندگی بر آن را که الکترومانیتیک نامیدی ، خواندیم و نیاموختیم. به "فارادی" بگویید : دنیا آنقدر  جریان در ما القا کرده است که جریانهای القایی تو با آن همه تغییر فلو به پایش نمی رسد، اما شطحیات تو را هم خواندیم و نیاموختیم.
به شیمی بگویید با این همه کلک و ناسازگاری که با ما داشتی بالاخره از زیر دستان مهربان گونه تو رها شدیم و با این که تمامی مطالب تو را خواندیم اما نیاموختیم!! "

احمد رضا احدی و مجید اکبری

این نوشتار بخشی از دست نوشته های احمد رضا احدی بود که در سالهای نه خیلی دور ،آنوقت ها که عشق به همنوعان ،به وطن و از خود گذشتگی و جانبازی برای دفاع از کیان این خاک میهن جور دیگری نمود داشت جان بر کف نهاد و رفت تا ما بمانیم.احمد رضا دانشجوی رتبه یک کشوربود که در دانشگاه شهید بهشتی در رشته پزشکی در سال 64 پذیرفته ومشغول تحصیل شد.اولین حضور او در جنگ به سال 61 وعملیات رمضان برمیگشت.او بارها وبارها در عملیاتهای مختلف شرکت جست و در شامگاه 12 اسفند سال 65 به همراه تنی چند از همرزمانش منجمله مجید اکبری در درگیری با کمین دشمن بعثی به شهادت رسید و پیکرشان پس از 15 روز که در دید دشمن بود در آرامگاه عاشورای ملایر به خاک سپرده شدند.دست نوشته های او در قالب کتاب "هرمان هور"به چاپ رسید.اگر چه این روزها نام این عزیزان در لابلای روزمرگی ها گم شده اما یاد وخاطره آنها در کنج برخی دلها هنوز جای دارد.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ کلاس درسی که استاد نداشت!

امروز به بهانه برگزاری مراسم یادبود استاد کامبیز بهرام سلطانی به همراه خانواده، دوستان؛ همکاران و برخی مدیران و کارشناسان سازمان محیط زیست در سالن اجتماعات جامعه مهندسین مشاورگرد هم آمدیم.


این مراسم که همانند خود استاد که ایده ها وافکارش با دیگر هم قطاران و مدیران حوزه محیط زیست غریب بودبا همه مراسم های مرسوم دیگرمتفاوت بود .کامبیز در 19 بهمن 1328 در تهران بدنیا آمد.اصالت والدینش بنا به گفته دوستان به گرگان بر میگردد.پس از دیپلم به آلمان رفت ودر سال 1358 در رشته مهندسی بهسازی ومحیط زیست از دانشگاه هانوفر فارغ التحصیل شد.شروع تحصیل او در مقطع دکتری مصادف با جنگ ایران وعراق شد که او ترجیح داد در کنار خانواده به ایران بازگردد.در سال 1362 به استخدام بخش تحقیقات سازمان محیط زیست در آمد.ولی بدلیل ناسازگاری شرایط سازمان با روحیات او در سال 1369 با اخذ استعفای خود از آن سازمان بیرون آمد.و در شرکت مهندسین مشاور رویان مشغول کار شد تا سال 1388 که بازنشسته گردید. از وی تعداد 8 کتاب چاپ شده ویک کتاب چاپ نشده باقی مانده است.به گفته یکی از دوستان استاد این کتاب آخر قرار بود در کشوری دیگر چاپ گردد.
مهندس مهدی زرعکانی  ؛ مهندس محمد حامدی رئیس هیئت مدیره ومهندس علی مرزوقی مسئول محیط زیست شرکت رویان  ونیز مهندس محمد درویش و همسر استاد مطالبی را در رثای او گفتند که براستی عنوان این مطالب چون برخواسته از احساسات بود بر دل نشست.

این مراسم در واقع یک کلاس درس بود ؛کلاسی که نه به اجبار بلکه با اختیار همگان را پای صحبت ها تا پایان آن نشاند. واین صحبت ها اشک برخی را درآورد و به برخی  تلنگری جهت توجه به محیط زیست وطن بود و به برخی نشان داد که دوستی تا چقدر میتواند عمیق باشد تا موجب شود دو ماه یک همکار در مقام یک برادر ویک دوست در کنار استاد بوده وبغض به او امان ندهد تا این شعر را تقدیم او نماید.شعری از سیاوش کسرائی که به قول راوی علی مرزوقی انگار سالها پیش برای استادکامبیز سروده شده بود.  
بود در کشور افسانه کسی

 شهره در نه گفتن

نام می خواهی ؟ نه

 کام می جویی ؟ نه

تو نمی خواهی یک تاج طلا بر سر ؟ نه

تو نمی خواهی از سیم قبا در بر ؟ نه

مذهب ما را می دانی ؟ نه

خط ما می خوانی ایا ؟ نه

نه ‚به هر بانگ که بر پا می شد

نه ‚به هر سر که فرو می آمد

نه ‚به هر جام که بالا می رفت

نه ‚به هر نکته که تحسین می شد

نه ‚به هر سکه که رایج می گشت

روزی ایینه به دستش دادند

 می شناسی او را ؟

آه آری خود اوست

می شناسم او را

 گفته شد دیوانه است

سنگسارش کردند

بی گمان هر شنوندهای که این شعر سیاوش کسرایی را می شنود اگر آشنایی کوتاهی با کامبیز بهرام سلطانی داشته باشدتائید خواهدنمود که  این شعر وصف زیبایی از شخصیت و نحوه زندگانی و در نهایت سرنوشت اوست.
 همه حضار تصدیق می کنند که نام خواهی و و نمایش و فرم گرایی و بی توجهی به محتوا از گرفتاری‌های امروزین جامعه ایرانی است هر کس برای خود لقب و عنوانی در آشفته بازار موجود می تراشد یکی پدر محیط زیست ایران است و دیگری بنیانگذار آن ولی کامبیز بهرام سلطانی حتی ابا داشت تا عنوان کند که نقش موثری در تهیه طرح درس برای رشته محیط زیست در ایران داشته و شاید تنها محیط زیست خوانده جمع اساتید ی بود که برای نوشتن طرح درس این رشته  دور هم جمع شده بودند .آیا از سیل بیشماری که امروزه ازدانشکده‌های محیط زیست ایران فارغ التحصیل می شوند کسی بهرام سلطانی و نقش اورا در بنیان گذاری رشته تحصیلی خود می داند .نه چون کامبیز نام خواه نبود.
در زمانه ایی که از هر وسیله برای ترقی و کسب عنواین استفاده می شود    کامبیز تاج طلایی نیز بر سر نمی خوست .حداقل دوستان قدیم کامبیز اطلاع دارند که ارادت شاگرد گونه ریاست وقت سازمان حفاظت محیط زیست به بهرام سلطانی که ساعت 6 صبح برای آموزش  محیط زیست قبل از وقت اداری دیدار داشتند می توانست چه تاجی از طلا برای وی به همراه داشته باشد و تنها استفاده بهرام سلطانی از این موقعیت در خواست خواهش برای موافقت استفاء ی خود در شرایطی بود که پیشنهاد پست نمایندگی  سازمان حفاظت محیط زیست  در کنواسیون‌های بین المللی رادر جیب داشت.مهم این است که کامبیز می توانست و نخواست تاجی از طلا داشته باشد چون به مبانی اندیشه خود پایبندو صادق ومتعهد بود اوموضوع مهم داشتن یا بودن در نوشته‌های اریش فروم را درک کرده بود و به بودن فکر می کرد. و توانست تا آخرین لحظات زندگی  در برابر داشته‌ها مقاومت نماید.
کامبیز برای کسی جامی بالانبرد حداقل نوشته‌های تند و نقد‌های اصولی او دوست و دشمن نمی شناخت کافی است به نوشته‌های 20 سال اخیر او مراجعه شود تا ثبات اندیشه‌های او و ذره ایی  عدم عدول از اصولی که به آن پایبند بود مشاهده شود در این مورد لا اقل هر که با کامبیز دوست بود نقد او را نوش کرده بود چه رسد به دیگران.
از سکه رایج و اهل آن بودن در شرایط موجود نیازی به سخن نیست که حداقل بازار سکه سکه است.ولی کامبیز بهرام سلطانی اهل سکه رایج نبود در شرایطی که او و دوستان همکارش از اولین بنیان گذاران دفتر آثار و پیامدهای توسعه که بعد‌ها به دفتر ارزیابی اثرات زیست محیطی سازمان حفاظت محیط زیست تغییر نام داد بود و جزو گروه نویسندگان اولین دستورالعمل های ارزیابی زیست محیطی کشور محسوب می شد وقتی مطالعات ارزیابی زیست محیطی سکه بازار کارشناسی شد  امضاء کامبیز فقط در معدود مطالعاتی از این قسم مشاهده شد.
از دیگر تشباهات موجود در این قطعه به لحاظ ملاحظات موجود و زمان اختصاص داده شده به اینجانب عبور می کنم اما شباهتی که دراین شعر بیشتر نظر من را نسبت به کامبیز بهرام سلطانی جلب نمود بیت آخر شعر و عبارت سنگسارش کردند می باشد .اصولا می توان بارزترین تفاوت  جوامع سنتی و مدرن را تحمل سخن نودانست  در جوامع سنتی هر حرف نو به سخترین عقوبت تبیه می گرددموضوعی که امروزه جامعه شناسان تحت عنوان نخبه کشی و خود کامگی از آن در نوشتار خود استفاده می نمایند   .سرنوشت بهرام سلطانی نیز بی شباهت به مرد ساکن شهر افسانه این شعر نبود چون نخبه کشی رسم دیرینه ماست از این رو و سرخوردگی از نبودن گوش شنوا برای حرفایش وی را به تبعیدی ناخواسته به دنیای مجازی در اینترنت  واداشت و تقریبا دو سال  آخرعمر گرانبارش به تهیه مطلب برای سایت‌های  محیطی زیستی گذشت چون در دنیای واقعی سنگسارش کرده بودندچون تحمل مردی که در تمام پروژه‌هایی که در آن مشغول بود و  این جمله را تکرار می کرد که کارفرمای من ایران است دشوار بود. و از این رو در محافل رسمی کمتر حاضر می شد.
 در انتهابه یاد سخنرانی های  و نقدهایش در همین سالن می توان گفت:
گل به گل سنگ به سنگ این دشت
یادگاران توند
رفته ایی اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تواند
 
و اما محمد درویش همانند دیگر نوشته های دل نشینش براستی حق  خود را در قبال یک دوست ادا کرد.عین مطلب او را در سایتش جستجو کنید.
دکتر اصغر محمدی فاضل دوست وهمکلاس عزیز مان که معاونت محیط زیست طبیعی سازمان حفاظت محیط زیست را عهده دار است به پاس پیشنهاد مهندس زرعکانی در نصب یک تابلو در مدخل تالاب میانکاله؛ وعده نامگذاری ساختمان جدید محیط بانی میانکاله را به نام استاد کامبیز بهرام سلطانی داد تا همه حضار این تصمیم را با دست زدنی مرتب حمایت کنند.

در پایان جا دارد یادآوری کنم که خیلی افراد در نبودشان منشا اثر بوده که این اثر میتواند نزدیکی دلها یا دیدن افرادی باشد که در یک فصل مشترک قرار داشته وآن هم نوشتن با یک قلم برای نجات منابع طبیعی و محیط زیست وطن باشد.دیدن مهندس حسین عبیری گلپایگانی، آقای احمد پازوکی،خانم تینا قضاتی ، دکترناصر کرمی، خانم مژگان جمشیدی ،مهندس معین الدین، مهندس شکوئی، مهندس ، مهندس محجوب و دیگر دوستان از همین دست بود.

در هجوم تشنگی، در سوز خورشید تموز

 پای در زنجیر خاکِ تفته می‌نالد گَوَن

 روزهـا را مـی‌کنـم، پیمــانه، با آمـد شدن

 غوک نی زاران لای و لوش گوید در جواب:

 چند و چند این تشنگی خود را رها کن همچو ما

 پیش نه گامی و جامی نوش و کوته کن سخن

 بوته‌ی خشک گَوَن در پاسخش گوید: خَمُش!

 پای در زنجیر، خوش‌تر، تا که دست اندر لجن



نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۸ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ لینک دوستان جدید

سال پیش  لینک دوستان فعال در مباحث محیط زیست ومنابع طبیعی  را با ادبیاتی طنز گونه در وبلاگم قرار دادم که بازخوردهای متفاوتی داشت.برخی نکاتی را عنوان که منجر به تغیراتی در آنها شد وبرخی هم خیلی استقبال نمودند که در نهایت اسامی این عزیزان درج شد.

از اینکه نام افراد جدید را در وبلاگ قرار ندادم صرفا گرفتاریهای روزمره بوده وعلت دیگری چون بی توجهی به دیگران یا به عبارتی ندیدن دیگران نبوده است.چرا که وقتی جمعیت این عزیزان به عدد پنجاه هم نمیرسد نشان ازکمبود همین جمع معدود داردو اگر همین جمع هم به یکدیگر بی توجه بوده یا نگاهی ارباب ورعیتی بهم داشته باشیم؛ قافیه را باخته ایم. معنای لینک دادن هم چیزی جز دسترسی آسان به دیدن صفحات زیست محیطی نیست. امروز این کار انجام شد وفهرست دیگر قلم بدستان این حوزه دروبلاگ قرار گرفت. این تنها کار کوچکی است که کمک به شناخت بیشتر فعالان این حوزه میکند.حوزه ای که این روزها بیش از پیش در اولویت های پیش روی مدیران  موقعیت خود را از دست داده ودیری نخواهد پایید از هم پاشیده شود.برای همه آنها که از وقت خود وزندگی خود برای آگاهی بخشیدن وروشنگری  در فضای تاریک زیست محیطی وطن تلاش میکنند آرزوی توفیق بیشتر دارم.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; ٦ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ trip to Brazil

‘Green bloggers: win a trip to Brazil to cover World Environmental Day 2012, on June 5!’
The United Nations Environment Program (UNEP), in partnership with TreeHugger, is yet again sponsoring a free trip to Brazil for a winning blogger to write, blog and tweet about World Environment Day.Bloggers are invited to enter competition via online submissions of blog articles on the Green Economy. The top ten bloggers, selected by a UNEP-TreeHugger jury, will be invited to a second round of blogging – blogdown

The winner of this online showdown (blogdown) will be determined by an online community via the World Environment Day website. Readers will ‘like’ any of the posts in order to win an extra vote for their favourite blogger.The blogger who accumulates the most votes by the end of April 2012 wins the competition and will be invited to blog about World Environment Day in Brazil

More information 

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; ۳٠ دی ۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ مدیریت ورزشی

 

ماجرای کناره گری حمید استیلی از تیم پیروزی نمادی از شفافیت در مدیریت دیداری بوده که در حین ویا پایان هر بازی بدرستی میتوان از سوی تماشاگران  مورد ارزیابی قرار گرفته وبازخوردی از سوی همین تماشاچیان نصیب آنها گردد.

 

 

برادر گرامیم مهندس عباس در این پست به مقایسه این عزل با مواردی از مدیریت در بنگاههای اقتصادی پرداخته است.نکاتی زنهار دهنده که نشان میدهد اگر همه مدیریتها در این جامعه شبیه فوتبال ودیگر ورزشهای دیداری بود بدرستی میتوانستیم از ادامه راه برخی که به اشتباه گام برمیدارند جلو گیری کنیم.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ٢٤ آذر ۱۳٩٠
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ قربون عقل آخر مسلمونا

آقای حاج بابائی 6-3-3 رو بی خیال برو تو کار 4-3-3  یا 4-4-2

وقتی اولین بار سیستم آموزشی وزیر آموزش وپرورش را در سال آتی شنیدم مطمئن شدم نه ایشان نه دیگر افراد دخیل در این طرح فرزندی در مقطع پنجم ابتدائی ، یا سوم راهنمائی ندارند تا نگران این آشفته بازار در تغییر وضعیت نحوه تحصیل شوند.رسم بر این است که طی سالها تکامل در هرسیستمی ، روند رو به جلوئی داشته باشیم نه اینکه عقب برگردیم. اگر خاطرتان باشد پدران ما این سیستم را داشتند . وبجای تکامل در این روند دوباره به عصر ودهه های پیش عقب گرد میکنیم. سیستم حال حاضر 5-3-4 چه مشکلی داشته که حالا این بهم ریختگی را در این سیستم میخواهیم اجرا کنیم.

چند گروه در چند مقطع همیشه متضرر شده اند.یکی دیپلم های زمان انقلاب که به انقلاب فرهنگی خوردندو سرنوشتشان عوض شد.یکی سربازانی که وقتی موعد سربازی آنها شد موضوع خرید خدمت بصورت ریالی از بین رفت وحال هم دانش آموزان کلاس پنجم که قصد شرکت در مقطع تیز هوشان را دارندفدای این تغییر سیستم خواهند شد.شکی نیست تا جا افتادن این سیستم زیر خاکی خیلی ها فدای این تغییر و تحول خواهند شد.آیا بهتر نبود این وزارت برنامه ریزی قبلی در این خصوص انجام میداد تا فکری به حال این قشر افراد شود تا لطمه ای به آینده آنها نخورد.آیا سیستم جدید کمک خواهد کرد تا اشتغال برای این قشر بیکار فراهم شود.آیا کیفیت سواد در افراد با سیستم قبلی ناقص بوده که باسیستم جدید قصداصلاح آنرا داریم؟ اگر در راه تکامل، از سیستم قدیمی ششم و دیپلم به سیستم فعلی رسیدیم چرا دوباره به عقب برمیگردیم؟گرچه پاسخ این سوالها این مشکلات را حل نخواهد کرد اما همدرد با این قشر متضرر ، باید ببینیم چه تغییراتی درکیفیت آموزش وپرورش ایجاد خواهد شد؟

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ٢۱ آذر ۱۳٩٠
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ یک سایت کاربردی برای پیش بینی وضع آب وهوا

سایتی را برادر بزرگوارم مهندس اسکندری در اختیار بنده گذاشت که مریوط به پیش بینی ونمایش آب وهوا در نقاط مختلف ایران وجهان میباشد.این سایت به شما کمک خواهد کرد تا پیش بینی 10 روز آینده نقاط مختلف را به همراه نقشه های حرکت ابرها وبارش، به علاوه تصاویر ماهواره ای ،دما،سرعت باد منطقه مورد نظر ودیگراطلاعات هواشناسی نقاط همجوار در شهرها وکشورهای دیگر جهان را رویت نمایید.

در زمان درج مطلب تهران بارانی با دمای 11 درجه

...
ادامه مطلب
نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ٢٧ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ گنه کرد در بلخ آهنگری××× به شوشتر زدند گردن مسگری

فرض کنید در یک روز برفی وسرد پائیزی قصد انتقال مبلغی پول از یک حساب به حساب دیگر را دارید تا بلکه چک بانک مقصد را پاس نمایید. برای این کار وارد شعبه ای از بانک خود شده که نزد آن حساب بانکی دارید.پس از پر کردن فرم مربوطه مسئول باجه عنوان میکنند که حساب شما مسدود شده وامکان برداشت پول وجود ندارد. وقتی علت را جویا میشوید توجه شما را معطوف به این نوشته  میکند:


 اگر تا تاریخ 15 آبان ماه کد ملی خود را به حساب بانکی مرتبط ننمایید حساب شما مسدود خواهد شد. تا اینجای کار نیز مشکلی وجود ندارد، چرا که همه افراد بایستی از قانون تمکین نموده و از آن تبعیت نمایند.

...
ادامه مطلب
نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱٩ آبان ۱۳٩٠
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ اولین برف تهران

سال گذشته نبود باران ورطوبت به نحوی شد که مدیران بناچار دست به دامان آب پاشی با هواپیماهای سم پاش بر سر تهران دود زده شدند.بارانی که تا 22 آذر ماه نیامد.اما امسال به لطف خدا باران پیاپی سه روزه در مرداد ماه و یک هفته ای در مهر ماه واینک اولین برف زمستانه نوید روزهای خوب پر آب را برای کشور میدهد .باشد تا با مدیریتی صحیح راه را بر این جریان زندگی نبسته و با توجه به ورود جبهه سرما مشکل وارونگی وآلودگی تهران کاهش یافته وامیدوار باشیم یک پراکنش خوب بارش را در سرتاسر سال داشته باشیم. جوهر این عکسها هنوز خشک نشده!!!

 

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱٧ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ از فراز تا فرود

دو اتفاق طی روزهای گذشته سوژه رسانه ها و سایت های خبری وشخصی بود.گرچه این وقایع هیچ ارتباطی بهم ندارد اما نکات زنهار دهنده ای در این دو مورد وجود داشته که مخاطبان انعکاس این وقایع را که همانا خبرنگاران و رسانه ها هستند خطاب قرار میدهد.
ماجرای فرود هواپیمای 727  که در تاریخ 26 مهر اتفاق افتاد حکایت از رشادت ومهارت کاپیتان هوشنگ شهبازی داشت که در نوع خود حرکتی ماهرانه بود که طی آن جان بیش از یکصد نفر از مسافران نجات یافت. این مهارت از آن منظر جالبتر بود که امکانات فرودگاه مهر آباد در فرود اضطراری در نبود فوم کار را برای این خلبان سخت تر میکرد.

 

موضوع دیگر حرکتی بود که پس از گل زدن تیم پیروزی به داماش اتفاق افتاد تا با انتشار این خبر و عکسهای آن که از دید خیلی افراد که متوجه این حرکت نشدند مخفی نمانده و تف سر بالائی برای همه ایرانی ها باشد.این نوع نگاه به موضوع به منزله تایید نوع حرکت این افراد نبوده ونیست.اما آیا بهتر نبود با چنین حجمی ، انتشار این عکسها واخبار مرتبط منتشر نمیشد؟
کافیست در فضای گوگل موضوعی باعنوان کاپیتان شهبازی وفرود اضطراری بدون چرخ را جستجو نمایید.حداکثر ده هزار عنوان یافت خواهد شد.که در مقایسه با جستجوی نام شیث رضائی ومحمد نصرتی که بالغ بر 500 هزار عنوان میباشد عدد کوچکی است.گراف


گلایه های کاپیتان شهبازی در اجرای قوانین و دو ماه حقوق نگرفتن او تا پایان تحقیقات موضوع بحث ما نیست اما آنچه مهم میباشد عدم انعکاس چنین حرکت متهورانه ای در رسانه ها بوده که کمتر به آن توجه گردیده است.اما همه این بی توجهی در انعکاس یک حرکت ناشایست در بازی فوتبال جبران شده و خبرنگاران ورسانه ها کار را به جائی میرسانند که موضوع داغی نه تنها برای رسانه های داخلی بلکه برای رسانه های خارجی میگردد.
بر بنیاد تحقیقات موجود 75 درصد یادگیری از طریق چشم و13 درصد آن از طریق گوش انجام میشود.این درصد بالای یادگیری، اهمیت آموزشی برنامه های تصویری چون تلویزیون و سایت ها را نشان میدهد.


همه کسانی که در انعکاس موارد خبری نقش دارند مقصر ماجرا بوده واز سوی دیگر نحوه علاقه مردم دردیدن و شنیدن اخبار خاص نیز حکایت از نگرش افراد در نوع خبر دارد تا مفتخر باشیم کودکان مدرسه نرفته هم از موضوع حرکت این دو بازیکن فوتبال مطلع باشند اما هیچ نامی از کاپیتان شهبازی به گوششان نرسیده باشد.
مثالهائی از این دست کم نداریم؛ کشته شدن خرسها در سمیرم انعکاس درخور تحسینی در رسانه ها وسایت ها داشت.اما وقتی یک نفر پیدا شد که جان خرسی را نجات داد شاید تنها به تعداد انگشتان دست از این عمل آنهم در سایت ها یا صدای ایران تقدیر بعمل آمد.اگر یک حادثه برای این هواپیما ایجاد میشد هزاران وبلاگ وسایت وخبرگزاری به نکوهش ماجرا پرداخته وآخر سر هم شرکت ایران ایر و خلبان را محکوم به کم کاری و اشتباه میکردند.اما اکنون خیلی از اصحاب رسانه وقلم بدست، براحتی ودر سکوت از کنار این رشادت عبور میکنند. ودر جای دیگر به انعکاس پر حجم یک اشتباه وخطا از سوی دو بازیکن فوتبال میپردازند تا جائی که پس از گذشت چند هفته هنوز سوژه صفحه اول یاهو میباشد.
آیا  کسانی که اولین بار اقدام به انتشار این دو خبر کردند به این موضوع فکر میکردند که کدام موضوع به بالا رفتن اعتبار برای همنوعان ما و کدام موضوع به پایین آمدن شاخص های اخلاقی مردمان این سرزمین کمک خواهد نمود؟
آیا بهتر نیست در برخورد با هر موضوعی ، نیمه پر لیوان را ببینیم ، تا بلکه سالها دوری وفاصله از روزهای رویائی وطن را کاهش دهیم؟   
کاش گوشهایمان را بجای شنیدن خبرهای بی هویت ، تنها برای شنیدن خبرهای خوب که  بر اعتبارمان میافزاید تیز کنیم وچشم هایمان را بر خطاهائی که حیثیت وطن را نشانه میرود ببندیم.
شکی نیست که چنین اطلاع رسانی و انعکاس خبر تنها از افرادی سر میزند که اصل را رها نموده ودائم بدنبال حاشیه میگردند.

 

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱٢ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ باز باران بارید

باز باران بارید ،
خیس شد خاطره ها ،
مرحبا بر دل ابری هوا ،
هر کجا هستی باش ،
آسمانت آبی ،
و تمام دلت از غصه دنیا خالی
 
نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۸ آبان ۱۳٩٠
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ حکایتی تا پایان هفته

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند : فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !!!
عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت : ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد...
مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت : دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است ...
عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم ، و برگشت...

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت ، روز دوم دو دینار دید و برگرفت ، روز سوم هیچ پولی نبود!
خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت ...
باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!
عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم !

ابلیس گفت : زهی خیال باطل ، به خدا هرگز نتوانی کند !!!
باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
عابد گفت : دست بدار تا برگردم ! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟!!

ابلیس گفت : آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی ... 

موخره:این را نوشتم تا پایان هفته مشغول باشیدتا از گیلان برگردم و چون محیط زیست ومنابع طبیعی کشور در امن وامان است نگران نخواهم بود ضمنن هنگام درج مطلب ساخت لاس وگاس در ترکمنستان تصور نمیکردم بالاترین بازدید را در گرین بلاگ داشته باشد.فعلن همین

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ٢۳ مهر ۱۳٩٠
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ صرفاً جهت اطلاع

نقل است؛  "شاه عباس صفوی"  رجال کشور را به ضیافت شاهانه  میهمان کرد، دستور داد تا درسرقلیان ها بجای تنباکو، ازسرگین اسب استفاده نمایند. میهمان ها مشغول کشیدن قلیان شدند!  ودود و بوی پهنِ اسب فضا را پر کرد، اما رجال - از بیم ناراحتی‌ شاه -  پشت سر هم بر نی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا می دادند!  گویی در عمرشان، تنباکویی به آن خوبی‌ نکشیده اند!

شاه  رو به آنها کرده و گفت: «سرقلیان ها با بهترین تنباکو پر شده اند، آن را حاکم همدان برایمان فرستاده است »

همه از تنباکو و عطر آن  تعریف کرده و گفتند:« براستی تنباکویی بهتر از این نمی‌توان یافت»

شاه به رئیس نگهبانان دربار - که پک‌های بسیار عمیقی به قلیان می زد-  گفت: « تنباکویش چطور است؟ »

رئیس نگهبانان گفت:«به سر اعلیحضرت قسم، پنجاه سال است که قلیان می‌کشم، اما تنباکویی به این عطر و مزه ندیده ام!»

شاه با تحقیر به آنها نگاهی‌ کرد و گفت:  « مرده شوی تان  ببرد که بخاطر حفظ پست و مقام، حاضرید بجای تنباکو، پِهِن اسب بکشید و بَه‌‌‌ بَه‌‌‌‌‌‌  و چَه چَه کنید! 

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱٦ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ خوابهای شیرین

پرده اول:
سریال 5 کیلومتر تا بهشت ازشبکه یک سیما از ابتدای ماه رمضان در حال پخش است. دست وپنجه نرم کردن امیر حسین با مرگ طی سه روزوسیله ای برای کارگردان سریال شد تا یک ماه خلق اله را پای گیرنده ها بنشانند. حتمن بینندگان در جریان سریال بوده که پسر جوانی بنام امیر حسین که مورد وثوق صاحب شرکت داروئی است بر اثر یک سرقت  ساختگی از سوی پسر صاحب شرکت و دوستانش مضروب شده و به 5 کیلومتری بهشت زهرا در بین گندمزاری انداخته میشود.روح سرگردان امیر حسین بنا به توصیه یک روح سرگردان دیگر بارها به خواب آیدا دختر مدیر شرکت آقای فرزین آمده تا محل جسم نیمه جان خود را به آیدا که دل خسته امیر حسین میباشد نشان دهد.نهایتن آیدا طی یک سلسله خواب  متوجه محل افتادن امیر حسین شده و بدنبال این خواب نما شدن به افسر آگاهی محل دستور داده که اگربه داد امیر حسین نرسید او خواهد مرد. ومسئول مرگ او جناب کارآگاه خواهند بود. لذا جناب کار آگاه ماشین را براه انداخته وبه سمت محل افتادن جسم نیمه جان امیر حسین رفته وبین راه نیز بدلیل خراب شدن ماشین آیدا ودوستش جناب کارآگاه ناچارن هر دو آنها را سوار خودرو خدمت خود نموده ونهایتن محل افتادن امیر حسین پیدا میشود.آخر قصه هم معلوم است که چه میشود.زنده شدن امیر حسین وازدواج آنها با هم.
پرده دوم:
چند سال پیش در یکی از شبهای ماه رمضان بابت افطاری میهمان یک سرهنگ بازنشسته نیروی انتظامی بودیم.عصر همانروز متوجه به سرقت رفتن نیسان باری صفر کیلومتر خود که مدتی بنا به نداشتن راننده به همراه بار درب منزل پارک بود شدم.بچه ها را راهی منزل میزبان نموده وخود با یک خودرو کرایه عازم آگاهی محل شدم.برای اعلام شماره خودرو جهت اعلام به واحدهای گشتی باید حکم دادسرا را میگرفتم.بناچار عازم دادسرای کشیک شدم.وقتی خواهش وتمنا کردم تا زودتر حکم به دست من داده شود فهمیدم کار خودم را سخت تر کرده ام چرا که مبلغ شیرینی را ناخودآگاه برای گرفتن حکم بالا برده بودم .خلاصه یک شیرینی به مامورین دادم تا حکم را گرفتم.با خود میگفتم ماشینت را بدزدند تازه باید  شیرینی هم برای مامورین پرداخت کنی .انگار ماشینی در یک قرعه کشی برنده شده بودم وحالا خوشحال هم باید میشدم که شیرینی بابت گرفتن آن بدهم.بگذریم آنشب شماره ماشین رفت جزو ده ها خودروئی که آنروز به سرقت رفته بود.
میزبان در ابتدای شب تلفنی گفت خیلی خودت را نگران نکن فعلن بیا افطاری تا بعد . فردا را که از تو نگرفته اند ومن حیران از این حرف که اگر اکنون شماره به واحدها اعلام شود حتمن گشایشی در یافتن ماشین خواهد شد.اما زهی خیال باطل چرا که نه آنشب ونه شبهای بعد ونه سالهای بعد خبری از ماشین نشد که نشد.البته تجربه میزبان عالی بود چون میدانست نه تنها خودرو یافت نخواهد شد بلکه شام را هم از دست خواهم داد.که این را بعدها فهمیدم.
پرده سوم:

...
ادامه مطلب
نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ٦ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها: دلنوشته و طنز
comment نظرات () لینک


+ باور اگر چه تلخ، اما چه ناگزیر

با یاسر انصاری کجوری در زمان انتخابات نظام مهندسی کشاورزی ومنابع طبیعی آشنا شدم.روزی که به دفتر کارم آمد او را علاقمند تر از آنچه شنیده بودم یافتم .مردی با خرقه سبز که تمامی وجود خود را صرف پاسداشت از محیط زیست کشور نهاده وخستگی ناپذیر در این وادی فعالیت میکرد تا زخم بستر حیات را التیام بخشد .قطعن شنیدن مرگ برخی در برهه ای از زمان هیچ  در باورها نمیگنجد.یاسر نیامده رفت.تا باورکنیم دنیای فانی جای هیچ درنگی نیست.وصلت یاسر با مژگان جمشیدی یک همراهی سبز بود تا کمک نماید این کشتی به گل نشسته نابخردی ها در حوزه منابع طبیعی ومحیط زیست سرانجامی نیک یابد. این وصلت که عمری دوساله داشت خیلی زود به خزان نشست.برای همراه تنهای او همانقدر آرزوی صبر میکنم که برای یاسر طلب رحمت وآمرزش.
باشد تا  ایزد یگانه  به بازماندگانش تحملی شایسته عطا نماید.
روحش شاد

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; ٢۱ تیر ۱۳٩٠
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ مادر یادت بخیر وروزت مبارک

مادر 
دیر وقت است برای خوابیدن ، خوابت نمیآید؟
نه پسرم این چرخ خیاطی شده مونس شب وروز من
با ید سفارشات مردم را سر وقت تحویل داد
مادر دستانت چقدر سرد است باز امروز یخ های حوض را شکستی و لباسها را شستی ؟
آری دلبندم اما با آتش کرسی گرم خواهد شد

مادر پشت چرخ خیاطی کمرت درد نمیگیرد
چرا اما تو نگران نباش
مادر وقتی بزرگ شدم نخواهم گذاشت تا کار کنی 

 اگر خواستی لباس بدوزی فقط برای بچه های من بدوز
همچی میگی بچه ها انگار یه دو جین بچه میخواهی
مادر دو جین چند تا میشه؟
یه ده دوازده تا
نه زیاده یه چند تائی بسه
من بزرگ بشم اصلن نمیزارم کار کنی
فقط میخوام بغل دست من بشینی تا خستگی های یک عمرت جبران شود
نه مادر این حرفها مال الآن است تا بزرگ بشی زندگی هزار چرخ میخوره
شاید من تا آن وقت نباشم
نه از این حرفا نزن مادر خدا نکنه پیش ما نباشی
آن روزها این حرفها در ذهن کوچک من بدترین حجم خالی را ایجاد میکرد

...
ادامه مطلب
نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۳ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ علم بهتر است یا ثروت -2

در پستی قبلتر به حکایتی پرداخته شد که به علم همانند کالائی بی ارزش میپرداخت.حکایتهای مقایسه ای بین علم وثروت از منظر دفتر انشای کودکان تا واقعیتهای روزمره زندگی نشان از این واقعیت دارد که در عصر کنونی نه تنها با ثروت میتوان به آسایش بهتری رسید بلکه علم را چون کالائی ابتیاع نمود.چیزی که ثروتمندان کم وبیش در زندگی با آن مواجه هستند وفقرائی چون من به کرات شاهد این موارد هستیم.


روزی از روزهای هفته قبل در قراری با یک مشاور املاک به منظور عقد قرارداد اجاره ای منتظر حضور مدیریت محترم آژانس املاک بودم.ساعت حدود 10 صبح بود که سروکله جناب مدیر با یک بی ام و- ام 5 یا 6  پیدا شد.جوانی 30 ساله با یک پیراهن سفید که لبه یقه آن منجق دوزی شده که دکمه های آن تا سر ناف باز بود و کتی مشکی و شلواری تیره از ماشین پیاده شد.موهای روغن زده وخصوصیات عنوان شده نشان میداد که باید یکی از بچه پولدارای بالا شهری باشد.بعد از ورود به دفتر ونشستن پشت میز پر زرق وبرق وچند دستور کاری به نوچه ها ومنشی های خانم که فلان ملک رو فلان کس نفهمه فروشیه وفلان بابا رو بگیر صحبت کنم و..... خلاصه وقتی صحبت ها به پایان رسید مشغول نوشتن اجاره نامه شد.منشی هم به کسانی که پشت خط تلفن بودند میگفت فلانی در حال نوشتن است اگر خیلی ضرورت دارد وصل کنم.اجاره نامه که تمام شد از هر یک از طرفین 900 هزار تومان ناقابل گرفتند که شد یک میلیون وهشتصد هزار تومان برای یک معامله واین درحالی بود که قبل وبعد از ما هم کسانی در صف بودند.


وقت صرف شده برای نوشتن شد نیم ساعت وتلفنها فرضن 10 تماس وبازدید هم حداکثر 10 بار که توسط مشاورین یا پادوها انجام میگرفت.اگر هم حساب روز شمار اجاره مغازه در بالای شهرو هم حساب کنیم  تا مبلغ این حق مشاوره خیلی فاصله خواهد داشت. در طرف دیگر دفتر وصندلی روبروی ما پیر مرد گرگانی قصد داشت برای فرزندش خانه ای اجاره کند . 

...
ادامه مطلب
نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ علم بهتر است یا ثروت-1

در روز آدینه به منظور اجابت نظرات فرزند ذکور به نمایشگاه جهانی کتاب در محل نمازخانه بزرگ تهران در آمدیم.در زمان ورود در صبحگاهان که فکر هیچ احدی قد نمیدهد که محل پارک خودروها پر باشد اما پر بود.نه تنها آنجا، بلکه تمامی راههای اطراف تا دورترین نقاط به سفارت کبری افغانستان نیز جا برای اتل ما یافت همی نگردید.ناچارجائی دورتر محلی یافت شد واین مهم  به انجام رسید.


بماند که تا رسیدن به درب شرقی در مجاورت خیابان خرمشهر راهی طولانی بایستی طی طریق میشد اما به لحاظ سماجت های فرزند ذکور در خریدن کتبی که از سوی آموزگاران گرامی بدیشان معرفی گردیده بود تا شایدروزی بدردآینده اش بخورد بناچار با حالی نزار این مهم نیز انجام شد . از دیدن دکه های کتب اجانب وفوق علمی همانند جن زده ها فراری بودم . این فرار هم بنا به دلائلی به سالهای دور برمیگشت که در پستی جدا در آینده ای خیلی خیلی نزدیک ماجرای آنرا برایتان خواهم گفت .
اما برگردیم به روز آدینه
بعد از تهیه کتب فرزند،  راهی درب خروج شدیم. به محض ورود به خیابان شهید بهشتی نظرم را چند افغانی به خود جلب کردند که در کنار یک تاکسی سبز رنگ که کنار خیابان پارک شده بود ایستاده وفریاد میزدند دو تا کتاب 500 تومن.کمی نزدیک رفتم و بنا به زخمی که سال 86 و87 از این جماعت خورده بودم ومیدانستم مال کلاهبرداری وسرقتی معمولن زیر قیمت به فروش میرسد لذا علت را جویا شدم ولی چیزی عایدم نشد ولی فردی که به درب عقب تاکسی نزدیکتر

...
ادامه مطلب
نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ همایش بیمارستانی

آدم از این جماعت وبلاگ نویس در عجب است .مدتی پیش دست به دامن اصحاب وبلاگ نویس شدیم تا یه مسلمونی یه طراح قالب سایت پیدا کنه ومارو از شر این قالب تکراری وپر مشکل نجات بده تا لااقل اگر خواستیم یه دلنوشته ای داشته باشیم و در سایتی دیگر لینک دهیم یا از رفیق شفیقمون حمایت کنیم یه سایت کم مشکل داشته باشم .که نشد وناچارم تا ساخت یه سایت پر وپیمون از همین درگاه در نوشتن دلنوشته ها استفاده کنم.
پرده اول:
در دفتر مجاور ما یه آقائی نقش نیروی خدماتی را انجام میده که خیلی جا افتاده ومتینه واز همون قشر آدمهای زحمت کش که سخت چشماش علیرغم اصالتش به دستان دیگرانه.نه اینکه فکرشما را منحرف کنم بلکه اگر کسی به او محبتی کنه تا مدتها قدردانش خواهد بود . و بدلیل مشکلات مالی ناشی از کسری حقوق کارگری ناچاره  شغل دیگری داشته باشه تا خرج کوچ وکلفت خود را بده.او بر اثر استنشاق دود غلیظ در یک آتش سوزی در محل کار دومش سالهاست گاه وبیگاه بعد از سرفه های شدید خون بالا میآره که این موضوع باعث شد در یکی از بیمارستانهای دولتی بستری بشه.

...
ادامه مطلب
نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات () لینک


+ قابل توجه وبلاگ نویس ها

در سال جدید تصمیم گرفتم لینک عمده عزیزانی را که به نوعی در کافه جناب دکتر اشراقی مطلب منتشر کرده وبنوعی میتوان از آنها به عنوان قلم زنان عرصه طبیعت نام برد ونوشته های آنها شاید تلنگری در جهت رفع مسائل ومشکلات وچالش های فراروی زیست بوم ایران باشد  را در قالب برو بچ به عنوان پیوند قرار دهم.اما به راحتی شاید نتوان تشخیص داد نام اصلی این عزیزان چیست اما اگر دوستی از قلم افتاده ویا از انتخاب نامش ناراضی است بفرمایید تا بعنوان وبلاگ نویس ناراضی از او یاد کنم یا اگر خیلی اصرار داشت نامش وکنیه اش را تغییر دهم.

 

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۳٠ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ من غریبانه بدنبال خودم میگردم

روزی از روزهای نوجوانی به واسطه یک خاکسپاری راهی بهشت هاجر ملایر شدم. یکی از روزهای غیر تعطیل بود که که خلوتی گورستان بیش از هر چیز خودنمائی میکرد. لابلای سنگ قبرها قدم میزدم.روی یک قبر مردی نشسته بود وبرای مادرش سخت گریه میکرد .برایم عجیب بود مگر مردها هم در فراغ عزیزان، اینچنین گریه میکنند.آنهم برای مادری که سالها از خاکسپاری آن گذشته باشد.من از سال 53 که آخرین مرگ در خانواده، پدر بزرگ پدریم بود شاهد هیچ مرگی نبودم. از او یک قیافه ی جدی، اخمو با یک کلاه شاپو به یاد داشتم که وقتی به خانه ما میآمد از بلند بودن صدای تلویزیون شاکی میشد ویک تذکر کافی بود تا ما قالب تهی کنیم وحساب کار دستمان بیاید تا کلاً قید تلویزیون را بزنیم. آنوقتها من 7 سالم بود وخیلی از مردن وگریه واین چیزها سر در نمیآوردم .
روزها وسالها از آن ماجرا گذشت . مرگ پسر عمویم مجیددرسال 64 که پس از مشقات فراوان وگذر سخت از انقلاب وجنگ وماندن در حصر آبادان وخدمت واقعی سازندگی در روستاهای بردسیر وپس از رجعتی ناکام از دانشگاه باهنر کرمان اولین تلنگر قهر طبیعت بود.
شروع بهار سال 72  بود که دانستم هیچ رفتنی را تاب مقایسه با مرگ مادر نیست.جدای از همه مشقتها وزحماتی که فرای نام هر مادریست در وجود او متبلور بود .او نمادی واقعی از ایثار وگذشت ومهر مادری بود.این به شهادت نه فرزندان بلکه همه کسانی بود که از دور ونزدیک او را میشناختند.رفتن زودهنگام او در 49 سالگی چنان ضربه ای به روح وروان فرزندانی که هنوز از مهر مادری سیراب نشده بودند زد که باعث شد سنبل شادمانی، سالهای سال از لبانمان دور شود.
زمان گذشت ورفتن پدروعموها  این تنهائی را بیشتر کرد.
چند سالی است که وقتی با بچه هایم بر سر مزارش میروم تازه میدانم چرا آن مرد برای مادرش میگریست.گذشت زمان داغ عزیزان را که کم نمیکند بلکه با بزرگ شدن بچه ها ، فاصله ها بیشتر احساس میگردد واین احساس ناخوشایند که دیگر عزیزی را نخواهی دید سخت تر از قبل آزارت میدهد. امروز سالگر مهربان مادرم بود که 19 سال نبودش خنده را از لبانم گرفته.
من غریبانه بدنبال خودم میگردم.
اکنون میدانم که چرا آن مرد ، در روزی ابری تک وتنها بر روی قبری میگریست.

و نوزدهمین سال را در بیستمین روز از شروع بهار به یادش همچنان سوگوارم.

بهار بود وتو بودی وعشق بود وامید

بهار رفت وتو رفتی وهر آنچه بود گذشت
 

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ خجسته باد این بهار

عید آمد وماخانه ی خودرا نتکاندیم
گردی نستردیم وغباری نفشاندیم
ثانیه ها،دقایق ، ساعتها و روزها واژه های کوتاهی برای گذشت زمان است ، سالها یکی پس از دیگری میآیند ومیروند بی آنکه تاملی کنیم یا لختی بیندیشیم که سالهای رفته را چه کردیم وبرای همه آنچه که شاید از آینده خواهیم داشت چه خواهیم کرد.


حوض بی ماهی ما خشکیده
عشق در کوره رهی خوابیده
عمر اگر سایه ایوان دارد
باز این سایه کجا خوابیده
در این درگاه بر خود لازم میدانم فرا رسیدن سال نو را به همه دوستداران طبیعت وهمه آنها که دل در گرو آبادانی کشور داشته ونبضشان با ضربان دل زمین میزند، تبریک عرض نموده وامیدوار باشیم در سال جدید شاهد اقدامات وحرکتهای رو به جلو در حوزه منابع طبیعی ومحیط زیست کشور عزیزمان "ایران" باشیم . 

و در درگاه یکتا خدای مهربان بخواهیم که در سال نو دل دوستان و عزیزانمان را چنان در جویبار زلال رحمتش شستشو دهد که هر کجا تردیدی هست ایمان،هر کجا زخمی هست مرهم ، هر کجا نومیدی هست امیدواری و هر کجا نفرتی هست عشق ، جای انرا فرا گیرد.  

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ ; ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ قابل توجه رفقا

آمدیم ابروشو درست کنیم زدیم چشمش رو هم کور کردیم.حکایت به زمانی برمیگردد که تارنمای دوست عزیزمان محمد درویش بسته شد یا بستنش یا خودش بستش مهم این است که یک لگو حاشیه با مضموم "از مهار بیابانزائی حمایت میکنیم" در حمایت از ایشان منتشر شد که ما هم آمدیم ادای رفقای سینه چک ولوتیای محله پاچنارو در آریم وبا یه کپی پیست این قالب رو داخل تنظیمات قالب خود گذاشتیم.از همانروز نه تنها نمایشی از لگوی حمایتی ندیدیم بلکه شمار بازدید کنندگان در پایین صفحه را نیز از دست دادیم پس از این ماجرا دست به دامن دگتر گرین بلاگ شدیم که ایشان هم سر از این بهم ریختگی در نیاوردند. در نهایت رفتیم سراغ صاحبش وطی تماسهای مکرر با پرشین بلاگ ناامید تر از قبل برگشتیم.این را نوشتم تا برخی بدانند ما از رفاقت کم نذاشته ونمیذاریم.واگر مسلمونی پیدا کردید که بتواند این تارنما را اصلاح کند دریغ نفرمایید.
ضمنن در هفته ای که گذشت نایب الزیاره همه رفقا در مشهد مقدس بودم. غیبتم را به بزرگواری خود ببخشید.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ٢٤ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ عشاق عشق گم کرده

چند سال پیش در خیابانهای شهر تهران گذر میکردم در همین روزهای پایانی بهمن ماه بود.پشت شیشه مغازه ای با دستخطی خرچنگ قورباغه وبا املائی غلط نوشته شده بود "کادوی والتین" یا یه چیزی شبیه این که اکثرن بخاطر آگاهی از چنین روزی میفهمیدند منظور همان کادوی والنتاین یا روز عشاق است.روزی که زنده نگه داشتن آن در این سالها  به یک مد وکلاس تبدیل شده است. همانگونه که برخی دو روز میرن اونور آب بعد میگن ببخشید معنی فلان کلمه انگلیسی به فارسی چه میشود واز این دست اداها که بحث این نوشتار نیست.

مهم این است که آیا ما از لحاظ فرهنگی آنقدر فقر داریم که وابسته به مناسبت های دیگران باشیم.حرمت امامزاده با متولی آن است.ما بایستی در خط وربط های بیگانه خودمان را غرق نکنیم تا روزی نرسدکه اصالتمان را از دیگران گدائی کنیم.

ما  ایرانیان بر بنیاد نظرات دوستان در اینجا و آنجا روزهای اینچنینی داریم واگر هم نداشتیم باز چیزی از داشته های کهن ما کم نمیکرد تا به بهای ابراز علاقه ای راستین یا کذائی دست به دامن تقویم میلادی نباشیم .

عشق را میتوان در روزها ولحظات دیگر هم جستجو کرد عشق نباید حتمن از جنس عشق های خیابانی واسارتهای خاکی باشد.واگر چنین باشد روز عشاق کم نخواهیم داشت.

عشق میراث گرانبهای ماندن وصبوری کردن در روزهای سخت زندگیست.نه نادیده گرفتن آنچه دیدنی است.عشق فقط در کافه گلاسه خوردن وشکلات داغ ولاک زدن وبوی تند عطر فرانسوی تداعی نمیشود.عشق را باید در دهلیزهای پر پیج وخم زندگی یافت .آنجا که مادری سحرگاهان بی مزد ومواجب بدنبال روزمرگی ها تلاش میکند ویا دخترکی درپناه سوز سرد سرمای استخوان سوز گل میفروشد تا لقمه ای نان برای پدر بیمارش ببرد.عشق بلعیدن همه گرفتاریها بدون لیوانی آب است ،نه در دادن یک کادو به دخترکی که از سواد زندگی پر از عشق  طرفی نبسته وسودی نبرده ودنبال روزی برای ابراز عشق کذائی است.

اگر میخواهیم روزی شاد داشته باشیم سعی کنیم به داشته هایمان تکیه نکنیم، بلکه از آنچه داریم بیشترین بهره را ببریم.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; ٢٤ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ هفته ای با شروع وپایانی ناخوشایند

هفته ای که گذشت آبستن اتفاقات رخ داده شخصی وعمومی بود که باعث شد نه تنها بارش های آسمانی ونیز برگزاری همایش روسای ادارات مراتع استانها در جهت رسیدن به تصمیماتی شایسته در امر مدیریت بهتر بر عرصه های منابع طبیعی موجب شادی نگردد بلکه تکدر خاطرخیلی ها را هم بدنبال داشته باشد. 
همه آنها که قصد پرواز به ارومیه را در روز یکشنبه داشتند در مجاورت ما در سالن انتظار ایران ایر نشسته بودند غافل از اینکه تا ساعاتی بعد اکثر آنها در این دنیا نخواهند بود.ما پس از جدا شدن از آنها راهی شیراز شدیم وپس از سختی فراوان وتکانهای شدید که نمونه آن را تا حال شاهد وناظرنبودم به مقصد رسیدیم اماهمسفران ما درصندلی انتظارهمان سالن هرگز به ارومیه نرسیدند.حادثه ای دلخراش که نحوه اطلاع رسانی وبرخورد مسئولین در ارائه آمار واطلاعات  وعدم پاسخگوئی شایسته بر درد آن می افزود.
در اواسط هفته هم که درگیر کارگروه های مربوط به منابع طبیعی ومراتع کشور بودیم نقش هدفمندی یارانه ها بر عرصه های منابع طبیعی پیش بینی های خوبی را نوید نمیداد زیرا بر بنیاد نظرات کارشناسی این طرح عظیم وخوب بایستی قبل از اجرا به این مقوله میپرداخت نه در حین اجرا. واثرات منفی آن با این وضعیت عدم جذب نیرو ومشکلات جاری حاکم بر عرصه های منابع طبیعی نگران کننده میباشد.لذا اگر عمری باقی بود در پستی جداگانه به شرح این موضوع مهم خواهم پرداخت.
در اواخر هفته هم فوت دیگرعمویم درسن  60 سالگی بر بار تالماتم افزود تا یادمان نرود که روزهای زندگی بی شماره است وناگه بانگ رفتن برای هر کسی  بر خواهد آمد . ویادمان باشد آنچنان زندگی کنیم که وقت رفتن افسوس روزهای رفته را هیچ نخوریم .

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ٢٥ دی ۱۳۸٩
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

در زمانه ای که محیط زیست بر بنیاد خیلی نظرات کارشناسی وغیر کارشناسی وحتی زبان نمایندگان مجلس در اولویت های دولتمردان جایگاهی ندارد ویا در رده ها واولویت های بعدی قرار دارد پس پر بیراه هم نیست زبان از حلقوم محمد وامثالهم درآوریم یا قلم او را بشکنیم یا این عاشق را از معشوقش دور سازیم.
حکایت محمد درویش حکایت جدیدی نیست تا بر آن تازیانه زد یا به ستایشش رفت.حکایتهای اینچنین در این زمانه اگر که نباشد غریب است.حکایت محمد، حکایت عاشقی است ، حکایت دلسوزی در زمانه ای است که خیلی ها دل در سینه ندارند ، یا اگرداشته باشند برای این بوم وبر نمی تپد ویا ذهنی را بر نمی تابد.روزهای پایان دانشجویی دنبال یک پیشگفتار بودم تا با قلم او نگاشته شود،  گر چه این مهم برای من انجام نشد اما همچنان مشتاقم به یادگاراز او دست نوشته ای داشته باشم.  رسا بودن واز دل برآمدن نوشته ها وگفته های محمد به روانی یک آب جاری وهوای پاک روح وروان آدمی را آرام می کرد. محمد درویش برای همه کسانی که او را میشناسند، همچنان باقی است حتی اگر از وقت و زندگی خود برای درگاه مجازیش وقتی قرار دهد یا ندهد ویا سالها در راه رسیدن به پژوهشگری مؤسسه تحقیقات انتظار کشد. او مزد رسیدن به این جایگاه را سخت پرداخته که گفتن خیلی واقعیات در این مجال نمیگنجد یا اختیار آن از دست بنده خارج است. بودن یا نبودن محمد در این صفحات هیچ از اصل موضوع کم نخواهد کرد که کلان نگری به مسائل ومشکلات محیظ زیست ومنابع طبیعی بایستی سر لوحه دولتمردان قرار گیرد، حتی اگر در راه رسیدن به این اهداف نظرات مخالف بشنویم یا نقدی وارد کنیم. اینکه اگر هشدار دهیم که عنقریب باران باریده شده در بهار، شما را به آتش سوزی این زیست توده ها نزدیک میکند یا ساخت سدهای بی تدبیری،  جز نگاه داشتن جریان حیات در زیر دست این سدها خواهد بود، نباید دلائلی متقن جهت مبارزه با نویسنده مهار بیابانزایی باشد.اینها دلشوره های یک کارشناس در حوزه منابع طبیعی ومحیط زیست بود که می شنیدیم واکنون باید زنهار دهیم که یک صدا را میتوان شکست اما اصوات همچنان در فضا باقی میمانند. همین

 

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ٤ دی ۱۳۸٩
comment نظرات () لینک


+ قدر عافیت آن داند که به مصیبتی گرفتار آید

مصیبتی بالاتر از دود وآلودگی در روزهای اخیربرای تهران وحومه سراغ نداشتیم.وامید به باران پس از طرحهای آب پاشی ماشین های آتش نشانی به آسمان وآب پاشی با هواپیماهای سم پاش ودیگر طرحها در مقابل چند دقیقه باریدن باران در ساعت 1 بامداد و5 صبح قطعن تنها راهی بود تا مدیران ما بیش از این خود را گرفتار طرحها وپروژه های لحظه ای نکنند.

 هیچ صبحی را به قشنگی وپاکی امروز در روزهای گذشته نداشته وندیده بودیم.ودر روزهای دیگر که تهران پاکتر بود وچنین آلوده نشده بود، اینچنین مشتاق نبودیم تا به تمیزی هوا دقت کنیم وخدا را شاکریم در این صبح پائیزی این سعادت را نصیب ما گردانید تا بار دیگر افق را که نه،  بلکه یکبار دیگر نماد جدید تهران را نظاره گر باشیم .وامیدوار باشیم این لطف بی منت به کرات وتناسب بر همه کشور بخصوص گلستان سوخته نازل گردد تا نه دود داشته باشیم ونه آتش.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ ; ٢٢ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات () لینک


+ کورش ، نیامده رفت

نوشتن از او شاید در این روزگار غریب که خیلی وقتها آدم خودش را از هم از یاد می برد کار سختی باشد. متانت، آرامش، صداقت بارزترین خصوصیاتی بود که می توانستی در همه حال در وجودش رویت کنی خاطرات خوابگاه یک اطاق 418 هیچگاه فراموش نخواهد شد. آنجا که به کنسول ملایر نام گرفته بود و تو چه شبها و روزهای خوب و بدی را در آنجا به سر رساندی و از کنار خیلی کم لطفی های ما گذشتی. یاد آوری خاطرات با تو بودن سخت است اما اذهان همیشه سرشار از لحظات باتو بودن است. خیلی وقت ها سکوت پاسخی محکم به آنچه بود که بر آن باور نداشتی و منتقدش بودی. گروه شیلات و محیط زیست دانشکده منابع طبیعی دانشگاه تهران و کلاسهای ساختمان قدیم دانشکده همیشه روزهای باتو بودن را فراموش نخواهد کرد. روزهای با تو بودن در آن سالها همه آن چیزی بود که از جوانی بیاد دارم و همیشه دوست می دارم همه آنچه را که مرا به یاد آن روزها می اندازد و پیوند دهنده اکنون با گذشته می باشند.
یادت هست روزیکه پایان نامه  من تمام شد در صفحه اول از تو تشکر کردم ونوشتم :از دوستانی که بنوعی مرا در تهیه این پایان نامه کمک نمودند تشکر می کنم و سوال کردی که نقش ما در پایان نامه ات چه بوده که تشکر کردی؟ گفتم همین که مرا تحمل و به دوستان چای دادید میشود کمک  و این موضوع تا مدتها سوژه ای بود برای خندیدن .
باغ بوتانیک دانشکده ، گلخانه دانشکده با پوتوس ها،برگ انجیلی و بابا آدمها ،موزه حشره شناسی، جنگل سرو سیمین وتیم منتخب دانشکده وجای جای دانشکده منابع طبیعی و کشاورزی کرج یادآور روزهای باتو بودن است.


نامش کوروش حسن بود اما کورش صدایش میکردیم  وفامیلش فرخ اردبیلی اما  اهل ملایر. او در ٢۵ خرداد ماه سال48در شهر ملایر به دنیا آمد و کلیه مقاطع تحصیلی را در ملایر گذراند و در سال 67 در رشته شیلات و محیط زیست دانشگاه تهران پذیرفته و در سال 71 فارغ التحصیل و به خدمت سربازی رفت پس از خدمت در ساختمان مرکزی وزارت جهادسازندگی خیابان طالقانی در واحد طرح و برنامه مشغول بکار گردید. او در سال ٨۴ مبتلابه کانسر لوزالمعده شد که پس از 6 ماه مقابله با آن طاقت نیاورد ودر روز ٢۶خرداد دعوت حق را لبیک گفت و همسر و یگانه فرزند خود که یادگار روزهای بستری بودن او در بیمارستان بود را تنها گذاشت و رفت. واین نوشتار چیزی از همه آن روزها که با تو بودیم ، نبوده ونخواهد بود.
کورش حسن فرخ اردبیلی همیشه ودر همه حال در دلهای ما جا داری .بدرود
سفرت بخیر اما،  تو ودوستی خدا را  چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ٢٥ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات () لینک


+ دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه هر دو جانسوزند، اما این کجا وآن کجا

امروز که پست  جناب مهندس محمد درویش را میخواندم وبا دیدن پل هائی که در عکس ها نشان داده بود یاد خاطره ای افتادم که گفتم بد نیست دوستانی که هر از چند گاه ویا همیشه خود را با دیگران مقایسه میکنند این خاطرات را بخوانند شاید دیگر مترصد قیاس مع الفارق با اجانب یا حداقل چشم بادومی ها نباشند.
پل هانگزو(Hangzhou) بر روی  مصب رودخانه ساخته شده که دسترسی دو شهر مهم  وزیبای شانگهای به شهر تجاری وبندری نینگبو را تسهیل بخشیده است .مقایسه گذر از روی این پل وپل ساخته شده بر روی دریاچه ارومیه نه تنها مقاسیه ای بی معنا است بلکه شما در گذر از روی پل هانگزو فکر میکنی  در نوک کشتی تایتانیک وبجای جناب  لئوناردو دیکاپریو هستید که در عبور از روی دریا فقط آب را میبینید.اما اگر از پل روی دریاچه ارومیه عبور کنید تصور میکنید شاید این سنگها تکان بخورد و آب شما را تبدیل به خیار شور نماید.
ماجرای دوم مربوط به چینی های لامذهب وبی دین است البته آنها ادیان گوناگونی دارند که در مناطق سین کیانگ و نین شیا زندگی شبیه زندگی کویر نشینان ما دارند که بحث ما در مورد چینی های جنوب شرق در استان گوانگ دونگ وشهرهای شنزن ، شانتو ،گوانگزو ،شانگهای ونینگبو است.شبی از شبها که قصد شرکت در یک نمایشگاه تجاری را داشتم در فرودگاه شهر گوانگزو ساک مسافرتیم را به تصور اینکه توسط راننده به صندوق عقب گذاشته شده از دست دادم .یعنی هنگام رسیدن به هتل ساکی در ماشین نبود .این شروع گرفتاری بود چون جدای از مدارک واسناد کاری وتجاری مهمترین محتویات ساک خوراکی هائی بود که با خود به چین برده بودم چون بنده از بوی ادویه جات آنها هم بد حال میشوم چه برسد به اینکه بخواهم از ‌این غذاها تناول هم بکنم.خلاصه ساک ما در یک کشور بزرگ با مردمانی که هر صبح برای مجسمه بودا عود روشن میکردند گم شد.حال بماند که چه پوشیدیم وچه خوردیم وچه .... مهم اینجاست که تصور پیدا شدن این ساک در این دیارغیر مسلمان برایم سخت بود.چند روزی گذشت از آن شهر به شهر شانتو رفتم وهنگام کنترل ایمیلم بصورت اتفاقی وارد بخش اسپم شدم .کاری که تا آن موقع  هیچ نکرده بودم.واین را هم بگویم که انتظار میل ناشناس از کسی را هم نداشتم.اما آنچه باید میدیدم دیدم وآن پیغامی از یک ناشناس مبنی بر پیدا شدن ساکم در فرودگاه بود.این فرد را بعدن دیدم اوکارگر ساده یک هتل بود، از او پرسیدم چه دلیلی داشت که ساک را برگرداندی وزحمت ایمیل زدن وتلاش جهت پیدا کردن مراداشتی واو در کمال سادگی وآرامش بدون اینکه به قسمتهای داخلی ساک دست زده باشد پاسخ داد:مگر کار دیگری هم میشد انجام داد؟او تصور نمیکرد کاری بجز این هم انجام پذیر باشد.حال شما قضاوت کنید در مدینه فاضله من وشما از 10 ساک چند تای آن به صاحبش بر خواهد گشت؟ واگر جواب کمتر از 10 بود بدانید فاصله ما با جهان غرب که هیچ با همین چشم بادومی ها هم خیلی زیاد است وپر بیراه نگفته ایم که قیاس محمد درویش  قیاس مع الفارق است .نیست؟

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; ٢٤ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات () لینک


+ مواظب باشید بیخود خودتون رو مهندس ودکتر جا نزنید

اخیرن نامه ومکاتبات مربوط به جرم استفاده از عناوین دروغی والکی را دیدم گفتم شما هم بد نیست ببینید تا یک وقتی حوس نکنید از القاب دروغین وغیر واقع برای خودتان استفاده کنید ویک کلاهی از این نمد برای خودشان نسازند.البته این مصوبات وقوانین شامل آندسته از رانندگان وآبدارچی های محترم ادارات  که اخیرن موفق به دریافت مدارک لیسانس،فوق لیسانس ودکتری شده اند نمیگردد.چون این قشر زحمت کشیده اند وقرار است منبعد بدلیل عدم استخدام نیروهای کارشناسی در اغلب ادارات وسازمانها از این نیروها بجای آندسته از افراد که بازنشسته میشوند استفاده گردد.فقط یک بار حواستان باشد این افراد را با کسانی که نمیشناسید اشتباه نگیرید وهر وقت مطمئن شدید که مدرک دارد بفرمایید آقای دکتر لطفن یک چای برای ما بیاور.یا جناب مهندس فردا آب وروغن ماشینتو چک کن و تشریف بیاورید بریم ماموریت یا از همین دسته عناوین میتوانید استفاده کنید ولی وای به حال آندسته افرادی که بدون مدرک بخواهند خودشون رو به جای دیگران جا بزنند.اونوقت حسابشون با ماده 556  بوده وطبق همین ماده سه رقمی مجازات میشوند. از ما گفتن بود.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱٩ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ عقب نشینی بشنوید، جلو نشینی بسازید

سالهاست آموخته ودیده ایم که شهرداری طبق قانون وهنگام تجدید بنا و ارائه مجوز ساخت در برخی موارد که قاعدتن مبتنی بر نقشه های شهرداری میباشد اقدام به اجرای اصلاحی زمین را مینماید. قانون "بر اطلاحی" عبارتست از: حدی از قطعه زمین (مالک) که مشرف به گذر بوده، دارای عرض اصلاحی و مستلزم عقب نشینی باشد. الزام این قانون را بنده به کرات در خیلی از خانه ها دیده یا شنیده ام .وقتی قصد فروش خانه پدر خدا بیامرز را داشتیم چیزی حدود یک سوم سطح زمین بدلیل اینکه بنا دو بر بود از سطح زمین کسر گردید یا خانه ای در کوچه گلشن امام حسین با همین نسبت کسر بنا شد که تنها حدود 60 متر از آن باقی ماند .اجرای قانون اصلاحی زمین ویا عقب نشینی مانند خیلی از قوانین مفید وبه نفع عامه مردم بوده وکاری است که در جهت آسایش وراحتی شهروندان در گذر از کوچه های تنگ انجام میپذیرد اما من چندی پیش بجای عقب نشینی شاهد یک جلونشینی بودم .کوچه 5/6  متری سی وسوم سعادت آباد که بر روی تابلو شهرداری به غلط خیابان سی وسوم درج شده کوچه ای است(گذرهایی که عرض آن ها کمتر از 12 مترکوچه مینامند) تنگ که با منها کردن یک پیاده روی نسبتن باریک تنها 5 متر از عرض آن باقی میماند.حال این کوچه از قدیم حدود یک ونیم تا دو متر پهن تر بوده که از زمان تخریب خانه های ویلائی وساخت آپارتمانهای 4 ، 5 ، 6 وشاید هم 7 ! طبقه همین میزان از کوچه به زمین افراد اضافه شده وعرض کوچه به همان 5 متر تقلیل یافته است.

به این حرکت که خلاف اصلاحی وعقب نشستن خانه ها است باید چه گفت ؟ آیا بهتر نبود بجای جلوآمدن چند خانه به هر دلیلی الباقی خانه ها عقب میرفتند؟ آقای شهردار کلاه مبارک را دو تا سه سانت بالاتر بگذارید که بهتر به شما میآید.با انجام این حرکت بی منزلت در این وادی اینقدر این کوچه زشت وبی قواره شده که دیدن آپارتمانهای ریز ودرشت با طبقات ناهمگون واحتمالن غیر مجاز بر کراهت آن میافزاید. چند خانه ویلائی باقیمانده تایید کننده همین گفته هاست .

بد نیست شهرداری محترم منطقه 2 تهران تا همین چند قواره خانه جلونشینی نکرده وجود دارد فکر مناسبی برای آن نماید.وبه نظر نمیرسد در چنین کوچه تنگی چنین ساختمان بلند 6 تا 7 طبقه ای جائی داشته باشد.عکس زیر مرا به یاد پلکان وبانک ومحاسبه پلکانی وام وپله وپله برقی واز این جور چیزها میاندازد.بر خاتم انبیا محمد(ص) صلوات.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ٧ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ تصمیم مدیریت یا مدیریت تصمیم

 
امروز مطلبی رو در اینجا خوندم که مربوط به تصمیم یک مدیر شرکت بزرگ بوده که درحالیکه به سمت دفتر کارش می رفته چشمش به جوانی میافتد که در راهرو ایستاده و به اطراف خود نگاه میکند. مدیر جلو میرود واز میپرسد: "شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می‌کنی؟"
 جوان با تعجب میگوید ماهی 2000 دلار و مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شده و از کیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان میدهد و به او میگوید :این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، تو اخراجی !ما به کارمندان خود حقوق می‌دهیم که کار کنند نه اینکه یکجا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند.
جوان با خوشحالی و سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیش بود پرسید: آن جوان در کدام قسمت کار میکرد؟
کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود.
 نکته ای که در این مطلب وجود دارد از یک نگاه نشان میدهد که برخی از مدیران حتی کارکنان خود را در طول دوره مدیریت خود ندیده و آنها را نمی‌شناسند. ولی در برخی از مواقع تصمیمات خیلی مهمی را در باره آنها گرفته و اجرا می‌کنند.
وقتی این مطلب را خواندم یاد یکی از دوستان افتادم که چند وقتی است بازنشسته شده و دیروز برای تجدید دیدار به نزد من آمده بود ونقل میکرد از یک حرکت جالب مدیریتی وماجرا از این قرار بوده که مدیر کل یک تشکیلات بزرگ پس از 4 سال طول مدیریت در این تشکیلات دولتی یک نفر را در راهرو میبیند وپس از احوالپرسی با پیشدستی و جهت احترام به حقوق مراجعه کننده از ایشان میخواهد ضمن حضور در دفتر کارمدیر نوع درخواست اداری خود را بازگو کنند که این فرد به مدیر میگوید قربان بنده کارمند شما هستم نه ارباب رجوع .جالب نیست؟یک مدیر ارشد در یک اداره عریض وطویل پس از 4 سال مدیریت هنوز کارمند خود را ندیده و اگر این اتفاق نمیافتاد شاید یه جای دیگر ودر شرایط متفاوت تری این شناخت اتفاق میافتاد.چنین مدیرانی صرفن دنبال یه مسیر خاص تعبیه شده در مغز خود میباشد وحالا تصور کنید این آقا اصولگرا هم نباشد یا با یک سیستم بسته وسنتی هم بخواهد مدیریت کندکه نتیجه کاملن مشخص خواهد بود . وقتی مدیری با کارمند خود ارتباط فیزیکی نداشته باشد چگونه قادر خواهد بود از از نقطه نظرات کارشناسی ایشان بهره برده واستفاده نماید.بدرستی که ایجاد ارتباط با چنین مدیرانی که هنوز کارمندان خود را نمیشناسند چه کار سختی است وسخت تر اینکه بخواهیم بجز ایده ها وعقاید موجود در مغز ایشان دیگر مطالب یا ایده هائی را بخواهیم به ایشان بفهمانیم یا ثابت کنیم یا نشان دهیم .البته که کار سختی است واگر این ماجرا باز تکرار شود میشود یک دور باطل از نوع تصمیم مدیریتی  .نه؟
 

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ٤ خرداد ۱۳۸٩
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ موزه ای از درخت

امروز روز جهانی موزه است .موزه ها تاریخچه زندگی انسانها وسرگذشت آنها را از سالها قبل به تصویر میکشانند. موزه ها دایره وسیعی از نحوه زندگی تا ابزار ،سنت ها ،آداب ،نوشته ها،هنر و...را به ما نشان میدهند اما در موزه ها که علیرغم دانسته های فراوانی که با خود همراه دارند موجودات زنده از جایگاهی مناسب وشایسته برخوردار نیستند.وکاش برای موجودات کهن ومنحصر بفرد این مرز وبوم هم به عنوان موزه های زنده وبا حیات ارزشی درخور قائل بودیم تا آنها را با هیچ معامله نمیکردیم.

برخی از این دست جانداران کهن در امامزاده ها سلاخی وبرخی دیگر در ساخت وسازها رو به نیستی اند.باشد تا روزی به جای مرده پرستی قدر زنده ها را بدانیم.واحترامی درخور برای ذخائر ژنتیک گیاهی وجانوری بعنوان موزه های زنده قائل شویم.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ روز جهانی صلیب سرخ وهلال احمر

دیروز روز جهانی صلیب سرخ وهلال احمر بود .بد ندیدم به مناسبت این روز ضمن توضیح رسالت این کمیته چند توصیه هم به نقل قول برایتان بنویسم.این میل یه خورده مال پارسال بود ولی چون چند وقتی بحث زلزله داغ شده بود گفتم بد نیست بازخوانی آن را با شما شریک شویم . وظیفه کمیته بین المللی صلیب سرخ (ICRC )، که مقر آن در ژنو ( سوئیس) قرار دارد عبارت است از: حفاظت از زندگی و کرامت قربانیان جنگ و نیز خشونت داخلی، و یاری رسانی به آنها. فعالیت های کمیته بین المللی بر پایه مقررات حقوق بشردوستانه استوار است و در موارد سیاسی، دینی و عقیدتی بیطرف است. این سازمان ، در سال 1863 م . تاسیس شد ، اما دولت ایران در سال 1301 ش. جمعیت ملی خود را تأسیس کرد، و لی به جای استفاده از نشان صلیب سرخ ، علامت شیر وخورشید سرخ ر ا به عنوان نشان جمعیت خود برگزید . با تلاش ها و پیگیری متمادی دولت ،سرانجام علامت شیر و خورشید در همایش ژنو در سال 1929 م. به عنوان نشان سوم مورد حمایت بین المللی، به تصویب رسید . پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، در سال 1359 ش. دولت ایران با ارسال نامه ای به دولت سوئیس به عنوان امین و نگاهدارند ة قراردادهای چهارگا نة ژنو ، اعلام کرد که استفاده از شیر و خورشید سرخ را به تعلیق درآورده و به جای آن ، از نشان هلال احمر استفاده خواهد کر د. از آن پس ، جمعیت شیر و خورشید سرخ ایران ، به جمعیت هلال احمر تغییر نام داد.
با توجه به وجود مناسبت در این روز وبحث زلزله که معلوم نبود علل وعوامل بروز وظهور آن از کجا آغاز شد وجمع کثیری از تهرانی ها را نگران کرد بد ندیدم چند توصیه آقای دوگ کاپ رئیس گروه نجات و مدیر تیم آمریکائی نجات بین المللی را برای شما در اینجا بیاورم باشد که این دوره بازگشت دویست ساله یک میلیون ساله شود وبرای تولد این دوره بازگشت بدلیل دیر برگشتنش یه جشن مفصل بگیریم.داشتم میگفتم که این آقا بدلیل تجارب زیادی که داشته وبه 875 ساختمان جهت کمک وارد شده وبا گروه های نجات 60 کشور کمک کرده است لذا بنظر میرسه بیراه نگفته باشد.اودر سال 1996 اقدام به ساخت یک مدل زلزله نمود که نتایج نشان داد آنهائی که از روش خمیده وپنهان شده  (Duck And Cover)  استفاده کردند، شانس زنده ماندن آنها صفر درصد و برای آنهائی که از روش مثلث حیات (Triangle Of Life ) استفاده کردند، 100 درصد بوده است. مثلث حیات در مجاورت هر جسم سخت مثل تخت خواب یا کمد یا ماشین یا یخچال و... وجود دارد وآن یک فضای مثلث شکل است که همیشه از ریزش آوار در امان میماند وتوصیه کرده حتمن در این قسمت پناه بگیریم.تیتر وار این چند توصیه بقرارزیر است:
1- در هنگام بروز زلزله و فرو ریختن ساختمان هر کسی که از روش (Duck And Cover) (خمیده و پنهان شده) استفاده کند بدون استثناء و همواره محکوم به مرگ است. افرادی که زیر اشیائی نظیر میزها و اتومبیل‌ها می‌روند در همانجا له می‌شوند.


2- بصورت طبیعی در وضعیت جنینی که در رحم قرار دارید، خم شوید. این غریزه طبیعی ایمنی و اصل بقاء است. پس در زمان بروز زلزله سریع خود را کنار اشیاء بزرگ، مانند کاناپه بزرگ و یا اجسام محکمی که در مقابل ضربه کمتر فشرده می‌شوند و فضای خالی در مجاور خود باقی می‌گذارند، قرار دهید.

 
3- اگر زلزله درهنگام شب و زمانی که شما در رختخواب خود هستید اتفاق بیفتد کافی است از روی تخت به پایین بغلتید، یک فضای ایمن و مناسب در اطراف تخت وجود دارد.
4- اگر شما هنگام وقوع زلزله در حال تماشای تلویزیون هستید و فرار از در یا پنجره برایتان بسادگی امکان‌پذیر نیست، در وضعیت جنینی در کنار کاناپه یا صندلی بزرگ خم شوید.


5- هر کسی که در زمان وقوع زلزله در زیر درب قرار گیرد محکوم به مرگ است. زیرا هنگامی که زیر درب قرار دارد ، چهارچوب اطراف درب به سمت جلو وعقب بیافتد، زیر مصالح ساختمانی بالای چهار چوب درب له خواهد شد و اگر ستون‌ها به طرفین بیفتند در این حالت توسط آنها به دو نیم خواهد شد لذا در هر دو صورت جان خود را از دست خواهد داد.


6- هرگز در هنگام وقوع زلزله بر روی پله ها نروید زیرا پله‌ها دارای گشتاور فرکانسی متفاوتی هستند و لذا مجزا از تنه اصلی ساختمان نوسان می‌کنند. به عبارتی پله‌ها و بقیه ساختمان با همدیگر برخورد می‌کنند تا اینکه شکست سازه‌ای در پله رخ دهد.
7- کسانی که در هنگام وقوع زلزله در خیابان‌ها داخل خودروی خویش هستند کافی است در کنار خودرو دراز بکشند.

 

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ علل تخریب مناظر طبیعی از نگاه کودکان

چندی پیش مسابقه ای تحت عنوان علل تخریب مناظر طبیعی بین دانش آموزان ابتدائی وراهنمائی مدارس بوشهر برگزار که تعداد 10  نقاشی  به عنوان نقاشیهای برتر انتخاب که در اینجا 4 نقاشی از این تعداد انتخاب تا در معرض دید شما دوستداران مواهب طبیعی قرار گیرد :

مسابقه نقاشی

برای دیدن عکسها با اندازه بزرگتر روی آنها کلیک کنید

مسابقه نقاشی

بنظر شما کدامیک از این نقاشی ها ضمن زیبائی ارتباط مناسبی با موضوع مسابقه نشان میدهد.
ضمنن این نقاشی که مدینه فاضله منابع طبیعی است نیز به عنوان حسن ختام آورده شده است.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات () لینک


+ محمد بهمن‌بیگی، بنیان‌گذار آموزش عشایری، درگذشت

محمد بهمن بیگی، بنیانگذار آموزش عشایر در ایران، صبح شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ (اول مه ۲۰۱۰) در سن ۹۰ سالگی در شهر شیراز درگذشت.آقای بهمن بیگی که از مدتها پیش بیمار بود، صبح شنبه و بر اثر عفونت ریوی در بیمارستان کوثر شیراز از دنیا رفت.محمد بهمن بیگی در سال ۱۲۹۹ در ایل قشقایی و به گفته خودش "در چادری در فاصله لار و فیروزآباد" به دنیا آمد. پدر او از جمله سران عشایر بود که در پی سیاست تخته قاپو کردن (یک جا نشین کردن) عشایر در اوایل قرن خورشیدی حاضر به تهران تبعید شد و محمد بهمن بیگی نیز به همراه او به تهران آمد. او در تهران به مدرسه رفت و سپس در رشته حقوق در دانشگاه تهران مدرک لیسانس گرفت.آقای بهمن بیگی در سال ۱۳۳۱ با تاسیس اولین مدرسه عشایری در داخل ایل برنامه آموزش عشایری را پایه گذاری کرد.آقای بهمن بیگی از آن زمان به بعد شخصا این موضوع را پیگیری کرد و با سرکشی به مدارس مختلف عشایری در ایل های مختلف و تدریس در آنها، این برنامه را گسترده تر کرد. آقای بهمن بیگی همچنین دانشسرایی مخصوص تربیت معلم برای مدارس عشایری تاسیس کرد.با انقلاب سال ۱۳۵۷ در ایران، آقای بهمن بیگی مدتی به دلیل آن که برنامه هایش پیش از انقلاب در قالب برنامه های دولتی اجرا می شد، به اتهام همکاری با رژیم پهلوی تحت تعقیب بود. او مدتی در تهران زندگی مخفی داشت اما بعد از مدتی این اتهامات از او رفع شد.آقای بهمن بیگی در دوره بازنشستگی عمدتا به تدوین تجربیاتش در قالب کتاب های خاطرات مشغول بود.محمد بهمن بیگی کتاب "عرف و عادت در عشایر فارس" را در دهه ۱۳۲۰ شمسی و کتاب های "بخارای من، ایل من"، "اگر قره قاج نبود"، "به اجاقت قسم" و "طلای شهامت" را در دوره بازنشستگی اش بعد از انقلاب ایران منتشر کرد. در دولت محمد خاتمی، چند مراسم برای تجلیل از آقای بهمن بیگی برگزار شد.استاد محمّد بهمن‌بیگی در کتاب بخارای من ایل من، زندگی خود را این‌گونه ترسیم می‌کند: «من در یک چادر سیاه به دنیا آمدم. زندگانی را در چادر با تیر تفنگ و شیهه اسب آغاز کردم. تا ده سالگی حتی یک شب هم در شهر و خانه شهری به سر نبردم... زمانی که پدر و مادرم را به تهران تبعید کردند، تنها فرد خانواده که خوشحال و شادمان بود، من بودم. نمی‌دانستم که فشنگ مشقی و تفنگم را می‌گیرند و قلم به دستم می‌دهند... پدرم مرد مهمی نبود.

اشتباهآ تبعید شد... و دوران تبعیدمان بسیار سخت گذشت... چیزی نمانده بود که در کوچه‌ها راه بیفتیم و گدایی کنیم. مأموران شهربانی (رضاخان) مراقب بودند که گدایی هم نکنیم... به کتاب و مدرسه دلبستگی داشتم. دو کلاس یکی می‌کردم. شاگرد اوّل می‌شدم. تبعیدی‌ها، مأموران شهربانی و آشنایان کوچه و خیابان به پدرم تبریک می‌گفتند و از آینده درخشانم برایش خیال‌ها می‌بافتند. سرانجام تصدیق گرفتم. یکی از آن تصدیق‌های پررنگ و رونق روز. تبعیدی‌ها، مأموران شهربانی، کاسب‌های کوچه، دوره‌گردها، پیازفروش‌ها، ذرّت‌بلالی‌ها و کهنه‌خرها همه به دیدار تصدیقم آمدند. من شرم می‌کردم و خجالت می‌کشیدم. پدرم از شور و شوق اشک به چشم آورد. در مراجعت به خانه دیگر راه نمی‌رفت، پرواز می‌کرد... ملامتم می‌کردند که با این تصدیق گرانقدر، چرا در ایل مانده‌ای و چرا عمر را به بطالت می‌گذرانی؟ تو تصدیق داری و باید مانند مرغکی در قفس در زوایای تاریک یکی از ادارات بمانی و بپوسی و به مقامات عالیه برسی. در پایتخت به تکاپو افتادم و با دانشنامه حقوق قضایی به سراغ دادگستری رفتم تا قاضی شوم و درخت بیداد را از بیخ و بن براندازم. دلم گرفت و از ترقّی عدلیّه چشم پوشیدم. در ایل چادر داشتم، در شهر خانه نداشتم. در ایل اسب سواری داشتم، در شهر ماشین نداشتم. در ایل حرمت و آسایش و کس و کار داشتم، در شهر آرام و قرار و غمخوار و اندوه‌گسار نداشتم. نامه‌ای از برادرم رسید. بوی جوی مولیان مدهوشم کرد. ترقّی را رها کردم. تهران را پشت سر گذاشتم و به سوی بخارا بال و پر گشودم. بخارای من ایل من بود.این ‌مردِ فرهیخته سرد و گرم روزگار چشیده به تجربه دریافته بود که تنها راه نجات عشایر در بالا بردن سطح سواد جمعیّت عظیم عشایری است. مردمی که با هرگونه ناملایمات زندگی می‌ساختند، شجاع و بخشنده بودند، با قناعت و صبوری زندگی می‌کردند، حلیم و صادق بودند، امّا روح لطیف خود را با مفاسد اجتماعی آلوده نمی‌کردند، غیور و ظلم‌ستیز بودند و تشنه معرفت و جویای دانش. چه کسی می‌بایست به این قشر محرومِ رنج‌کشیده توجّه می‌کرد.
استاد بهمن‌بیگی که خود پرورده درد و رنج بود به خوبی می‌دانست که کسی آستین بالا نخواهد زد و دولتمردان را نیز در سر، سودای تعلیم و تربیت و پروراندن استعدادهای افراد ایلیاتی نیست؛ از این‌رو دست به کار شد. تصمیم گرفت به جای چوب شبانی، قلم در دست کودکان عشایری نهد و خواندن و نوشتن را به طریق خاصّ خود به میان عشایر برد تا جهل و بی‌سوادی را ریشه‌کن کند. شاید خود نیز در آن زمان بر این باور نبود که قدمی که برداشته است چگونه به بار خواهد نشست امّا مصمّم بود و با تمام توان در این عرصه قدم گذاشت.
بسیاری از کسانی که کودکی خود را در پنجاه سال گذشته در یکی از ایل های ایران گذرانده باشند ویا به فرهنگ وطن ارج نهند قاعدتا محمد بهمن بیگی را می شناسند و خاطرات خوشی از او دارند. تعدادی از شاگردان آقای بهمن بیگی هر سال روز معلم به دیدار معلم سابقشان می رفتند.اما امسال معلم قدیمی عشایر درست یک روز قبل از روز معلم شاگردانش را برای همیشه ترک کرد.روحش شاد ویادش ماندگار

برای دانستن بیشتر اینجا را بخوانید.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ هندوانه به شرط جوهر


صبح زود که از خونه میزنی بیرون خوشحالی که  از یک محدوده پر خطر از لحاظ امواج ناشناس آنتن های ماهواره وارد محل کار با خطرات کمتر شدی وعصر پس از خستگی فراوان مجددن به منزل ومحدوده اشعه های مضر وخطرناک امواج ناشناس پا میگذاری .پس از رسیدن ودراز کردن پای مبارک حوس میکنی یه قاچ هندوانه میل بفرمائی .البته تا اینجای کار مشکلی نیست.وقتی هندوانه را قاچ میکنی وچشمت به جمال مبارک قرمزی آن میافتد کلی از انتخابت خوشحال میشی که هندوانه ای مثل قند خریدی.ولی وقتی میخوری ومیفهمی که رنگ این هندوانه جوهرقرمز است یه جورائی فکر میکنی به شعورت توهین شده .

این اتفاق نه با تغییرات ژنتیکی بلکه با اضافه کردن ماده‌ای شیمیایی در کانال‌های آب در جالیزارهای بوشهر توسط برخی کشاورزان رخ می‌دهد. گفتیم روغن جامد نخوریم تا گرفتگی عروق نداشته باشیم وگیاهخوار ومیوه خوار بشیم تا اثر اشعه ها رو از بین ببریم.حال باید یه فکری واسه هندوانه ها کنیم.دمت گرم رئیسعلی دلواری با این همشهری هات که میخوان با کمک برخی عوامل دیگر ریشه مردم تهران رو بخشکانند.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
comment نظرات () لینک


+ از خلیج فارس تا دریای خزر

اول اینکه برف امروز در استانهای اردبیل وآذر شرقی بخصوص در اهر،کلیبر ومشکین شهر که پس ازچهل روز پس از بهار باریده هم جهان گرمائی ممد آقا رو زیر سوال برد وهم سر درختی ها رو نابود نمود.هیچکی نیست بپرسه آخه این چه وقت برف باریدنه؟البته این ماجراهیچ ربطی به موضوع ما نداشت.گفتیم شاید دعای زمستون مردم دیر مستجاب شده باشه.


    دوم اینکه در مورد تندیس های سرقتی در پارکهای تهران یه تجربه داشتم گفتم شاید بدرد شهرداری چی ها بخوره.جوونی ها که دانشجو بودیم داخل محوطه دانشکده خونه سازمانی اساتید وکارمندان خاصی بود که در یک شب یکی دو تا از این خونه ها مورد دستبرد قرار گرفت .برامون جالب بود دانشکده ای که روزی چند بار از در نگهبانی با سلام وصلوات وارائه کارت رد میشدیم چطور ممکنه وسیله ای به بزرگی وانت یا نیسان یا خاور یا کامیون تک چرخ یا جفت چرخ یا تریلی خارج بشه.خلاصه بعد از مدتی کاشف به عمل اومد فهمیدیم کار از نگهبانی آب میخوره .البته به ما ربطی نداره که تندیس یک تنی پارکها که متولی اون شهرداری است وموقع نصب وعزل باید حتمن جرثقیل باشه کار کی باشه ولی شهرداری به عنوان متولی باید بیشتر حواسشو جمع کنه تا بخاطر برنز این تندیس ها سرقت صورت نپذیره ومواظب باشیم فردا پس فردا نگند برج میلاد چون میل گردهای زیادی داشت سرقت شد.ضمنن این تنها کاری است که ما برای تقدیر از بزرگانمان کردیم واز اونا تندیس ساختیم .فرانسویها برای احترام به کشته شدگان جنگهای خود وبه دستور ناپلئون یک طاق تحت عنوان طاق پیروزی ساختند که زیر آن چند مقبره سمبلیک ساخته اند و اگر قرار به سرقت بود تا حالا باید هیچی از این بنا باقی نمی موند یا ایفل یا آزادی خودمون.نمیدونم شاید ربطی به شخصیت ها نداشته وموضوع فقط برنز باشه .صداش بعدن در می آد.


سوم اینکه انگار این اعراب غیر ایرانی قصد ندارند دست از این خلیج فارس بردارند وموضوع سیاسی رو فوتبالی کردند!ماجرا اینه که در حین بازی تیم ذوب آهن والاتحاد ناظر اردنی بازی را به مدت 6 دقیقه متوقف کرد تا یه خودی نشون بده وبرای اربابان خودش یه دمی تکون بده .علت توقف بازی هم این بود که چرا هواداران ایرانی در اصفهان پرچم خلیج فارس بلند کردند وشعار میدهند که خلیج فارس ایران.نمیدونم تا کی باید به این آقایان گفت که بابا فدراسیون فوتبال(فیفا) نام خلیج فارس رو به ثبت رسونده وضمنن ناظر حق دخالت به کار داور رو نداره.وبهتره به این ناظر بگند بیشتر حواستو به بازی بده تا تماشاچی.


یکی به آخر اینکه: آقای گردون براون که ظاهرن نخست وزیر انگلیس است بخاطر گافی که در خصوص مصاحبه با یک خانم شهروند داشته ومیکروفون رو خاموش نکرده وپشت سر این خانوم کلی غیبت کرده، رسمن عذر خواهی کرده تا محبوبیتش در بین ترفداران جناح کارگر کم نشه.البته خیلی مدیران دیگر ممالک هستند که اگر میکروفونشون خاموش یا روشن باشه معذرت خواهی که نمیکنند هیچ بلکه سعی خواهند کرد با صد تا دلیل وبرهان ودروغ ماجرا را یه جوری توجیه کنند.البت که آقای براون بابت استفاده از نام خلیج عربستان بجای خلیج فارس در دیماه 88 یه عذر خواهی هم به ما ایرانی ها بدهکار است.البته نوشتن این مطلب با روز ملی خلیج فارس یکی شده که به فال نیک میگیریم


آخرش مربوط به عقب ننشستن ساختمانهای حاشیه دریای خزر است که محقق نشده وعلت آن هم این است که از 15 کیلومتر 5 کیلومتر آن نهادهای دولتی هستند .البته باید خاطر نشان کرد که در چنین حرکتهائی معمولن ارگانها وسازمانهای دولتی راحت تر وبهتر خراب میشند چون اینجور اموال بی صاحب تر است تا اموال شخصی.جهت قبول وتایید مطلب یه اتفاق رو که مربوط به سال ٧۴ است رو براتون میگم : در محدوده اون سال بدلیل بالا بودن میزان توتال کلیفرم آب سد امیر کبیر کرج که پس از تصفیه خانه بیلقان وارد شبکه توزیع آب تهران میشد وسازمان آب این اطلاعات را محرمانه اعلام کرد وبه ارگانهای محیط زیست وسازمان بازنشستگی ودیگر نیروهای مسلح که همگی دولتی بودند ورستورانهای جاده چالوس که جملگی مربوط به بخش خصوصی بود اخطار کتبی نمودند که تا فلان تاریخ موظف به تخریب هستید ...... بعدن مفصل ادامه مطلب رو توضیح  میدم.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ بوسه بر آب

مارک هانکاکس، یک لحظه باور نکردنی را شکار کرده است. یک مرغ عشق آنقدر به تصویر خود در آب زل می زند که سرانجام شیفته آن می شود

روزنامه دیلی تلگراف نوشته است که او برای گرفتن این عکس یک ماه تمام در نقطه مقابل این منطقه که محل گذر مرغان نغمه سری از این جنس است به کمین نشسته تا سرانجام به این تصاویر دست پیدا کرده است

 عکاس ابتدا فکر کرده است که مرغ نغمه سر قصد دارد آب بنوشد اما متوجه می شود که او مجذوب انعکاس تصویر خود در آب شده و زمانی متوجه می شود که مرغ دیگری در کار نیست که منقار او تصویر ثابت منقوش در آب را می شکند

 مرغان نغمه سر انگلیسی از جمله معدود مرغان نغمه سری هستند که قدرت وارونه حرکت کردن و راه رفته از پایین به بالا بر روی درخت یا سطوح عمودی را دارند. از روزبه عزیز برای این عکس ومطلب ممنونم.

 

 

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ ; ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ سوار توپولف بشید ولی هواپیما نه

پیرو سقوط هواپیمای مسافربری توپولف لهستان شرکت یاتا اعلام کرد سوار توپولوف نشید.من نمیدانم شرکت یاتا چه شرکتی است ولی بچه که بودم و واسه دوچرخه 26 ام که میخواستم لاستیک بخرم رو لاستیکه نوشته بود یاسا حال شاید یاسا شده یاتا شاید هم اشتباه تایپی باشه خلاصه به ما چه که یاتا چی وکی هست هر کی هست احتمالن یه چیزائی بعد از سه سانحه ایران ویک سانحه لهستان بهش گفتند.شاید هم اینترنتش قطع بوده که اینقدر دیر خبر دار شده که بعد ازاین همه سانحه تازه یادش افتاده اظهار نظر کنه واون هم از نوع پاک کردن صورت مسئله.البته فکر بدی نیست چون وقتی میخواستی بری کشور سوریه با یکی از همین توپولوفها بود که آجانسه با کلی منت ودریافت پول خون باباش هر بلیط خالی رو سیصد هزاربهش فروخت واین تازه اول ماجرا بود چون با اهل وعیال ویه بری ادم علاف تو فرودگاه از ساعت 12 شب تا 6 صبح .البته مثل خارجیها میخواست به نحوه مدیریت غلط شرکت کاسپین که پولش فقط واسه خرید واجاره توپولف کفاف میده اعتراض کنه ویه عرض اندامی نشون بده که نشد چون هر چی گشت وهر چی تو این 6 ساعت نمایندگان کاسپین رو پیج کرد کسی از شرکت کاسپین نبود که جواب این مادر مرده ها رو بده.البته ساعت ۶ صبح چند تائی از اونا پیداشون شد اونم وقت سوار کردن مسافر که الحق مردم همکاری خوبی در

سوار نشدن از خود نشون دادند که این همکاری همون دقیقه اول توسط برخی شکسته شد و از طرف کاسپینی ها اعلام شد چون پرواز چارتر است اگه سوار نشید پولتون از جیبتون رفته.خلاصه سرتون رو درد نیارم داشتم از توپولف میگفتم وروسیه که سعی در ابراز همدردی با مردم و جناب مرحوم مغفور لخ کاچینسکی، رئیس جمهور فقید لهستان داشته همون کاری که با مردم ما وپس از سقوط چند تا از این توپولف ها نکرد.خلاصه اینکه داشتم از توصیه های یاسا نه یاتا میگفتم که سعی کنید سوار توپولف نشید .اگر هم خواستید سری به اقوام بزنید با اتوبوس یا گاری یا هر وسیله ای که پیدا شد این کارو انجام بدید.اصلن بهتره جائی نرید چون همونشم خطرناکه بهتره بشینید تو خونه فوتبال تماشا کنید .بینید صحبت سر مربی تیم ملی به کجا ختم میشه وآیا قطبی میمونه یا میره یا کری خوندن علی دائی با کفاشیان به کجا ختم میشه وآیا جلسه صبح بوده یا عصر البته فرقی در اصل ماجرا نمیکنه چون مهم اینه که میخواستند این اسطوره رو خراب کنند که کردند.ضمنن علی کریمی هم سوار هواپیما نمیشه احتمالن یاتا از روی علی کریمی کپی برداری کرده .در آخر هواستون باشه روسیه داره همه تقصیرهارو گردن خلبان میندازه تا بازم از این هواپیماها به لهستان  بده واونا سوار بشن ودعا به روح سازنده توپولف بکنند.شما هم  دعا به روح پر فتوح این مرد بکنید چون تقصیر اون نبوده که این همه ادم ورئیس جمهور وخلق اله به رحمت ایزدی پیوستند میخواستند سوار نشن.

 

  

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٥:٠٩ ‎ق.ظ ; ٢٤ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ رابطه فوتبال با طبیعت ایران

 در برنامه نود این هفته رخدادهای ورزش فوتبال لیگ برتر در سال جدید به بوته نقد و بررسی گذاشته شد. نکته قابل تامل در این برنامه فوتبال تراکتور سازی در شهر مشهد در مقابل تیم ابومسلم بود. به نحوی که تیم تراکتور در دقیقه 64 بازی پس از اعلام پنالتی از سوی سعید بخشی زاده داور میدان به نفع ابومسلم،  زمین بازی را بنابه توصیه مدیرعامل آن ترک نمود.

کار و کاسبی تارنمای بنده رابطه ای با فوتبال ندارد ولی با  تعصبات ملی رابطه مستقیم دارد. مطلب مهم در مواجهه با این موضوع ارق ملی و اعتبار جماعت ترک زبان این مرز و بوم و نحوه مدیریت در مواقع بحرانی است. چیزی که ما در ستاد بحران وزارت کشور به آن خیلی نیاز خواهیم داشت. بنده با ذیحق بودن یا پنالت بودن و یا نبودن، حق داشتن یا نداشتن آقای شفق مدیرعامل تراکتورسازی کاری ندارم. ولی مطلب مهم این است که وقتی در یک وضعیت حساس قرار می گیریم یاد بگیریم با آرامش بحران بوجود آمده را مدیریت کنیم. آقای  شفق اول خواستند ماجرا را گردن تماشاچیان تراکتورسازی بیندازند و بعد هم گفتند تصمیم احساسی  گرفته شده است. البته این مطالب با بحث مسعود عنایت رئیس کمیته داوران خنثی شد و عنوان شد احساسی شدن ماجرا مال کمتر از دو سه دقیقه است نه ده دقیقه.
مردم محترم آذربایجان که بخش قابل توجهی  از مردم این مرز و بوم بوده در طول 50 سال گذشته یک تیم بنام تراکتورسازی تبریز داشته ودارند که جایگاه آن بین مردم تبریز کاملن بر همگان آشکار است. آیا سزاوار است بخاطر اشتباه یک نفر یا چند نفر حرکتی صورت پذیرد که آبروی فوتبال حرفه ای ایران در بین فوتبال قاره کهن و حتی جهان خدشه دار شود وقتی استقلال با سوت زدن مسعود مرادی در سه بازی میبازد که نباید از زمین بیرون رود.
ضمنن اگه این اتفاق توی تبریز  رخ میداد معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظار اهالی فوتبال وبالاخص بخشی زاده بود .
حرمت امامزاده با متولی آن است. اگر با چنین حرکتهای محکومی به فکر تیم و باشگاه خود نیستید لااقل به فکر آبروی ایرانی بودن و ترک بودن تیم خودتان باشید. ترکهای اونور مرز در مجاورت ایران تا دیروز ماشین های ترانزیت ما را با سنگ می زدند ولی الان خود را اروپایی دانسته و صاحب تمدن می دانند. هر ایرانی در هر لباس، مقام و مکانی باید یاد بگیرد که وارث حکومت چند هزارساله ای است که تمدنی به بزرگی همه تمدنهای موجود جهان داشته است.
پس یاد بگیریم در مواقع بحرانی ، بحران آفرین نباشیم.اگه دعوای خانوادگی به بیرون خانه سرایت کند میشود رسوائی. پس سعی کنیم آتو دست غیر ایرانی ندهیم.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۸ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ برای درویش که درویش است

به مناسبت شروع ششمین سالگرد فعالیت تارنمایت ونیز آنچه که به بوته رای گذاشته شده خواستم بر حسب وظیفه یک یادگاری روی دیوارت بنویسم.اقرار میکنم که نه بخاطر رفاقت دیرین ونه بخاطر تملق گوئی بلکه بخاطر شیوائی ورسا بودن قلمت بایستی ستایش شوی.در زمانه بی خیالی ،بی توجهی وبی تفاوت بودن قشر عظیمی از نه مردم عادی بلکه از فرهیختگانی که بنوعی سکان بخش کارشناسی ومدیریتی این مرز وبوم را در اختیار دارندوکرارن از کلمات نامانوس "کار از کار گذشته،از دست ما کاری ساخته نیست،مدیران میبرند ومیدوزند" واز این دست صحبت ها ،دل هر علاقمندی را بدرد می آورندوترمز دستی هرعلاقمند به این دیار را میکشند.در این وادی دل دریائی داشتن وقلمی که جوهرش را از جوهره پاک وبی آلایش دلی میگیردکه سرشار از لطافت  وحس عاشقی به وطن وبیان مشکلات ونارساییهای موجود میباشدهنری است ذاتی که خدا نزد تو نهاده تا از آن در راه اعتلای دیاری بکوشی که نامهای بزرگی در پس نام بزرگ آن در طی قرنها نهفته است.خیلی وقتها دلت از این همه بی تفاوتی میگیرد آن هنگام این نوشته های بی مزد ومنت تسلی بخش همان دلها وسنگ صبور همان انسانهائی میشود که دوست دارند لیاقت داشتن چنین نام نیکی از وطن را یدک بکشند.سابقن من پرسشگر چرائی وبلاگ نویسی بودم اما حال پاسخگوی بودن آن شده ام.همیشه یک از هیچ ، حضور از نبودن وعشق از بی عاطفگی بالاتر است.حضور پر شور همه کسانی که در این دایره مجازی قلم میزنند خود دلیلی بر خواستن است همگی میخواهند آگاهی دهند،همگی میخواهند اصولی را یادآوری یا نظری را اعلام کنند.در میدان فعالیت شما دلخوشیم که یک قلم به دست همیشه هست که بنویسد .این که بی مزد ومنت آن دسته از علاقمندان را از نوشته هایت بهره مند میکنی اثر گذار بودن شماست .چیزی که همیشه این حقیر بدان اعتقاد دارم که آدمها باید در طول زندگی یک اثر حتی کوچک از خود به جا گذارندواگر این اثر در دیگران اثری گذارد میشود اثر گذار بودن واین چیزی است که تو با بعضی چیزهای دیگر همگی رابا هم داری.با تو بوده و هستیم تا روزی دست در دست هم دهیم به مهر میهن خویش کنیم آباد.برای رای دادن به درویش که رای دادن به خود ماست اینجا کلیک بفرمایید.ضمنن بعد از انتخاب وبلاگ سری به پایین صفحه زده و4 پنجره را پر کنید.بعد از ثبت نظر پیغام اعلام میشود ومیتوانید نظرات کلی را ببینید.

نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱٦ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


+ پروفسور حسابی

همه ایرانیان و یا جمع کثیری از این مردم، دانشمند فرزانه پروفسور حسابی را می شناسند کسی که در عمر پر مایه خویش صرفاً در راه اعتلای علم و رساندن نام ایران بر بلندای قلل علمی جهان نقش فراموش نشدنی را برای ایران به یادگار گذاشت. مهندس ایرج حسابی فرزند خلف پروفسور به نمایندگی از بنیاد این فرهیخته فرزانه در نامه ای سرگشاده به متولیان امر ضمن اینکه دست یاری بسوی ایشان دراز نموده تا مجدداً یادآوری نماید که این مُلک نه مُلک شاه است نه مُلک رعیت بلکه این ملک متعلق به همه عاشقان ودلسوختگانی است که هر یک بنوعی در اعتلای نام عزیزایران کوششی بس ناچیز انجام داده اند. به جهت حفظ امانت بخشهای اصلی نامه بدنبال می آید.

"استادمان ، در پذیرشِ فِرِستِ (رسالت) دانش‏داری جهانی ، به‏تنهایی ، در نقش یک هیئت ایرانی ، در سازمان ملل متحد ( کنفرانس‏های بین‏المللی هسته‏یی : 23 سال ؛  فضا : 11 سال و پایداریِ لایه اوزون : 7 سال ) ، در جایگاهِ یک هم‏میهنِ مسلمان دردآشنا ، در آوَردِ آبرویی ملی ، و در همآوَردی ، با جهان ناخُرسند ، از دانش‏آوری‏های ما ؛ آنی ، از پای ، ننشستند !   تا جایی‏که ، در تَرازی سنجشی ، از یادگار پرارزش نشست دانشی و پژوهشی‏کشورهای پیشرو ، در دانشگاه آکسفورد ، سرافرازیم که :   از میان همه اساتید نام‏آور ، و باشَندِهِ فیزیک ، و اختر فیزیکِ جهان ، تنها  ، از 16 نفر و استادحسابی ،  به نشانِ "پروفسور" ، یاد کرده‏اند .

در این سفرها ، که  استاد ،  فرزندان خود را ، برای آشنایی با جهان پیشرفته ، همراه می‏بردند ؛    درپذیرایی جاهْ‏داری ، در جایگاهِ (پاویون) وین ، نگرندهِ‏ بالندهِ نواختنِ سرودِ ایرانی Persian march  ، یادآور شکوه فرهنگ ایران زمین ، شاهکارِ بی‏همتای یوهان شتراوس بودند ؛     و در شامگاهی دل‏انگیز ، چشم‏اندازِ دلنشینِ تابشِ چراغ‏های کشتی ، در شکافتِ بازتابِ پرتوِ نور‏های کنارهِ رودِ دانوب ، و ستایشِ این دادهِ الهی ، از سوی نوازندگانِ چیره ‏دست اتریشی ، با  آوای گوش‏نوازِ دانوبِ آبی ، ساخته شتراوس بزرگ ؛    و در دیداری از پاریس ، بازآواییِ این دل‏نوازی‏ها ، بر رودخانه سن ، یادی جاودانه را ، برایشان ، برجای گذاشت .     در همان روزان‏ ، بچه‏ها ، در فراگیری دیوان حافظ ، نزد استاد و مادر ، گواهِ دلدادگی‏های  لسانُ‏‏الغِیْب ، به آبِ رُکن‏آباد بودند !  :          نِمْیْ دَهَنْد  !   اِجازَت  !  مَرا  !   بِه سِیْر و  !   سَفَر ! :                    نَسْـیْمِ بادِ مُصَلی و  !  آبِ رُکْن‏آباد  !       

 که دریافتنِ چگونگیِ این دلْ‏سپردن‏ها  :      بِدِه !  ساقْی !   مِیِ باقْی  !  کِه ! دَرْ جَنَّت  !   نَخواهْیْ یافْت  !  :             کِنارِ آبِ رُکْن آباد و  !  گُلْگَشْتِ مُصَلا را  !     رهسپار فارس  شدند ، تا  در رُکن‏آباد ، به شمارشِ کشتی‏های شناور ،  در آن گذرگاهِ آبی دلربا  ، بنشینند :     اما ، تنها ،  با جوی گِلی !  و آبْ باریکه‏یی !  روبه‏رو شدند ؛         ولی ،  با این آموزهِ راه‏بَر ، دانستند !  :   که  عشق ، به سرزمینِ مادری ، چگونه ، نگاهبان و جایگزینِ همه زیبایی‏های دنیا ، می‏شود !  :          زِ رُکْن‏آباد ما   !  :   صَد  !   لَوْحَشَ الله  !  :                   کِه ! عُمْرِ خِضْر ! مْیْ‏بَخْشَد  !  :  زُلالَش  !

 

...
ادامه مطلب
نویسنده : مهرداد مسیبی ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۸ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها: دلنوشته
comment نظرات () لینک


عناوین مطالب وبلاگ طبیعت ایران

» ::