امروز به بهانه برگزاری مراسم یادبود استاد کامبیز بهرام سلطانی به همراه خانواده، دوستان؛ همکاران و برخی مدیران و کارشناسان سازمان محیط زیست در سالن اجتماعات جامعه مهندسین مشاورگرد هم آمدیم.

این مراسم که همانند خود استاد که ایده ها وافکارش با دیگر هم قطاران و مدیران حوزه محیط زیست غریب بودبا همه مراسم های مرسوم دیگرمتفاوت بود .کامبیز در 19 بهمن 1328 در تهران بدنیا آمد.اصالت والدینش بنا به گفته دوستان به گرگان بر میگردد.پس از دیپلم به آلمان رفت ودر سال 1358 در رشته مهندسی بهسازی ومحیط زیست از دانشگاه هانوفر فارغ التحصیل شد.شروع تحصیل او در مقطع دکتری مصادف با جنگ ایران وعراق شد که او ترجیح داد در کنار خانواده به ایران بازگردد.در سال 1362 به استخدام بخش تحقیقات سازمان محیط زیست در آمد.ولی بدلیل ناسازگاری شرایط سازمان با روحیات او در سال 1369 با اخذ استعفای خود از آن سازمان بیرون آمد.و در شرکت مهندسین مشاور رویان مشغول کار شد تا سال 1388 که بازنشسته گردید. از وی تعداد 8 کتاب چاپ شده ویک کتاب چاپ نشده باقی مانده است.به گفته یکی از دوستان استاد این کتاب آخر قرار بود در کشوری دیگر چاپ گردد.
مهندس مهدی زرعکانی ؛ مهندس محمد حامدی رئیس هیئت مدیره ومهندس علی مرزوقی مسئول محیط زیست شرکت رویان ونیز مهندس محمد درویش و همسر استاد مطالبی را در رثای او گفتند که براستی عنوان این مطالب چون برخواسته از احساسات بود بر دل نشست.
![]()
این مراسم در واقع یک کلاس درس بود ؛کلاسی که نه به اجبار بلکه با اختیار همگان را پای صحبت ها تا پایان آن نشاند. واین صحبت ها اشک برخی را درآورد و به برخی تلنگری جهت توجه به محیط زیست وطن بود و به برخی نشان داد که دوستی تا چقدر میتواند عمیق باشد تا موجب شود دو ماه یک همکار در مقام یک برادر ویک دوست در کنار استاد بوده وبغض به او امان ندهد تا این شعر را تقدیم او نماید.شعری از سیاوش کسرائی که به قول راوی علی مرزوقی انگار سالها پیش برای استادکامبیز سروده شده بود.
بود در کشور افسانه کسی
شهره در نه گفتن
نام می خواهی ؟ نه
کام می جویی ؟ نه
تو نمی خواهی یک تاج طلا بر سر ؟ نه
تو نمی خواهی از سیم قبا در بر ؟ نه
مذهب ما را می دانی ؟ نه
خط ما می خوانی ایا ؟ نه
نه ‚به هر بانگ که بر پا می شد
نه ‚به هر سر که فرو می آمد
نه ‚به هر جام که بالا می رفت
نه ‚به هر نکته که تحسین می شد
نه ‚به هر سکه که رایج می گشت
روزی ایینه به دستش دادند
می شناسی او را ؟
آه آری خود اوست
می شناسم او را
گفته شد دیوانه است
سنگسارش کردند
بی گمان هر شنوندهای که این شعر سیاوش کسرایی را می شنود اگر آشنایی کوتاهی با کامبیز بهرام سلطانی داشته باشدتائید خواهدنمود که این شعر وصف زیبایی از شخصیت و نحوه زندگانی و در نهایت سرنوشت اوست.
همه حضار تصدیق می کنند که نام خواهی و و نمایش و فرم گرایی و بی توجهی به محتوا از گرفتاریهای امروزین جامعه ایرانی است هر کس برای خود لقب و عنوانی در آشفته بازار موجود می تراشد یکی پدر محیط زیست ایران است و دیگری بنیانگذار آن ولی کامبیز بهرام سلطانی حتی ابا داشت تا عنوان کند که نقش موثری در تهیه طرح درس برای رشته محیط زیست در ایران داشته و شاید تنها محیط زیست خوانده جمع اساتید ی بود که برای نوشتن طرح درس این رشته دور هم جمع شده بودند .آیا از سیل بیشماری که امروزه ازدانشکدههای محیط زیست ایران فارغ التحصیل می شوند کسی بهرام سلطانی و نقش اورا در بنیان گذاری رشته تحصیلی خود می داند .نه چون کامبیز نام خواه نبود.
در زمانه ایی که از هر وسیله برای ترقی و کسب عنواین استفاده می شود کامبیز تاج طلایی نیز بر سر نمی خوست .حداقل دوستان قدیم کامبیز اطلاع دارند که ارادت شاگرد گونه ریاست وقت سازمان حفاظت محیط زیست به بهرام سلطانی که ساعت 6 صبح برای آموزش محیط زیست قبل از وقت اداری دیدار داشتند می توانست چه تاجی از طلا برای وی به همراه داشته باشد و تنها استفاده بهرام سلطانی از این موقعیت در خواست خواهش برای موافقت استفاء ی خود در شرایطی بود که پیشنهاد پست نمایندگی سازمان حفاظت محیط زیست در کنواسیونهای بین المللی رادر جیب داشت.مهم این است که کامبیز می توانست و نخواست تاجی از طلا داشته باشد چون به مبانی اندیشه خود پایبندو صادق ومتعهد بود اوموضوع مهم داشتن یا بودن در نوشتههای اریش فروم را درک کرده بود و به بودن فکر می کرد. و توانست تا آخرین لحظات زندگی در برابر داشتهها مقاومت نماید.
کامبیز برای کسی جامی بالانبرد حداقل نوشتههای تند و نقدهای اصولی او دوست و دشمن نمی شناخت کافی است به نوشتههای 20 سال اخیر او مراجعه شود تا ثبات اندیشههای او و ذره ایی عدم عدول از اصولی که به آن پایبند بود مشاهده شود در این مورد لا اقل هر که با کامبیز دوست بود نقد او را نوش کرده بود چه رسد به دیگران.
از سکه رایج و اهل آن بودن در شرایط موجود نیازی به سخن نیست که حداقل بازار سکه سکه است.ولی کامبیز بهرام سلطانی اهل سکه رایج نبود در شرایطی که او و دوستان همکارش از اولین بنیان گذاران دفتر آثار و پیامدهای توسعه که بعدها به دفتر ارزیابی اثرات زیست محیطی سازمان حفاظت محیط زیست تغییر نام داد بود و جزو گروه نویسندگان اولین دستورالعمل های ارزیابی زیست محیطی کشور محسوب می شد وقتی مطالعات ارزیابی زیست محیطی سکه بازار کارشناسی شد امضاء کامبیز فقط در معدود مطالعاتی از این قسم مشاهده شد.
از دیگر تشباهات موجود در این قطعه به لحاظ ملاحظات موجود و زمان اختصاص داده شده به اینجانب عبور می کنم اما شباهتی که دراین شعر بیشتر نظر من را نسبت به کامبیز بهرام سلطانی جلب نمود بیت آخر شعر و عبارت سنگسارش کردند می باشد .اصولا می توان بارزترین تفاوت جوامع سنتی و مدرن را تحمل سخن نودانست در جوامع سنتی هر حرف نو به سخترین عقوبت تبیه می گرددموضوعی که امروزه جامعه شناسان تحت عنوان نخبه کشی و خود کامگی از آن در نوشتار خود استفاده می نمایند .سرنوشت بهرام سلطانی نیز بی شباهت به مرد ساکن شهر افسانه این شعر نبود چون نخبه کشی رسم دیرینه ماست از این رو و سرخوردگی از نبودن گوش شنوا برای حرفایش وی را به تبعیدی ناخواسته به دنیای مجازی در اینترنت واداشت و تقریبا دو سال آخرعمر گرانبارش به تهیه مطلب برای سایتهای محیطی زیستی گذشت چون در دنیای واقعی سنگسارش کرده بودندچون تحمل مردی که در تمام پروژههایی که در آن مشغول بود و این جمله را تکرار می کرد که کارفرمای من ایران است دشوار بود. و از این رو در محافل رسمی کمتر حاضر می شد.
در انتهابه یاد سخنرانی های و نقدهایش در همین سالن می توان گفت:
گل به گل سنگ به سنگ این دشت
یادگاران توند
رفته ایی اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تواند
و اما محمد درویش همانند دیگر نوشته های دل نشینش براستی حق خود را در قبال یک دوست ادا کرد.عین مطلب او را در سایتش جستجو کنید.
دکتر اصغر محمدی فاضل دوست وهمکلاس عزیز مان که معاونت محیط زیست طبیعی سازمان حفاظت محیط زیست را عهده دار است به پاس پیشنهاد مهندس زرعکانی در نصب یک تابلو در مدخل تالاب میانکاله؛ وعده نامگذاری ساختمان جدید محیط بانی میانکاله را به نام استاد کامبیز بهرام سلطانی داد تا همه حضار این تصمیم را با دست زدنی مرتب حمایت کنند.

در پایان جا دارد یادآوری کنم که خیلی افراد در نبودشان منشا اثر بوده که این اثر میتواند نزدیکی دلها یا دیدن افرادی باشد که در یک فصل مشترک قرار داشته وآن هم نوشتن با یک قلم برای نجات منابع طبیعی و محیط زیست وطن باشد.دیدن مهندس حسین عبیری گلپایگانی، آقای احمد پازوکی،خانم تینا قضاتی ، دکترناصر کرمی، خانم مژگان جمشیدی ،مهندس معین الدین، مهندس شکوئی، مهندس ، مهندس محجوب و دیگر دوستان از همین دست بود.
در هجوم تشنگی، در سوز خورشید تموز
پای در زنجیر خاکِ تفته مینالد گَوَن
روزهـا را مـیکنـم، پیمــانه، با آمـد شدن
غوک نی زاران لای و لوش گوید در جواب:
چند و چند این تشنگی خود را رها کن همچو ما
پیش نه گامی و جامی نوش و کوته کن سخن
بوتهی خشک گَوَن در پاسخش گوید: خَمُش!
پای در زنجیر، خوشتر، تا که دست اندر لجن
سال پیش لینک دوستان فعال در مباحث محیط زیست ومنابع طبیعی را با ادبیاتی طنز گونه در وبلاگم قرار دادم که بازخوردهای متفاوتی داشت.برخی نکاتی را عنوان که منجر به تغیراتی در آنها شد وبرخی هم خیلی استقبال نمودند که در نهایت اسامی این عزیزان درج شد.

از اینکه نام افراد جدید را در وبلاگ قرار ندادم صرفا گرفتاریهای روزمره بوده وعلت دیگری چون بی توجهی به دیگران یا به عبارتی ندیدن دیگران نبوده است.چرا که وقتی جمعیت این عزیزان به عدد پنجاه هم نمیرسد نشان ازکمبود همین جمع معدود داردو اگر همین جمع هم به یکدیگر بی توجه بوده یا نگاهی ارباب ورعیتی بهم داشته باشیم؛ قافیه را باخته ایم. معنای لینک دادن هم چیزی جز دسترسی آسان به دیدن صفحات زیست محیطی نیست. امروز این کار انجام شد وفهرست دیگر قلم بدستان این حوزه دروبلاگ قرار گرفت. این تنها کار کوچکی است که کمک به شناخت بیشتر فعالان این حوزه میکند.حوزه ای که این روزها بیش از پیش در اولویت های پیش روی مدیران موقعیت خود را از دست داده ودیری نخواهد پایید از هم پاشیده شود.برای همه آنها که از وقت خود وزندگی خود برای آگاهی بخشیدن وروشنگری در فضای تاریک زیست محیطی وطن تلاش میکنند آرزوی توفیق بیشتر دارم.

‘Green bloggers: win a trip to Brazil to cover World Environmental Day 2012, on June 5!’
The United Nations Environment Program (UNEP), in partnership with TreeHugger, is yet again sponsoring a free trip to Brazil for a winning blogger to write, blog and tweet about World Environment Day.Bloggers are invited to enter competition via online submissions of blog articles on the Green Economy. The top ten bloggers, selected by a UNEP-TreeHugger jury, will be invited to a second round of blogging – blogdown

The winner of this online showdown (blogdown) will be determined by an online community via the World Environment Day website. Readers will ‘like’ any of the posts in order to win an extra vote for their favourite blogger.The blogger who accumulates the most votes by the end of April 2012 wins the competition and will be invited to blog about World Environment Day in Brazil
ماجرای کناره گری حمید استیلی از تیم پیروزی نمادی از شفافیت در مدیریت دیداری بوده که در حین ویا پایان هر بازی بدرستی میتوان از سوی تماشاگران مورد ارزیابی قرار گرفته وبازخوردی از سوی همین تماشاچیان نصیب آنها گردد.

برادر گرامیم مهندس عباس در این پست به مقایسه این عزل با مواردی از مدیریت در بنگاههای اقتصادی پرداخته است.نکاتی زنهار دهنده که نشان میدهد اگر همه مدیریتها در این جامعه شبیه فوتبال ودیگر ورزشهای دیداری بود بدرستی میتوانستیم از ادامه راه برخی که به اشتباه گام برمیدارند جلو گیری کنیم.
آقای حاج بابائی 6-3-3 رو بی خیال برو تو کار 4-3-3 یا 4-4-2
وقتی اولین بار سیستم آموزشی وزیر آموزش وپرورش را در سال آتی شنیدم مطمئن شدم نه ایشان نه دیگر افراد دخیل در این طرح فرزندی در مقطع پنجم ابتدائی ، یا سوم راهنمائی ندارند تا نگران این آشفته بازار در تغییر وضعیت نحوه تحصیل شوند.رسم بر این است که طی سالها تکامل در هرسیستمی ، روند رو به جلوئی داشته باشیم نه اینکه عقب برگردیم. اگر خاطرتان باشد پدران ما این سیستم را داشتند . وبجای تکامل در این روند دوباره به عصر ودهه های پیش عقب گرد میکنیم. سیستم حال حاضر 5-3-4 چه مشکلی داشته که حالا این بهم ریختگی را در این سیستم میخواهیم اجرا کنیم.
چند گروه در چند مقطع همیشه متضرر شده اند.یکی دیپلم های زمان انقلاب که به انقلاب فرهنگی خوردندو سرنوشتشان عوض شد.یکی سربازانی که وقتی موعد سربازی آنها شد موضوع خرید خدمت بصورت ریالی از بین رفت وحال هم دانش آموزان کلاس پنجم که قصد شرکت در مقطع تیز هوشان را دارندفدای این تغییر سیستم خواهند شد.شکی نیست تا جا افتادن این سیستم زیر خاکی خیلی ها فدای این تغییر و تحول خواهند شد.آیا بهتر نبود این وزارت برنامه ریزی قبلی در این خصوص انجام میداد تا فکری به حال این قشر افراد شود تا لطمه ای به آینده آنها نخورد.آیا سیستم جدید کمک خواهد کرد تا اشتغال برای این قشر بیکار فراهم شود.آیا کیفیت سواد در افراد با سیستم قبلی ناقص بوده که باسیستم جدید قصداصلاح آنرا داریم؟ اگر در راه تکامل، از سیستم قدیمی ششم و دیپلم به سیستم فعلی رسیدیم چرا دوباره به عقب برمیگردیم؟گرچه پاسخ این سوالها این مشکلات را حل نخواهد کرد اما همدرد با این قشر متضرر ، باید ببینیم چه تغییراتی درکیفیت آموزش وپرورش ایجاد خواهد شد؟
سایتی را برادر بزرگوارم مهندس اسکندری در اختیار بنده گذاشت که مریوط به پیش بینی ونمایش آب وهوا در نقاط مختلف ایران وجهان میباشد.این سایت به شما کمک خواهد کرد تا پیش بینی 10 روز آینده نقاط مختلف را به همراه نقشه های حرکت ابرها وبارش، به علاوه تصاویر ماهواره ای ،دما،سرعت باد منطقه مورد نظر ودیگراطلاعات هواشناسی نقاط همجوار در شهرها وکشورهای دیگر جهان را رویت نمایید.


فرض کنید در یک روز برفی وسرد پائیزی قصد انتقال مبلغی پول از یک حساب به حساب دیگر را دارید تا بلکه چک بانک مقصد را پاس نمایید. برای این کار وارد شعبه ای از بانک خود شده که نزد آن حساب بانکی دارید.پس از پر کردن فرم مربوطه مسئول باجه عنوان میکنند که حساب شما مسدود شده وامکان برداشت پول وجود ندارد. وقتی علت را جویا میشوید توجه شما را معطوف به این نوشته میکند:

اگر تا تاریخ 15 آبان ماه کد ملی خود را به حساب بانکی مرتبط ننمایید حساب شما مسدود خواهد شد. تا اینجای کار نیز مشکلی وجود ندارد، چرا که همه افراد بایستی از قانون تمکین نموده و از آن تبعیت نمایند.
سال گذشته نبود باران ورطوبت به نحوی شد که مدیران بناچار دست به دامان آب پاشی با هواپیماهای سم پاش بر سر تهران دود زده شدند.بارانی که تا 22 آذر ماه نیامد.اما امسال به لطف خدا باران پیاپی سه روزه در مرداد ماه و یک هفته ای در مهر ماه واینک اولین برف زمستانه نوید روزهای خوب پر آب را برای کشور میدهد .باشد تا با مدیریتی صحیح راه را بر این جریان زندگی نبسته و با توجه به ورود جبهه سرما مشکل وارونگی وآلودگی تهران کاهش یافته وامیدوار باشیم یک پراکنش خوب بارش را در سرتاسر سال داشته باشیم. جوهر این عکسها هنوز خشک نشده!!!



دو اتفاق طی روزهای گذشته سوژه رسانه ها و سایت های خبری وشخصی بود.گرچه این وقایع هیچ ارتباطی بهم ندارد اما نکات زنهار دهنده ای در این دو مورد وجود داشته که مخاطبان انعکاس این وقایع را که همانا خبرنگاران و رسانه ها هستند خطاب قرار میدهد.
ماجرای فرود هواپیمای 727 که در تاریخ 26 مهر اتفاق افتاد حکایت از رشادت ومهارت کاپیتان هوشنگ شهبازی داشت که در نوع خود حرکتی ماهرانه بود که طی آن جان بیش از یکصد نفر از مسافران نجات یافت. این مهارت از آن منظر جالبتر بود که امکانات فرودگاه مهر آباد در فرود اضطراری در نبود فوم کار را برای این خلبان سخت تر میکرد.
موضوع دیگر حرکتی بود که پس از گل زدن تیم پیروزی به داماش اتفاق افتاد تا با انتشار این خبر و عکسهای آن که از دید خیلی افراد که متوجه این حرکت نشدند مخفی نمانده و تف سر بالائی برای همه ایرانی ها باشد.این نوع نگاه به موضوع به منزله تایید نوع حرکت این افراد نبوده ونیست.اما آیا بهتر نبود با چنین حجمی ، انتشار این عکسها واخبار مرتبط منتشر نمیشد؟
کافیست در فضای گوگل موضوعی باعنوان کاپیتان شهبازی وفرود اضطراری بدون چرخ را جستجو نمایید.حداکثر ده هزار عنوان یافت خواهد شد.که در مقایسه با جستجوی نام شیث رضائی ومحمد نصرتی که بالغ بر 500 هزار عنوان میباشد عدد کوچکی است.گراف

گلایه های کاپیتان شهبازی در اجرای قوانین و دو ماه حقوق نگرفتن او تا پایان تحقیقات موضوع بحث ما نیست اما آنچه مهم میباشد عدم انعکاس چنین حرکت متهورانه ای در رسانه ها بوده که کمتر به آن توجه گردیده است.اما همه این بی توجهی در انعکاس یک حرکت ناشایست در بازی فوتبال جبران شده و خبرنگاران ورسانه ها کار را به جائی میرسانند که موضوع داغی نه تنها برای رسانه های داخلی بلکه برای رسانه های خارجی میگردد.
بر بنیاد تحقیقات موجود 75 درصد یادگیری از طریق چشم و13 درصد آن از طریق گوش انجام میشود.این درصد بالای یادگیری، اهمیت آموزشی برنامه های تصویری چون تلویزیون و سایت ها را نشان میدهد.

همه کسانی که در انعکاس موارد خبری نقش دارند مقصر ماجرا بوده واز سوی دیگر نحوه علاقه مردم دردیدن و شنیدن اخبار خاص نیز حکایت از نگرش افراد در نوع خبر دارد تا مفتخر باشیم کودکان مدرسه نرفته هم از موضوع حرکت این دو بازیکن فوتبال مطلع باشند اما هیچ نامی از کاپیتان شهبازی به گوششان نرسیده باشد.
مثالهائی از این دست کم نداریم؛ کشته شدن خرسها در سمیرم انعکاس درخور تحسینی در رسانه ها وسایت ها داشت.اما وقتی یک نفر پیدا شد که جان خرسی را نجات داد شاید تنها به تعداد انگشتان دست از این عمل آنهم در سایت ها یا صدای ایران تقدیر بعمل آمد.اگر یک حادثه برای این هواپیما ایجاد میشد هزاران وبلاگ وسایت وخبرگزاری به نکوهش ماجرا پرداخته وآخر سر هم شرکت ایران ایر و خلبان را محکوم به کم کاری و اشتباه میکردند.اما اکنون خیلی از اصحاب رسانه وقلم بدست، براحتی ودر سکوت از کنار این رشادت عبور میکنند. ودر جای دیگر به انعکاس پر حجم یک اشتباه وخطا از سوی دو بازیکن فوتبال میپردازند تا جائی که پس از گذشت چند هفته هنوز سوژه صفحه اول یاهو میباشد.
آیا کسانی که اولین بار اقدام به انتشار این دو خبر کردند به این موضوع فکر میکردند که کدام موضوع به بالا رفتن اعتبار برای همنوعان ما و کدام موضوع به پایین آمدن شاخص های اخلاقی مردمان این سرزمین کمک خواهد نمود؟
آیا بهتر نیست در برخورد با هر موضوعی ، نیمه پر لیوان را ببینیم ، تا بلکه سالها دوری وفاصله از روزهای رویائی وطن را کاهش دهیم؟
کاش گوشهایمان را بجای شنیدن خبرهای بی هویت ، تنها برای شنیدن خبرهای خوب که بر اعتبارمان میافزاید تیز کنیم وچشم هایمان را بر خطاهائی که حیثیت وطن را نشانه میرود ببندیم.
شکی نیست که چنین اطلاع رسانی و انعکاس خبر تنها از افرادی سر میزند که اصل را رها نموده ودائم بدنبال حاشیه میگردند.
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند : فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !!!
عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت : ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!
عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد...
مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت : دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است ...
عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم ، و برگشت...
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت ، روز دوم دو دینار دید و برگرفت ، روز سوم هیچ پولی نبود!
خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت ...
باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!
عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم !
ابلیس گفت : زهی خیال باطل ، به خدا هرگز نتوانی کند !!!
باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
عابد گفت : دست بدار تا برگردم ! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟!!
ابلیس گفت : آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی ...
موخره:این را نوشتم تا پایان هفته مشغول باشیدتا از گیلان برگردم و چون محیط زیست ومنابع طبیعی کشور در امن وامان است نگران نخواهم بود ضمنن هنگام درج مطلب ساخت لاس وگاس در ترکمنستان تصور نمیکردم بالاترین بازدید را در گرین بلاگ داشته باشد.فعلن همین

نقل است؛ "شاه عباس صفوی" رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد، دستور داد تا درسرقلیان ها بجای تنباکو، ازسرگین اسب استفاده نمایند. میهمان ها مشغول کشیدن قلیان شدند! ودود و بوی پهنِ اسب فضا را پر کرد، اما رجال - از بیم ناراحتی شاه - پشت سر هم بر نی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا می دادند! گویی در عمرشان، تنباکویی به آن خوبی نکشیده اند!
شاه رو به آنها کرده و گفت: «سرقلیان ها با بهترین تنباکو پر شده اند، آن را حاکم همدان برایمان فرستاده است »
همه از تنباکو و عطر آن تعریف کرده و گفتند:« براستی تنباکویی بهتر از این نمیتوان یافت»
شاه به رئیس نگهبانان دربار - که پکهای بسیار عمیقی به قلیان می زد- گفت: « تنباکویش چطور است؟ »
رئیس نگهبانان گفت:«به سر اعلیحضرت قسم، پنجاه سال است که قلیان میکشم، اما تنباکویی به این عطر و مزه ندیده ام!»
شاه با تحقیر به آنها نگاهی کرد و گفت: « مرده شوی تان ببرد که بخاطر حفظ پست و مقام، حاضرید بجای تنباکو، پِهِن اسب بکشید و بَه بَه و چَه چَه کنید!

پرده اول:
سریال 5 کیلومتر تا بهشت ازشبکه یک سیما از ابتدای ماه رمضان در حال پخش است. دست وپنجه نرم کردن امیر حسین با مرگ طی سه روزوسیله ای برای کارگردان سریال شد تا یک ماه خلق اله را پای گیرنده ها بنشانند. حتمن بینندگان در جریان سریال بوده که پسر جوانی بنام امیر حسین که مورد وثوق صاحب شرکت داروئی است بر اثر یک سرقت ساختگی از سوی پسر صاحب شرکت و دوستانش مضروب شده و به 5 کیلومتری بهشت زهرا در بین گندمزاری انداخته میشود.روح سرگردان امیر حسین بنا به توصیه یک روح سرگردان دیگر بارها به خواب آیدا دختر مدیر شرکت آقای فرزین آمده تا محل جسم نیمه جان خود را به آیدا که دل خسته امیر حسین میباشد نشان دهد.نهایتن آیدا طی یک سلسله خواب متوجه محل افتادن امیر حسین شده و بدنبال این خواب نما شدن به افسر آگاهی محل دستور داده که اگربه داد امیر حسین نرسید او خواهد مرد. ومسئول مرگ او جناب کارآگاه خواهند بود. لذا جناب کار آگاه ماشین را براه انداخته وبه سمت محل افتادن جسم نیمه جان امیر حسین رفته وبین راه نیز بدلیل خراب شدن ماشین آیدا ودوستش جناب کارآگاه ناچارن هر دو آنها را سوار خودرو خدمت خود نموده ونهایتن محل افتادن امیر حسین پیدا میشود.آخر قصه هم معلوم است که چه میشود.زنده شدن امیر حسین وازدواج آنها با هم.
پرده دوم:
چند سال پیش در یکی از شبهای ماه رمضان بابت افطاری میهمان یک سرهنگ بازنشسته نیروی انتظامی بودیم.عصر همانروز متوجه به سرقت رفتن نیسان باری صفر کیلومتر خود که مدتی بنا به نداشتن راننده به همراه بار درب منزل پارک بود شدم.بچه ها را راهی منزل میزبان نموده وخود با یک خودرو کرایه عازم آگاهی محل شدم.برای اعلام شماره خودرو جهت اعلام به واحدهای گشتی باید حکم دادسرا را میگرفتم.بناچار عازم دادسرای کشیک شدم.وقتی خواهش وتمنا کردم تا زودتر حکم به دست من داده شود فهمیدم کار خودم را سخت تر کرده ام چرا که مبلغ شیرینی را ناخودآگاه برای گرفتن حکم بالا برده بودم .خلاصه یک شیرینی به مامورین دادم تا حکم را گرفتم.با خود میگفتم ماشینت را بدزدند تازه باید شیرینی هم برای مامورین پرداخت کنی .انگار ماشینی در یک قرعه کشی برنده شده بودم وحالا خوشحال هم باید میشدم که شیرینی بابت گرفتن آن بدهم.بگذریم آنشب شماره ماشین رفت جزو ده ها خودروئی که آنروز به سرقت رفته بود.
میزبان در ابتدای شب تلفنی گفت خیلی خودت را نگران نکن فعلن بیا افطاری تا بعد . فردا را که از تو نگرفته اند ومن حیران از این حرف که اگر اکنون شماره به واحدها اعلام شود حتمن گشایشی در یافتن ماشین خواهد شد.اما زهی خیال باطل چرا که نه آنشب ونه شبهای بعد ونه سالهای بعد خبری از ماشین نشد که نشد.البته تجربه میزبان عالی بود چون میدانست نه تنها خودرو یافت نخواهد شد بلکه شام را هم از دست خواهم داد.که این را بعدها فهمیدم.
پرده سوم:
![]()
با یاسر انصاری کجوری در زمان انتخابات نظام مهندسی کشاورزی ومنابع طبیعی آشنا شدم.روزی که به دفتر کارم آمد او را علاقمند تر از آنچه شنیده بودم یافتم .مردی با خرقه سبز که تمامی وجود خود را صرف پاسداشت از محیط زیست کشور نهاده وخستگی ناپذیر در این وادی فعالیت میکرد تا زخم بستر حیات را التیام بخشد .قطعن شنیدن مرگ برخی در برهه ای از زمان هیچ در باورها نمیگنجد.یاسر نیامده رفت.تا باورکنیم دنیای فانی جای هیچ درنگی نیست.وصلت یاسر با مژگان جمشیدی یک همراهی سبز بود تا کمک نماید این کشتی به گل نشسته نابخردی ها در حوزه منابع طبیعی ومحیط زیست سرانجامی نیک یابد. این وصلت که عمری دوساله داشت خیلی زود به خزان نشست.برای همراه تنهای او همانقدر آرزوی صبر میکنم که برای یاسر طلب رحمت وآمرزش.
باشد تا ایزد یگانه به بازماندگانش تحملی شایسته عطا نماید.
روحش شاد

مادر
دیر وقت است برای خوابیدن ، خوابت نمیآید؟
نه پسرم این چرخ خیاطی شده مونس شب وروز من
با ید سفارشات مردم را سر وقت تحویل داد
مادر دستانت چقدر سرد است باز امروز یخ های حوض را شکستی و لباسها را شستی ؟
آری دلبندم اما با آتش کرسی گرم خواهد شد
مادر پشت چرخ خیاطی کمرت درد نمیگیرد
چرا اما تو نگران نباش
مادر وقتی بزرگ شدم نخواهم گذاشت تا کار کنی
اگر خواستی لباس بدوزی فقط برای بچه های من بدوز
همچی میگی بچه ها انگار یه دو جین بچه میخواهی
مادر دو جین چند تا میشه؟
یه ده دوازده تا
نه زیاده یه چند تائی بسه
من بزرگ بشم اصلن نمیزارم کار کنی
فقط میخوام بغل دست من بشینی تا خستگی های یک عمرت جبران شود
نه مادر این حرفها مال الآن است تا بزرگ بشی زندگی هزار چرخ میخوره
شاید من تا آن وقت نباشم
نه از این حرفا نزن مادر خدا نکنه پیش ما نباشی
آن روزها این حرفها در ذهن کوچک من بدترین حجم خالی را ایجاد میکرد

در پستی قبلتر به حکایتی پرداخته شد که به علم همانند کالائی بی ارزش میپرداخت.حکایتهای مقایسه ای بین علم وثروت از منظر دفتر انشای کودکان تا واقعیتهای روزمره زندگی نشان از این واقعیت دارد که در عصر کنونی نه تنها با ثروت میتوان به آسایش بهتری رسید بلکه علم را چون کالائی ابتیاع نمود.چیزی که ثروتمندان کم وبیش در زندگی با آن مواجه هستند وفقرائی چون من به کرات شاهد این موارد هستیم.

روزی از روزهای هفته قبل در قراری با یک مشاور املاک به منظور عقد قرارداد اجاره ای منتظر حضور مدیریت محترم آژانس املاک بودم.ساعت حدود 10 صبح بود که سروکله جناب مدیر با یک بی ام و- ام 5 یا 6 پیدا شد.جوانی 30 ساله با یک پیراهن سفید که لبه یقه آن منجق دوزی شده که دکمه های آن تا سر ناف باز بود و کتی مشکی و شلواری تیره از ماشین پیاده شد.موهای روغن زده وخصوصیات عنوان شده نشان میداد که باید یکی از بچه پولدارای بالا شهری باشد.بعد از ورود به دفتر ونشستن پشت میز پر زرق وبرق وچند دستور کاری به نوچه ها ومنشی های خانم که فلان ملک رو فلان کس نفهمه فروشیه وفلان بابا رو بگیر صحبت کنم و..... خلاصه وقتی صحبت ها به پایان رسید مشغول نوشتن اجاره نامه شد.منشی هم به کسانی که پشت خط تلفن بودند میگفت فلانی در حال نوشتن است اگر خیلی ضرورت دارد وصل کنم.اجاره نامه که تمام شد از هر یک از طرفین 900 هزار تومان ناقابل گرفتند که شد یک میلیون وهشتصد هزار تومان برای یک معامله واین درحالی بود که قبل وبعد از ما هم کسانی در صف بودند.

وقت صرف شده برای نوشتن شد نیم ساعت وتلفنها فرضن 10 تماس وبازدید هم حداکثر 10 بار که توسط مشاورین یا پادوها انجام میگرفت.اگر هم حساب روز شمار اجاره مغازه در بالای شهرو هم حساب کنیم تا مبلغ این حق مشاوره خیلی فاصله خواهد داشت. در طرف دیگر دفتر وصندلی روبروی ما پیر مرد گرگانی قصد داشت برای فرزندش خانه ای اجاره کند .
در روز آدینه به منظور اجابت نظرات فرزند ذکور به نمایشگاه جهانی کتاب در محل نمازخانه بزرگ تهران در آمدیم.در زمان ورود در صبحگاهان که فکر هیچ احدی قد نمیدهد که محل پارک خودروها پر باشد اما پر بود.نه تنها آنجا، بلکه تمامی راههای اطراف تا دورترین نقاط به سفارت کبری افغانستان نیز جا برای اتل ما یافت همی نگردید.ناچارجائی دورتر محلی یافت شد واین مهم به انجام رسید.
![]()
بماند که تا رسیدن به درب شرقی در مجاورت خیابان خرمشهر راهی طولانی بایستی طی طریق میشد اما به لحاظ سماجت های فرزند ذکور در خریدن کتبی که از سوی آموزگاران گرامی بدیشان معرفی گردیده بود تا شایدروزی بدردآینده اش بخورد بناچار با حالی نزار این مهم نیز انجام شد . از دیدن دکه های کتب اجانب وفوق علمی همانند جن زده ها فراری بودم . این فرار هم بنا به دلائلی به سالهای دور برمیگشت که در پستی جدا در آینده ای خیلی خیلی نزدیک ماجرای آنرا برایتان خواهم گفت .
اما برگردیم به روز آدینه
بعد از تهیه کتب فرزند، راهی درب خروج شدیم. به محض ورود به خیابان شهید بهشتی نظرم را چند افغانی به خود جلب کردند که در کنار یک تاکسی سبز رنگ که کنار خیابان پارک شده بود ایستاده وفریاد میزدند دو تا کتاب 500 تومن.کمی نزدیک رفتم و بنا به زخمی که سال 86 و87 از این جماعت خورده بودم ومیدانستم مال کلاهبرداری وسرقتی معمولن زیر قیمت به فروش میرسد لذا علت را جویا شدم ولی چیزی عایدم نشد ولی فردی که به درب عقب تاکسی نزدیکتر
آدم از این جماعت وبلاگ نویس در عجب است .مدتی پیش دست به دامن اصحاب وبلاگ نویس شدیم تا یه مسلمونی یه طراح قالب سایت پیدا کنه ومارو از شر این قالب تکراری وپر مشکل نجات بده تا لااقل اگر خواستیم یه دلنوشته ای داشته باشیم و در سایتی دیگر لینک دهیم یا از رفیق شفیقمون حمایت کنیم یه سایت کم مشکل داشته باشم .که نشد وناچارم تا ساخت یه سایت پر وپیمون از همین درگاه در نوشتن دلنوشته ها استفاده کنم.
پرده اول:
در دفتر مجاور ما یه آقائی نقش نیروی خدماتی را انجام میده که خیلی جا افتاده ومتینه واز همون قشر آدمهای زحمت کش که سخت چشماش علیرغم اصالتش به دستان دیگرانه.نه اینکه فکرشما را منحرف کنم بلکه اگر کسی به او محبتی کنه تا مدتها قدردانش خواهد بود . و بدلیل مشکلات مالی ناشی از کسری حقوق کارگری ناچاره شغل دیگری داشته باشه تا خرج کوچ وکلفت خود را بده.او بر اثر استنشاق دود غلیظ در یک آتش سوزی در محل کار دومش سالهاست گاه وبیگاه بعد از سرفه های شدید خون بالا میآره که این موضوع باعث شد در یکی از بیمارستانهای دولتی بستری بشه.

در سال جدید تصمیم گرفتم لینک عمده عزیزانی را که به نوعی در کافه جناب دکتر اشراقی مطلب منتشر کرده وبنوعی میتوان از آنها به عنوان قلم زنان عرصه طبیعت نام برد ونوشته های آنها شاید تلنگری در جهت رفع مسائل ومشکلات وچالش های فراروی زیست بوم ایران باشد را در قالب برو بچ به عنوان پیوند قرار دهم.اما به راحتی شاید نتوان تشخیص داد نام اصلی این عزیزان چیست اما اگر دوستی از قلم افتاده ویا از انتخاب نامش ناراضی است بفرمایید تا بعنوان وبلاگ نویس ناراضی از او یاد کنم یا اگر خیلی اصرار داشت نامش وکنیه اش را تغییر دهم.



روزی از روزهای نوجوانی به واسطه یک خاکسپاری راهی بهشت هاجر ملایر شدم. یکی از روزهای غیر تعطیل بود که که خلوتی گورستان بیش از هر چیز خودنمائی میکرد. لابلای سنگ قبرها قدم میزدم.روی یک قبر مردی نشسته بود وبرای مادرش سخت گریه میکرد .برایم عجیب بود مگر مردها هم در فراغ عزیزان، اینچنین گریه میکنند.آنهم برای مادری که سالها از خاکسپاری آن گذشته باشد.من از سال 53 که آخرین مرگ در خانواده، پدر بزرگ پدریم بود شاهد هیچ مرگی نبودم. از او یک قیافه ی جدی، اخمو با یک کلاه شاپو به یاد داشتم که وقتی به خانه ما میآمد از بلند بودن صدای تلویزیون شاکی میشد ویک تذکر کافی بود تا ما قالب تهی کنیم وحساب کار دستمان بیاید تا کلاً قید تلویزیون را بزنیم. آنوقتها من 7 سالم بود وخیلی از مردن وگریه واین چیزها سر در نمیآوردم .
روزها وسالها از آن ماجرا گذشت . مرگ پسر عمویم مجیددرسال 64 که پس از مشقات فراوان وگذر سخت از انقلاب وجنگ وماندن در حصر آبادان وخدمت واقعی سازندگی در روستاهای بردسیر وپس از رجعتی ناکام از دانشگاه باهنر کرمان اولین تلنگر قهر طبیعت بود.
شروع بهار سال 72 بود که دانستم هیچ رفتنی را تاب مقایسه با مرگ مادر نیست.جدای از همه مشقتها وزحماتی که فرای نام هر مادریست در وجود او متبلور بود .او نمادی واقعی از ایثار وگذشت ومهر مادری بود.این به شهادت نه فرزندان بلکه همه کسانی بود که از دور ونزدیک او را میشناختند.رفتن زودهنگام او در 49 سالگی چنان ضربه ای به روح وروان فرزندانی که هنوز از مهر مادری سیراب نشده بودند زد که باعث شد سنبل شادمانی، سالهای سال از لبانمان دور شود.
زمان گذشت ورفتن پدروعموها این تنهائی را بیشتر کرد.
چند سالی است که وقتی با بچه هایم بر سر مزارش میروم تازه میدانم چرا آن مرد برای مادرش میگریست.گذشت زمان داغ عزیزان را که کم نمیکند بلکه با بزرگ شدن بچه ها ، فاصله ها بیشتر احساس میگردد واین احساس ناخوشایند که دیگر عزیزی را نخواهی دید سخت تر از قبل آزارت میدهد. امروز سالگر مهربان مادرم بود که 19 سال نبودش خنده را از لبانم گرفته.
من غریبانه بدنبال خودم میگردم.
اکنون میدانم که چرا آن مرد ، در روزی ابری تک وتنها بر روی قبری میگریست.
و نوزدهمین سال را در بیستمین روز از شروع بهار به یادش همچنان سوگوارم.
بهار بود وتو بودی وعشق بود وامید
بهار رفت وتو رفتی وهر آنچه بود گذشت

عید آمد وماخانه ی خودرا نتکاندیم
گردی نستردیم وغباری نفشاندیم
ثانیه ها،دقایق ، ساعتها و روزها واژه های کوتاهی برای گذشت زمان است ، سالها یکی پس از دیگری میآیند ومیروند بی آنکه تاملی کنیم یا لختی بیندیشیم که سالهای رفته را چه کردیم وبرای همه آنچه که شاید از آینده خواهیم داشت چه خواهیم کرد.

حوض بی ماهی ما خشکیده
عشق در کوره رهی خوابیده
عمر اگر سایه ایوان دارد
باز این سایه کجا خوابیده
در این درگاه بر خود لازم میدانم فرا رسیدن سال نو را به همه دوستداران طبیعت وهمه آنها که دل در گرو آبادانی کشور داشته ونبضشان با ضربان دل زمین میزند، تبریک عرض نموده وامیدوار باشیم در سال جدید شاهد اقدامات وحرکتهای رو به جلو در حوزه منابع طبیعی ومحیط زیست کشور عزیزمان "ایران" باشیم .
و در درگاه یکتا خدای مهربان بخواهیم که در سال نو دل دوستان و عزیزانمان را چنان در جویبار زلال رحمتش شستشو دهد که هر کجا تردیدی هست ایمان،هر کجا زخمی هست مرهم ، هر کجا نومیدی هست امیدواری و هر کجا نفرتی هست عشق ، جای انرا فرا گیرد.
آمدیم ابروشو درست کنیم زدیم چشمش رو هم کور کردیم.حکایت به زمانی برمیگردد که تارنمای دوست عزیزمان محمد درویش بسته شد یا بستنش یا خودش بستش مهم این است که یک لگو حاشیه با مضموم "از مهار بیابانزائی حمایت میکنیم" در حمایت از ایشان منتشر شد که ما هم آمدیم ادای رفقای سینه چک ولوتیای محله پاچنارو در آریم وبا یه کپی پیست این قالب رو داخل تنظیمات قالب خود گذاشتیم.از همانروز نه تنها نمایشی از لگوی حمایتی ندیدیم بلکه شمار بازدید کنندگان در پایین صفحه را نیز از دست دادیم پس از این ماجرا دست به دامن دگتر گرین بلاگ شدیم که ایشان هم سر از این بهم ریختگی در نیاوردند. در نهایت رفتیم سراغ صاحبش وطی تماسهای مکرر با پرشین بلاگ ناامید تر از قبل برگشتیم.این را نوشتم تا برخی بدانند ما از رفاقت کم نذاشته ونمیذاریم.واگر مسلمونی پیدا کردید که بتواند این تارنما را اصلاح کند دریغ نفرمایید.
ضمنن در هفته ای که گذشت نایب الزیاره همه رفقا در مشهد مقدس بودم. غیبتم را به بزرگواری خود ببخشید.
چند سال پیش در خیابانهای شهر تهران گذر میکردم در همین روزهای پایانی بهمن ماه بود.پشت شیشه مغازه ای با دستخطی خرچنگ قورباغه وبا املائی غلط نوشته شده بود "کادوی والتین" یا یه چیزی شبیه این که اکثرن بخاطر آگاهی از چنین روزی میفهمیدند منظور همان کادوی والنتاین یا روز عشاق است.روزی که زنده نگه داشتن آن در این سالها به یک مد وکلاس تبدیل شده است. همانگونه که برخی دو روز میرن اونور آب بعد میگن ببخشید معنی فلان کلمه انگلیسی به فارسی چه میشود واز این دست اداها که بحث این نوشتار نیست.

مهم این است که آیا ما از لحاظ فرهنگی آنقدر فقر داریم که وابسته به مناسبت های دیگران باشیم.حرمت امامزاده با متولی آن است.ما بایستی در خط وربط های بیگانه خودمان را غرق نکنیم تا روزی نرسدکه اصالتمان را از دیگران گدائی کنیم.
ما ایرانیان بر بنیاد نظرات دوستان در اینجا و آنجا روزهای اینچنینی داریم واگر هم نداشتیم باز چیزی از داشته های کهن ما کم نمیکرد تا به بهای ابراز علاقه ای راستین یا کذائی دست به دامن تقویم میلادی نباشیم .

عشق را میتوان در روزها ولحظات دیگر هم جستجو کرد عشق نباید حتمن از جنس عشق های خیابانی واسارتهای خاکی باشد.واگر چنین باشد روز عشاق کم نخواهیم داشت.
عشق میراث گرانبهای ماندن وصبوری کردن در روزهای سخت زندگیست.نه نادیده گرفتن آنچه دیدنی است.عشق فقط در کافه گلاسه خوردن وشکلات داغ ولاک زدن وبوی تند عطر فرانسوی تداعی نمیشود.عشق را باید در دهلیزهای پر پیج وخم زندگی یافت .آنجا که مادری سحرگاهان بی مزد ومواجب بدنبال روزمرگی ها تلاش میکند ویا دخترکی درپناه سوز سرد سرمای استخوان سوز گل میفروشد تا لقمه ای نان برای پدر بیمارش ببرد.عشق بلعیدن همه گرفتاریها بدون لیوانی آب است ،نه در دادن یک کادو به دخترکی که از سواد زندگی پر از عشق طرفی نبسته وسودی نبرده ودنبال روزی برای ابراز عشق کذائی است.

اگر میخواهیم روزی شاد داشته باشیم سعی کنیم به داشته هایمان تکیه نکنیم، بلکه از آنچه داریم بیشترین بهره را ببریم.
هفته ای که گذشت آبستن اتفاقات رخ داده شخصی وعمومی بود که باعث شد نه تنها بارش های آسمانی ونیز برگزاری همایش روسای ادارات مراتع استانها در جهت رسیدن به تصمیماتی شایسته در امر مدیریت بهتر بر عرصه های منابع طبیعی موجب شادی نگردد بلکه تکدر خاطرخیلی ها را هم بدنبال داشته باشد.
همه آنها که قصد پرواز به ارومیه را در روز یکشنبه داشتند در مجاورت ما در سالن انتظار ایران ایر نشسته بودند غافل از اینکه تا ساعاتی بعد اکثر آنها در این دنیا نخواهند بود.ما پس از جدا شدن از آنها راهی شیراز شدیم وپس از سختی فراوان وتکانهای شدید که نمونه آن را تا حال شاهد وناظرنبودم به مقصد رسیدیم اماهمسفران ما درصندلی انتظارهمان سالن هرگز به ارومیه نرسیدند.حادثه ای دلخراش که نحوه اطلاع رسانی وبرخورد مسئولین در ارائه آمار واطلاعات وعدم پاسخگوئی شایسته بر درد آن می افزود.
در اواسط هفته هم که درگیر کارگروه های مربوط به منابع طبیعی ومراتع کشور بودیم نقش هدفمندی یارانه ها بر عرصه های منابع طبیعی پیش بینی های خوبی را نوید نمیداد زیرا بر بنیاد نظرات کارشناسی این طرح عظیم وخوب بایستی قبل از اجرا به این مقوله میپرداخت نه در حین اجرا. واثرات منفی آن با این وضعیت عدم جذب نیرو ومشکلات جاری حاکم بر عرصه های منابع طبیعی نگران کننده میباشد.لذا اگر عمری باقی بود در پستی جداگانه به شرح این موضوع مهم خواهم پرداخت.
در اواخر هفته هم فوت دیگرعمویم درسن 60 سالگی بر بار تالماتم افزود تا یادمان نرود که روزهای زندگی بی شماره است وناگه بانگ رفتن برای هر کسی بر خواهد آمد . ویادمان باشد آنچنان زندگی کنیم که وقت رفتن افسوس روزهای رفته را هیچ نخوریم .
در زمانه ای که محیط زیست بر بنیاد خیلی نظرات کارشناسی وغیر کارشناسی وحتی زبان نمایندگان مجلس در اولویت های دولتمردان جایگاهی ندارد ویا در رده ها واولویت های بعدی قرار دارد پس پر بیراه هم نیست زبان از حلقوم محمد وامثالهم درآوریم یا قلم او را بشکنیم یا این عاشق را از معشوقش دور سازیم.
حکایت محمد درویش حکایت جدیدی نیست تا بر آن تازیانه زد یا به ستایشش رفت.حکایتهای اینچنین در این زمانه اگر که نباشد غریب است.حکایت محمد، حکایت عاشقی است ، حکایت دلسوزی در زمانه ای است که خیلی ها دل در سینه ندارند ، یا اگرداشته باشند برای این بوم وبر نمی تپد ویا ذهنی را بر نمی تابد.روزهای پایان دانشجویی دنبال یک پیشگفتار بودم تا با قلم او نگاشته شود، گر چه این مهم برای من انجام نشد اما همچنان مشتاقم به یادگاراز او دست نوشته ای داشته باشم. رسا بودن واز دل برآمدن نوشته ها وگفته های محمد به روانی یک آب جاری وهوای پاک روح وروان آدمی را آرام می کرد. محمد درویش برای همه کسانی که او را میشناسند، همچنان باقی است حتی اگر از وقت و زندگی خود برای درگاه مجازیش وقتی قرار دهد یا ندهد ویا سالها در راه رسیدن به پژوهشگری مؤسسه تحقیقات انتظار کشد. او مزد رسیدن به این جایگاه را سخت پرداخته که گفتن خیلی واقعیات در این مجال نمیگنجد یا اختیار آن از دست بنده خارج است. بودن یا نبودن محمد در این صفحات هیچ از اصل موضوع کم نخواهد کرد که کلان نگری به مسائل ومشکلات محیظ زیست ومنابع طبیعی بایستی سر لوحه دولتمردان قرار گیرد، حتی اگر در راه رسیدن به این اهداف نظرات مخالف بشنویم یا نقدی وارد کنیم. اینکه اگر هشدار دهیم که عنقریب باران باریده شده در بهار، شما را به آتش سوزی این زیست توده ها نزدیک میکند یا ساخت سدهای بی تدبیری، جز نگاه داشتن جریان حیات در زیر دست این سدها خواهد بود، نباید دلائلی متقن جهت مبارزه با نویسنده مهار بیابانزایی باشد.اینها دلشوره های یک کارشناس در حوزه منابع طبیعی ومحیط زیست بود که می شنیدیم واکنون باید زنهار دهیم که یک صدا را میتوان شکست اما اصوات همچنان در فضا باقی میمانند. همین
مصیبتی بالاتر از دود وآلودگی در روزهای اخیربرای تهران وحومه سراغ نداشتیم.وامید به باران پس از طرحهای آب پاشی ماشین های آتش نشانی به آسمان وآب پاشی با هواپیماهای سم پاش ودیگر طرحها در مقابل چند دقیقه باریدن باران در ساعت 1 بامداد و5 صبح قطعن تنها راهی بود تا مدیران ما بیش از این خود را گرفتار طرحها وپروژه های لحظه ای نکنند.

هیچ صبحی را به قشنگی وپاکی امروز در روزهای گذشته نداشته وندیده بودیم.ودر روزهای دیگر که تهران پاکتر بود وچنین آلوده نشده بود، اینچنین مشتاق نبودیم تا به تمیزی هوا دقت کنیم وخدا را شاکریم در این صبح پائیزی این سعادت را نصیب ما گردانید تا بار دیگر افق را که نه، بلکه یکبار دیگر نماد جدید تهران را نظاره گر باشیم .وامیدوار باشیم این لطف بی منت به کرات وتناسب بر همه کشور بخصوص گلستان سوخته نازل گردد تا نه دود داشته باشیم ونه آتش.
نوشتن از او شاید در این روزگار غریب که خیلی وقتها آدم خودش را از هم از یاد می برد کار سختی باشد. متانت، آرامش، صداقت بارزترین خصوصیاتی بود که می توانستی در همه حال در وجودش رویت کنی خاطرات خوابگاه یک اطاق 418 هیچگاه فراموش نخواهد شد. آنجا که به کنسول ملایر نام گرفته بود و تو چه شبها و روزهای خوب و بدی را در آنجا به سر رساندی و از کنار خیلی کم لطفی های ما گذشتی. یاد آوری خاطرات با تو بودن سخت است اما اذهان همیشه سرشار از لحظات باتو بودن است. خیلی وقت ها سکوت پاسخی محکم به آنچه بود که بر آن باور نداشتی و منتقدش بودی. گروه شیلات و محیط زیست دانشکده منابع طبیعی دانشگاه تهران و کلاسهای ساختمان قدیم دانشکده همیشه روزهای باتو بودن را فراموش نخواهد کرد. روزهای با تو بودن در آن سالها همه آن چیزی بود که از جوانی بیاد دارم و همیشه دوست می دارم همه آنچه را که مرا به یاد آن روزها می اندازد و پیوند دهنده اکنون با گذشته می باشند.
یادت هست روزیکه پایان نامه من تمام شد در صفحه اول از تو تشکر کردم ونوشتم :از دوستانی که بنوعی مرا در تهیه این پایان نامه کمک نمودند تشکر می کنم و سوال کردی که نقش ما در پایان نامه ات چه بوده که تشکر کردی؟ گفتم همین که مرا تحمل و به دوستان چای دادید میشود کمک و این موضوع تا مدتها سوژه ای بود برای خندیدن .
باغ بوتانیک دانشکده ، گلخانه دانشکده با پوتوس ها،برگ انجیلی و بابا آدمها ،موزه حشره شناسی، جنگل سرو سیمین وتیم منتخب دانشکده وجای جای دانشکده منابع طبیعی و کشاورزی کرج یادآور روزهای باتو بودن است.

نامش کوروش حسن بود اما کورش صدایش میکردیم وفامیلش فرخ اردبیلی اما اهل ملایر. او در ٢۵ خرداد ماه سال48در شهر ملایر به دنیا آمد و کلیه مقاطع تحصیلی را در ملایر گذراند و در سال 67 در رشته شیلات و محیط زیست دانشگاه تهران پذیرفته و در سال 71 فارغ التحصیل و به خدمت سربازی رفت پس از خدمت در ساختمان مرکزی وزارت جهادسازندگی خیابان طالقانی در واحد طرح و برنامه مشغول بکار گردید. او در سال ٨۴ مبتلابه کانسر لوزالمعده شد که پس از 6 ماه مقابله با آن طاقت نیاورد ودر روز ٢۶خرداد دعوت حق را لبیک گفت و همسر و یگانه فرزند خود که یادگار روزهای بستری بودن او در بیمارستان بود را تنها گذاشت و رفت. واین نوشتار چیزی از همه آن روزها که با تو بودیم ، نبوده ونخواهد بود.
کورش حسن فرخ اردبیلی همیشه ودر همه حال در دلهای ما جا داری .بدرود
سفرت بخیر اما، تو ودوستی خدا را چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را
امروز که پست جناب مهندس محمد درویش را میخواندم وبا دیدن پل هائی که در عکس ها نشان داده بود یاد خاطره ای افتادم که گفتم بد نیست دوستانی که هر از چند گاه ویا همیشه خود را با دیگران مقایسه میکنند این خاطرات را بخوانند شاید دیگر مترصد قیاس مع الفارق با اجانب یا حداقل چشم بادومی ها نباشند.
پل هانگزو(Hangzhou) بر روی مصب رودخانه ساخته شده که دسترسی دو شهر مهم وزیبای شانگهای به شهر تجاری وبندری نینگبو را تسهیل بخشیده است .مقایسه گذر از روی این پل وپل ساخته شده بر روی دریاچه ارومیه نه تنها مقاسیه ای بی معنا است بلکه شما در گذر از روی پل هانگزو فکر میکنی در نوک کشتی تایتانیک وبجای جناب لئوناردو دیکاپریو هستید که در عبور از روی دریا فقط آب را میبینید.اما اگر از پل روی دریاچه ارومیه عبور کنید تصور میکنید شاید این سنگها تکان بخورد و آب شما را تبدیل به خیار شور نماید.
ماجرای دوم مربوط به چینی های لامذهب وبی دین است البته آنها ادیان گوناگونی دارند که در مناطق سین کیانگ و نین شیا زندگی شبیه زندگی کویر نشینان ما دارند که بحث ما در مورد چینی های جنوب شرق در استان گوانگ دونگ وشهرهای شنزن ، شانتو ،گوانگزو ،شانگهای ونینگبو است.شبی از شبها که قصد شرکت در یک نمایشگاه تجاری را داشتم در فرودگاه شهر گوانگزو ساک مسافرتیم را به تصور اینکه توسط راننده به صندوق عقب گذاشته شده از دست دادم .یعنی هنگام رسیدن به هتل ساکی در ماشین نبود .این شروع گرفتاری بود چون جدای از مدارک واسناد کاری وتجاری مهمترین محتویات ساک خوراکی هائی بود که با خود به چین برده بودم چون بنده از بوی ادویه جات آنها هم بد حال میشوم چه برسد به اینکه بخواهم از این غذاها تناول هم بکنم.خلاصه ساک ما در یک کشور بزرگ با مردمانی که هر صبح برای مجسمه بودا عود روشن میکردند گم شد.حال بماند که چه پوشیدیم وچه خوردیم وچه .... مهم اینجاست که تصور پیدا شدن این ساک در این دیارغیر مسلمان برایم سخت بود.چند روزی گذشت از آن شهر به شهر شانتو رفتم وهنگام کنترل ایمیلم بصورت اتفاقی وارد بخش اسپم شدم .کاری که تا آن موقع هیچ نکرده بودم.واین را هم بگویم که انتظار میل ناشناس از کسی را هم نداشتم.اما آنچه باید میدیدم دیدم وآن پیغامی از یک ناشناس مبنی بر پیدا شدن ساکم در فرودگاه بود.این فرد را بعدن دیدم اوکارگر ساده یک هتل بود، از او پرسیدم چه دلیلی داشت که ساک را برگرداندی وزحمت ایمیل زدن وتلاش جهت پیدا کردن مراداشتی واو در کمال سادگی وآرامش بدون اینکه به قسمتهای داخلی ساک دست زده باشد پاسخ داد:مگر کار دیگری هم میشد انجام داد؟او تصور نمیکرد کاری بجز این هم انجام پذیر باشد.حال شما قضاوت کنید در مدینه فاضله من وشما از 10 ساک چند تای آن به صاحبش بر خواهد گشت؟ واگر جواب کمتر از 10 بود بدانید فاصله ما با جهان غرب که هیچ با همین چشم بادومی ها هم خیلی زیاد است وپر بیراه نگفته ایم که قیاس محمد درویش قیاس مع الفارق است .نیست؟
اخیرن نامه ومکاتبات مربوط به جرم استفاده از عناوین دروغی والکی را دیدم گفتم شما هم بد نیست ببینید تا یک وقتی حوس نکنید از القاب دروغین وغیر واقع برای خودتان استفاده کنید ویک کلاهی از این نمد برای خودشان نسازند.البته این مصوبات وقوانین شامل آندسته از رانندگان وآبدارچی های محترم ادارات که اخیرن موفق به دریافت مدارک لیسانس،فوق لیسانس ودکتری شده اند نمیگردد.چون این قشر زحمت کشیده اند وقرار است منبعد بدلیل عدم استخدام نیروهای کارشناسی در اغلب ادارات وسازمانها از این نیروها بجای آندسته از افراد که بازنشسته میشوند استفاده گردد.فقط یک بار حواستان باشد این افراد را با کسانی که نمیشناسید اشتباه نگیرید وهر وقت مطمئن شدید که مدرک دارد بفرمایید آقای دکتر لطفن یک چای برای ما بیاور.یا جناب مهندس فردا آب وروغن ماشینتو چک کن و تشریف بیاورید بریم ماموریت یا از همین دسته عناوین میتوانید استفاده کنید ولی وای به حال آندسته افرادی که بدون مدرک بخواهند خودشون رو به جای دیگران جا بزنند.اونوقت حسابشون با ماده 556 بوده وطبق همین ماده سه رقمی مجازات میشوند. از ما گفتن بود.
سالهاست آموخته ودیده ایم که شهرداری طبق قانون وهنگام تجدید بنا و ارائه مجوز ساخت در برخی موارد که قاعدتن مبتنی بر نقشه های شهرداری میباشد اقدام به اجرای اصلاحی زمین را مینماید. قانون "بر اطلاحی" عبارتست از: حدی از قطعه زمین (مالک) که مشرف به گذر بوده، دارای عرض اصلاحی و مستلزم عقب نشینی باشد. الزام این قانون را بنده به کرات در خیلی از خانه ها دیده یا شنیده ام .وقتی قصد فروش خانه پدر خدا بیامرز را داشتیم چیزی حدود یک سوم سطح زمین بدلیل اینکه بنا دو بر بود از سطح زمین کسر گردید یا خانه ای در کوچه گلشن امام حسین با همین نسبت کسر بنا شد که تنها حدود 60 متر از آن باقی ماند .اجرای قانون اصلاحی زمین ویا عقب نشینی مانند خیلی از قوانین مفید وبه نفع عامه مردم بوده وکاری است که در جهت آسایش وراحتی شهروندان در گذر از کوچه های تنگ انجام میپذیرد اما من چندی پیش بجای عقب نشینی شاهد یک جلونشینی بودم .کوچه 5/6 متری سی وسوم سعادت آباد که بر روی تابلو شهرداری به غلط خیابان سی وسوم درج شده کوچه ای است(گذرهایی که عرض آن ها کمتر از 12 مترکوچه مینامند) تنگ که با منها کردن یک پیاده روی نسبتن باریک تنها 5 متر از عرض آن باقی میماند.حال این کوچه از قدیم حدود یک ونیم تا دو متر پهن تر بوده که از زمان تخریب خانه های ویلائی وساخت آپارتمانهای 4 ، 5 ، 6 وشاید هم 7 ! طبقه همین میزان از کوچه به زمین افراد اضافه شده وعرض کوچه به همان 5 متر تقلیل یافته است.
به این حرکت که خلاف اصلاحی وعقب نشستن خانه ها است باید چه گفت ؟ آیا بهتر نبود بجای جلوآمدن چند خانه به هر دلیلی الباقی خانه ها عقب میرفتند؟ آقای شهردار کلاه مبارک را دو تا سه سانت بالاتر بگذارید که بهتر به شما میآید.با انجام این حرکت بی منزلت در این وادی اینقدر این کوچه زشت وبی قواره شده که دیدن آپارتمانهای ریز ودرشت با طبقات ناهمگون واحتمالن غیر مجاز بر کراهت آن میافزاید. چند خانه ویلائی باقیمانده تایید کننده همین گفته هاست .
بد نیست شهرداری محترم منطقه 2 تهران تا همین چند قواره خانه جلونشینی نکرده وجود دارد فکر مناسبی برای آن نماید.وبه نظر نمیرسد در چنین کوچه تنگی چنین ساختمان بلند 6 تا 7 طبقه ای جائی داشته باشد.عکس زیر مرا به یاد پلکان وبانک ومحاسبه پلکانی وام وپله وپله برقی واز این جور چیزها میاندازد.بر خاتم انبیا محمد(ص) صلوات.
امروز مطلبی رو در اینجا خوندم که مربوط به تصمیم یک مدیر شرکت بزرگ بوده که درحالیکه به سمت دفتر کارش می رفته چشمش به جوانی میافتد که در راهرو ایستاده و به اطراف خود نگاه میکند. مدیر جلو میرود واز میپرسد: "شما ماهانه چقدر حقوق دریافت میکنی؟"
جوان با تعجب میگوید ماهی 2000 دلار و مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شده و از کیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان میدهد و به او میگوید :این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، تو اخراجی !ما به کارمندان خود حقوق میدهیم که کار کنند نه اینکه یکجا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند.
جوان با خوشحالی و سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیش بود پرسید: آن جوان در کدام قسمت کار میکرد؟
کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود.
نکته ای که در این مطلب وجود دارد از یک نگاه نشان میدهد که برخی از مدیران حتی کارکنان خود را در طول دوره مدیریت خود ندیده و آنها را نمیشناسند. ولی در برخی از مواقع تصمیمات خیلی مهمی را در باره آنها گرفته و اجرا میکنند.
وقتی این مطلب را خواندم یاد یکی از دوستان افتادم که چند وقتی است بازنشسته شده و دیروز برای تجدید دیدار به نزد من آمده بود ونقل میکرد از یک حرکت جالب مدیریتی وماجرا از این قرار بوده که مدیر کل یک تشکیلات بزرگ پس از 4 سال طول مدیریت در این تشکیلات دولتی یک نفر را در راهرو میبیند وپس از احوالپرسی با پیشدستی و جهت احترام به حقوق مراجعه کننده از ایشان میخواهد ضمن حضور در دفتر کارمدیر نوع درخواست اداری خود را بازگو کنند که این فرد به مدیر میگوید قربان بنده کارمند شما هستم نه ارباب رجوع .جالب نیست؟یک مدیر ارشد در یک اداره عریض وطویل پس از 4 سال مدیریت هنوز کارمند خود را ندیده و اگر این اتفاق نمیافتاد شاید یه جای دیگر ودر شرایط متفاوت تری این شناخت اتفاق میافتاد.چنین مدیرانی صرفن دنبال یه مسیر خاص تعبیه شده در مغز خود میباشد وحالا تصور کنید این آقا اصولگرا هم نباشد یا با یک سیستم بسته وسنتی هم بخواهد مدیریت کندکه نتیجه کاملن مشخص خواهد بود . وقتی مدیری با کارمند خود ارتباط فیزیکی نداشته باشد چگونه قادر خواهد بود از از نقطه نظرات کارشناسی ایشان بهره برده واستفاده نماید.بدرستی که ایجاد ارتباط با چنین مدیرانی که هنوز کارمندان خود را نمیشناسند چه کار سختی است وسخت تر اینکه بخواهیم بجز ایده ها وعقاید موجود در مغز ایشان دیگر مطالب یا ایده هائی را بخواهیم به ایشان بفهمانیم یا ثابت کنیم یا نشان دهیم .البته که کار سختی است واگر این ماجرا باز تکرار شود میشود یک دور باطل از نوع تصمیم مدیریتی .نه؟
امروز روز جهانی موزه است .موزه ها تاریخچه زندگی انسانها وسرگذشت آنها را از سالها قبل به تصویر میکشانند. موزه ها دایره وسیعی از نحوه زندگی تا ابزار ،سنت ها ،آداب ،نوشته ها،هنر و...را به ما نشان میدهند اما در موزه ها که علیرغم دانسته های فراوانی که با خود همراه دارند موجودات زنده از جایگاهی مناسب وشایسته برخوردار نیستند.وکاش برای موجودات کهن ومنحصر بفرد این مرز وبوم هم به عنوان موزه های زنده وبا حیات ارزشی درخور قائل بودیم تا آنها را با هیچ معامله نمیکردیم.
![]()
برخی از این دست جانداران کهن در امامزاده ها سلاخی وبرخی دیگر در ساخت وسازها رو به نیستی اند.باشد تا روزی به جای مرده پرستی قدر زنده ها را بدانیم.واحترامی درخور برای ذخائر ژنتیک گیاهی وجانوری بعنوان موزه های زنده قائل شویم.

دیروز روز جهانی صلیب سرخ وهلال احمر بود .بد ندیدم به مناسبت این روز ضمن توضیح رسالت این کمیته چند توصیه هم به نقل قول برایتان بنویسم.این میل یه خورده مال پارسال بود ولی چون چند وقتی بحث زلزله داغ شده بود گفتم بد نیست بازخوانی آن را با شما شریک شویم . وظیفه کمیته بین المللی صلیب سرخ (ICRC )، که مقر آن در ژنو ( سوئیس) قرار دارد عبارت است از: حفاظت از زندگی و کرامت قربانیان جنگ و نیز خشونت داخلی، و یاری رسانی به آنها. فعالیت های کمیته بین المللی بر پایه مقررات حقوق بشردوستانه استوار است و در موارد سیاسی، دینی و عقیدتی بیطرف است. این سازمان ، در سال 1863 م . تاسیس شد ، اما دولت ایران در سال 1301 ش. جمعیت ملی خود را تأسیس کرد، و لی به جای استفاده از نشان صلیب سرخ ، علامت شیر وخورشید سرخ ر ا به عنوان نشان جمعیت خود برگزید . با تلاش ها و پیگیری متمادی دولت ،سرانجام علامت شیر و خورشید در همایش ژنو در سال 1929 م. به عنوان نشان سوم مورد حمایت بین المللی، به تصویب رسید . پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، در سال 1359 ش. دولت ایران با ارسال نامه ای به دولت سوئیس به عنوان امین و نگاهدارند ة قراردادهای چهارگا نة ژنو ، اعلام کرد که استفاده از شیر و خورشید سرخ را به تعلیق درآورده و به جای آن ، از نشان هلال احمر استفاده خواهد کر د. از آن پس ، جمعیت شیر و خورشید سرخ ایران ، به جمعیت هلال احمر تغییر نام داد.
با توجه به وجود مناسبت در این روز وبحث زلزله که معلوم نبود علل وعوامل بروز وظهور آن از کجا آغاز شد وجمع کثیری از تهرانی ها را نگران کرد بد ندیدم چند توصیه آقای دوگ کاپ رئیس گروه نجات و مدیر تیم آمریکائی نجات بین المللی را برای شما در اینجا بیاورم باشد که این دوره بازگشت دویست ساله یک میلیون ساله شود وبرای تولد این دوره بازگشت بدلیل دیر برگشتنش یه جشن مفصل بگیریم.داشتم میگفتم که این آقا بدلیل تجارب زیادی که داشته وبه 875 ساختمان جهت کمک وارد شده وبا گروه های نجات 60 کشور کمک کرده است لذا بنظر میرسه بیراه نگفته باشد.اودر سال 1996 اقدام به ساخت یک مدل زلزله نمود که نتایج نشان داد آنهائی که از روش خمیده وپنهان شده (Duck And Cover) استفاده کردند، شانس زنده ماندن آنها صفر درصد و برای آنهائی که از روش مثلث حیات (Triangle Of Life ) استفاده کردند، 100 درصد بوده است. مثلث حیات در مجاورت هر جسم سخت مثل تخت خواب یا کمد یا ماشین یا یخچال و... وجود دارد وآن یک فضای مثلث شکل است که همیشه از ریزش آوار در امان میماند وتوصیه کرده حتمن در این قسمت پناه بگیریم.تیتر وار این چند توصیه بقرارزیر است:
1- در هنگام بروز زلزله و فرو ریختن ساختمان هر کسی که از روش (Duck And Cover) (خمیده و پنهان شده) استفاده کند بدون استثناء و همواره محکوم به مرگ است. افرادی که زیر اشیائی نظیر میزها و اتومبیلها میروند در همانجا له میشوند.


2- بصورت طبیعی در وضعیت جنینی که در رحم قرار دارید، خم شوید. این غریزه طبیعی ایمنی و اصل بقاء است. پس در زمان بروز زلزله سریع خود را کنار اشیاء بزرگ، مانند کاناپه بزرگ و یا اجسام محکمی که در مقابل ضربه کمتر فشرده میشوند و فضای خالی در مجاور خود باقی میگذارند، قرار دهید.

3- اگر زلزله درهنگام شب و زمانی که شما در رختخواب خود هستید اتفاق بیفتد کافی است از روی تخت به پایین بغلتید، یک فضای ایمن و مناسب در اطراف تخت وجود دارد.
4- اگر شما هنگام وقوع زلزله در حال تماشای تلویزیون هستید و فرار از در یا پنجره برایتان بسادگی امکانپذیر نیست، در وضعیت جنینی در کنار کاناپه یا صندلی بزرگ خم شوید.

5- هر کسی که در زمان وقوع زلزله در زیر درب قرار گیرد محکوم به مرگ است. زیرا هنگامی که زیر درب قرار دارد ، چهارچوب اطراف درب به سمت جلو وعقب بیافتد، زیر مصالح ساختمانی بالای چهار چوب درب له خواهد شد و اگر ستونها به طرفین بیفتند در این حالت توسط آنها به دو نیم خواهد شد لذا در هر دو صورت جان خود را از دست خواهد داد.

6- هرگز در هنگام وقوع زلزله بر روی پله ها نروید زیرا پلهها دارای گشتاور فرکانسی متفاوتی هستند و لذا مجزا از تنه اصلی ساختمان نوسان میکنند. به عبارتی پلهها و بقیه ساختمان با همدیگر برخورد میکنند تا اینکه شکست سازهای در پله رخ دهد.
7- کسانی که در هنگام وقوع زلزله در خیابانها داخل خودروی خویش هستند کافی است در کنار خودرو دراز بکشند.

چندی پیش مسابقه ای تحت عنوان علل تخریب مناظر طبیعی بین دانش آموزان ابتدائی وراهنمائی مدارس بوشهر برگزار که تعداد 10 نقاشی به عنوان نقاشیهای برتر انتخاب که در اینجا 4 نقاشی از این تعداد انتخاب تا در معرض دید شما دوستداران مواهب طبیعی قرار گیرد :
برای دیدن عکسها با اندازه بزرگتر روی آنها کلیک کنید
بنظر شما کدامیک از این نقاشی ها ضمن زیبائی ارتباط مناسبی با موضوع مسابقه نشان میدهد.
ضمنن این نقاشی که مدینه فاضله منابع طبیعی است نیز به عنوان حسن ختام آورده شده است.
محمد بهمن بیگی، بنیانگذار آموزش عشایر در ایران، صبح شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ (اول مه ۲۰۱۰) در سن ۹۰ سالگی در شهر شیراز درگذشت.آقای بهمن بیگی که از مدتها پیش بیمار بود، صبح شنبه و بر اثر عفونت ریوی در بیمارستان کوثر شیراز از دنیا رفت.محمد بهمن بیگی در سال ۱۲۹۹ در ایل قشقایی و به گفته خودش "در چادری در فاصله لار و فیروزآباد" به دنیا آمد. پدر او از جمله سران عشایر بود که در پی سیاست تخته قاپو کردن (یک جا نشین کردن) عشایر در اوایل قرن خورشیدی حاضر به تهران تبعید شد و محمد بهمن بیگی نیز به همراه او به تهران آمد. او در تهران به مدرسه رفت و سپس در رشته حقوق در دانشگاه تهران مدرک لیسانس گرفت.آقای بهمن بیگی در سال ۱۳۳۱ با تاسیس اولین مدرسه عشایری در داخل ایل برنامه آموزش عشایری را پایه گذاری کرد.آقای بهمن بیگی از آن زمان به بعد شخصا این موضوع را پیگیری کرد و با سرکشی به مدارس مختلف عشایری در ایل های مختلف و تدریس در آنها، این برنامه را گسترده تر کرد. آقای بهمن بیگی همچنین دانشسرایی مخصوص تربیت معلم برای مدارس عشایری تاسیس کرد.با انقلاب سال ۱۳۵۷ در ایران، آقای بهمن بیگی مدتی به دلیل آن که برنامه هایش پیش از انقلاب در قالب برنامه های دولتی اجرا می شد، به اتهام همکاری با رژیم پهلوی تحت تعقیب بود. او مدتی در تهران زندگی مخفی داشت اما بعد از مدتی این اتهامات از او رفع شد.آقای بهمن بیگی در دوره بازنشستگی عمدتا به تدوین تجربیاتش در قالب کتاب های خاطرات مشغول بود.محمد بهمن بیگی کتاب "عرف و عادت در عشایر فارس" را در دهه ۱۳۲۰ شمسی و کتاب های "بخارای من، ایل من"، "اگر قره قاج نبود"، "به اجاقت قسم" و "طلای شهامت" را در دوره بازنشستگی اش بعد از انقلاب ایران منتشر کرد. در دولت محمد خاتمی، چند مراسم برای تجلیل از آقای بهمن بیگی برگزار شد.استاد محمّد بهمنبیگی در کتاب بخارای من ایل من، زندگی خود را اینگونه ترسیم میکند: «من در یک چادر سیاه به دنیا آمدم. زندگانی را در چادر با تیر تفنگ و شیهه اسب آغاز کردم. تا ده سالگی حتی یک شب هم در شهر و خانه شهری به سر نبردم... زمانی که پدر و مادرم را به تهران تبعید کردند، تنها فرد خانواده که خوشحال و شادمان بود، من بودم. نمیدانستم که فشنگ مشقی و تفنگم را میگیرند و قلم به دستم میدهند... پدرم مرد مهمی نبود. .jpg)
اشتباهآ تبعید شد... و دوران تبعیدمان بسیار سخت گذشت... چیزی نمانده بود که در کوچهها راه بیفتیم و گدایی کنیم. مأموران شهربانی (رضاخان) مراقب بودند که گدایی هم نکنیم... به کتاب و مدرسه دلبستگی داشتم. دو کلاس یکی میکردم. شاگرد اوّل میشدم. تبعیدیها، مأموران شهربانی و آشنایان کوچه و خیابان به پدرم تبریک میگفتند و از آینده درخشانم برایش خیالها میبافتند. سرانجام تصدیق گرفتم. یکی از آن تصدیقهای پررنگ و رونق روز. تبعیدیها، مأموران شهربانی، کاسبهای کوچه، دورهگردها، پیازفروشها، ذرّتبلالیها و کهنهخرها همه به دیدار تصدیقم آمدند. من شرم میکردم و خجالت میکشیدم. پدرم از شور و شوق اشک به چشم آورد. در مراجعت به خانه دیگر راه نمیرفت، پرواز میکرد... ملامتم میکردند که با این تصدیق گرانقدر، چرا در ایل ماندهای و چرا عمر را به بطالت میگذرانی؟ تو تصدیق داری و باید مانند مرغکی در قفس در زوایای تاریک یکی از ادارات بمانی و بپوسی و به مقامات عالیه برسی. در پایتخت به تکاپو افتادم و با دانشنامه حقوق قضایی به سراغ دادگستری رفتم تا قاضی شوم و درخت بیداد را از بیخ و بن براندازم. دلم گرفت و از ترقّی عدلیّه چشم پوشیدم. در ایل چادر داشتم، در شهر خانه نداشتم. در ایل اسب سواری داشتم، در شهر ماشین نداشتم. در ایل حرمت و آسایش و کس و کار داشتم، در شهر آرام و قرار و غمخوار و اندوهگسار نداشتم. نامهای از برادرم رسید. بوی جوی مولیان مدهوشم کرد. ترقّی را رها کردم. تهران را پشت سر گذاشتم و به سوی بخارا بال و پر گشودم. بخارای من ایل من بود.این مردِ فرهیخته سرد و گرم روزگار چشیده به تجربه دریافته بود که تنها راه نجات عشایر در بالا بردن سطح سواد جمعیّت عظیم عشایری است. مردمی که با هرگونه ناملایمات زندگی میساختند، شجاع و بخشنده بودند، با قناعت و صبوری زندگی میکردند، حلیم و صادق بودند، امّا روح لطیف خود را با مفاسد اجتماعی آلوده نمیکردند، غیور و ظلمستیز بودند و تشنه معرفت و جویای دانش. چه کسی میبایست به این قشر محرومِ رنجکشیده توجّه میکرد.
استاد بهمنبیگی که خود پرورده درد و رنج بود به خوبی میدانست که کسی آستین بالا نخواهد زد و دولتمردان را نیز در سر، سودای تعلیم و تربیت و پروراندن استعدادهای افراد ایلیاتی نیست؛ از اینرو دست به کار شد. تصمیم گرفت به جای چوب شبانی، قلم در دست کودکان عشایری نهد و خواندن و نوشتن را به طریق خاصّ خود به میان عشایر برد تا جهل و بیسوادی را ریشهکن کند. شاید خود نیز در آن زمان بر این باور نبود که قدمی که برداشته است چگونه به بار خواهد نشست امّا مصمّم بود و با تمام توان در این عرصه قدم گذاشت.
بسیاری از کسانی که کودکی خود را در پنجاه سال گذشته در یکی از ایل های ایران گذرانده باشند ویا به فرهنگ وطن ارج نهند قاعدتا محمد بهمن بیگی را می شناسند و خاطرات خوشی از او دارند. تعدادی از شاگردان آقای بهمن بیگی هر سال روز معلم به دیدار معلم سابقشان می رفتند.اما امسال معلم قدیمی عشایر درست یک روز قبل از روز معلم شاگردانش را برای همیشه ترک کرد.روحش شاد ویادش ماندگار
برای دانستن بیشتر اینجا را بخوانید.
صبح زود که از خونه میزنی بیرون خوشحالی که از یک محدوده پر خطر از لحاظ امواج ناشناس آنتن های ماهواره وارد محل کار با خطرات کمتر شدی وعصر پس از خستگی فراوان مجددن به منزل ومحدوده اشعه های مضر وخطرناک امواج ناشناس پا میگذاری .پس از رسیدن ودراز کردن پای مبارک حوس میکنی یه قاچ هندوانه میل بفرمائی .البته تا اینجای کار مشکلی نیست.وقتی هندوانه را قاچ میکنی وچشمت به جمال مبارک قرمزی آن میافتد کلی از انتخابت خوشحال میشی که هندوانه ای مثل قند خریدی.ولی وقتی میخوری ومیفهمی که رنگ این هندوانه جوهرقرمز است یه جورائی فکر میکنی به شعورت توهین شده .
این اتفاق نه با تغییرات ژنتیکی بلکه با اضافه کردن مادهای شیمیایی در کانالهای آب در جالیزارهای بوشهر توسط برخی کشاورزان رخ میدهد. گفتیم روغن جامد نخوریم تا گرفتگی عروق نداشته باشیم وگیاهخوار ومیوه خوار بشیم تا اثر اشعه ها رو از بین ببریم.حال باید یه فکری واسه هندوانه ها کنیم.دمت گرم رئیسعلی دلواری با این همشهری هات که میخوان با کمک برخی عوامل دیگر ریشه مردم تهران رو بخشکانند.
اول اینکه برف امروز در استانهای اردبیل وآذر شرقی بخصوص در اهر،کلیبر ومشکین شهر که پس ازچهل روز پس از بهار باریده هم جهان گرمائی ممد آقا رو زیر سوال برد وهم سر درختی ها رو نابود نمود.هیچکی نیست بپرسه آخه این چه وقت برف باریدنه؟البته این ماجراهیچ ربطی به موضوع ما نداشت.گفتیم شاید دعای زمستون مردم دیر مستجاب شده باشه.

دوم اینکه در مورد تندیس های سرقتی در پارکهای تهران یه تجربه داشتم گفتم شاید بدرد شهرداری چی ها بخوره.جوونی ها که دانشجو بودیم داخل محوطه دانشکده خونه سازمانی اساتید وکارمندان خاصی بود که در یک شب یکی دو تا از این خونه ها مورد دستبرد قرار گرفت .برامون جالب بود دانشکده ای که روزی چند بار از در نگهبانی با سلام وصلوات وارائه کارت رد میشدیم چطور ممکنه وسیله ای به بزرگی وانت یا نیسان یا خاور یا کامیون تک چرخ یا جفت چرخ یا تریلی خارج بشه.خلاصه بعد از مدتی کاشف به عمل اومد فهمیدیم کار از نگهبانی آب میخوره .البته به ما ربطی نداره که تندیس یک تنی پارکها که متولی اون شهرداری است وموقع نصب وعزل باید حتمن جرثقیل باشه کار کی باشه ولی شهرداری به عنوان متولی باید بیشتر حواسشو جمع کنه تا بخاطر برنز این تندیس ها سرقت صورت نپذیره ومواظب باشیم فردا پس فردا نگند برج میلاد چون میل گردهای زیادی داشت سرقت شد.ضمنن این تنها کاری است که ما برای تقدیر از بزرگانمان کردیم واز اونا تندیس ساختیم .فرانسویها برای احترام به کشته شدگان جنگهای خود وبه دستور ناپلئون یک طاق تحت عنوان طاق پیروزی ساختند که زیر آن چند مقبره سمبلیک ساخته اند و اگر قرار به سرقت بود تا حالا باید هیچی از این بنا باقی نمی موند یا ایفل یا آزادی خودمون.نمیدونم شاید ربطی به شخصیت ها نداشته وموضوع فقط برنز باشه .صداش بعدن در می آد.

سوم اینکه انگار این اعراب غیر ایرانی قصد ندارند دست از این خلیج فارس بردارند وموضوع سیاسی رو فوتبالی کردند!ماجرا اینه که در حین بازی تیم ذوب آهن والاتحاد ناظر اردنی بازی را به مدت 6 دقیقه متوقف کرد تا یه خودی نشون بده وبرای اربابان خودش یه دمی تکون بده .علت توقف بازی هم این بود که چرا هواداران ایرانی در اصفهان پرچم خلیج فارس بلند کردند وشعار میدهند که خلیج فارس ایران.نمیدونم تا کی باید به این آقایان گفت که بابا فدراسیون فوتبال(فیفا) نام خلیج فارس رو به ثبت رسونده وضمنن ناظر حق دخالت به کار داور رو نداره.وبهتره به این ناظر بگند بیشتر حواستو به بازی بده تا تماشاچی.

یکی به آخر اینکه: آقای گردون براون که ظاهرن نخست وزیر انگلیس است بخاطر گافی که در خصوص مصاحبه با یک خانم شهروند داشته ومیکروفون رو خاموش نکرده وپشت سر این خانوم کلی غیبت کرده، رسمن عذر خواهی کرده تا محبوبیتش در بین ترفداران جناح کارگر کم نشه.البته خیلی مدیران دیگر ممالک هستند که اگر میکروفونشون خاموش یا روشن باشه معذرت خواهی که نمیکنند هیچ بلکه سعی خواهند کرد با صد تا دلیل وبرهان ودروغ ماجرا را یه جوری توجیه کنند.البت که آقای براون بابت استفاده از نام خلیج عربستان بجای خلیج فارس در دیماه 88 یه عذر خواهی هم به ما ایرانی ها بدهکار است.البته نوشتن این مطلب با روز ملی خلیج فارس یکی شده که به فال نیک میگیریم

آخرش مربوط به عقب ننشستن ساختمانهای حاشیه دریای خزر است که محقق نشده وعلت آن هم این است که از 15 کیلومتر 5 کیلومتر آن نهادهای دولتی هستند .البته باید خاطر نشان کرد که در چنین حرکتهائی معمولن ارگانها وسازمانهای دولتی راحت تر وبهتر خراب میشند چون اینجور اموال بی صاحب تر است تا اموال شخصی.جهت قبول وتایید مطلب یه اتفاق رو که مربوط به سال ٧۴ است رو براتون میگم : در محدوده اون سال بدلیل بالا بودن میزان توتال کلیفرم آب سد امیر کبیر کرج که پس از تصفیه خانه بیلقان وارد شبکه توزیع آب تهران میشد وسازمان آب این اطلاعات را محرمانه اعلام کرد وبه ارگانهای محیط زیست وسازمان بازنشستگی ودیگر نیروهای مسلح که همگی دولتی بودند ورستورانهای جاده چالوس که جملگی مربوط به بخش خصوصی بود اخطار کتبی نمودند که تا فلان تاریخ موظف به تخریب هستید ...... بعدن مفصل ادامه مطلب رو توضیح میدم.
مارک هانکاکس، یک لحظه باور نکردنی را شکار کرده است. یک مرغ عشق آنقدر به تصویر خود در آب زل می زند که سرانجام شیفته آن می شود
روزنامه دیلی تلگراف نوشته است که او برای گرفتن این عکس یک ماه تمام در نقطه مقابل این منطقه که محل گذر مرغان نغمه سری از این جنس است به کمین نشسته تا سرانجام به این تصاویر دست پیدا کرده است
عکاس ابتدا فکر کرده است که مرغ نغمه سر قصد دارد آب بنوشد اما متوجه می شود که او مجذوب انعکاس تصویر خود در آب شده و زمانی متوجه می شود که مرغ دیگری در کار نیست که منقار او تصویر ثابت منقوش در آب را می شکند
مرغان نغمه سر انگلیسی از جمله معدود مرغان نغمه سری هستند که قدرت وارونه حرکت کردن و راه رفته از پایین به بالا بر روی درخت یا سطوح عمودی را دارند. از روزبه عزیز برای این عکس ومطلب ممنونم.


پیرو سقوط هواپیمای مسافربری توپولف لهستان شرکت یاتا اعلام کرد سوار توپولوف نشید.من نمیدانم شرکت یاتا چه شرکتی است ولی بچه که بودم و واسه دوچرخه 26 ام که میخواستم لاستیک بخرم رو لاستیکه نوشته بود یاسا حال شاید یاسا شده یاتا شاید هم اشتباه تایپی باشه خلاصه به ما چه که یاتا چی وکی هست هر کی هست احتمالن یه چیزائی بعد از سه سانحه ایران ویک سانحه لهستان بهش گفتند.شاید هم اینترنتش قطع بوده که اینقدر دیر خبر دار شده که بعد ازاین همه سانحه تازه یادش افتاده اظهار نظر کنه واون هم از نوع پاک کردن صورت مسئله.البته فکر بدی نیست چون وقتی میخواستی بری کشور سوریه با یکی از همین توپولوفها بود که آجانسه با کلی منت ودریافت پول خون باباش هر بلیط خالی رو سیصد هزاربهش فروخت واین تازه اول ماجرا بود چون با اهل وعیال ویه بری ادم علاف تو فرودگاه از ساعت 12 شب تا 6 صبح .البته مثل خارجیها میخواست به نحوه مدیریت غلط شرکت کاسپین که پولش فقط واسه خرید واجاره توپولف کفاف میده اعتراض کنه ویه عرض اندامی نشون بده که نشد چون هر چی گشت وهر چی تو این 6 ساعت نمایندگان کاسپین رو پیج کرد کسی از شرکت کاسپین نبود که جواب این مادر مرده ها رو بده.البته ساعت ۶ صبح چند تائی از اونا پیداشون شد اونم وقت سوار کردن مسافر که الحق مردم همکاری خوبی در 
سوار نشدن از خود نشون دادند که این همکاری همون دقیقه اول توسط برخی شکسته شد و از طرف کاسپینی ها اعلام شد چون پرواز چارتر است اگه سوار نشید پولتون از جیبتون رفته.خلاصه سرتون رو درد نیارم داشتم از توپولف میگفتم وروسیه که سعی در ابراز همدردی با مردم و جناب مرحوم مغفور لخ کاچینسکی، رئیس جمهور فقید لهستان داشته همون کاری که با مردم ما وپس از سقوط چند تا از این توپولف ها نکرد.خلاصه اینکه داشتم از توصیه های یاسا نه یاتا میگفتم که سعی کنید سوار توپولف نشید .اگر هم خواستید سری به اقوام بزنید با اتوبوس یا گاری یا هر وسیله ای که پیدا شد این کارو انجام بدید.اصلن بهتره جائی نرید چون همونشم خطرناکه بهتره بشینید تو خونه فوتبال تماشا کنید .بینید صحبت سر مربی تیم ملی به کجا ختم میشه وآیا قطبی میمونه یا میره یا کری خوندن علی دائی با کفاشیان به کجا ختم میشه وآیا جلسه صبح بوده یا عصر البته فرقی در اصل ماجرا نمیکنه چون مهم اینه که میخواستند این اسطوره رو خراب کنند که کردند.ضمنن علی کریمی هم سوار هواپیما نمیشه احتمالن یاتا از روی علی کریمی کپی برداری کرده .در آخر هواستون باشه روسیه داره همه تقصیرهارو گردن خلبان میندازه تا بازم از این هواپیماها به لهستان بده واونا سوار بشن ودعا به روح سازنده توپولف بکنند.شما هم دعا به روح پر فتوح این مرد بکنید چون تقصیر اون نبوده که این همه ادم ورئیس جمهور وخلق اله به رحمت ایزدی پیوستند میخواستند سوار نشن.
در برنامه نود این هفته رخدادهای ورزش فوتبال لیگ برتر در سال جدید به بوته نقد و بررسی گذاشته شد. نکته قابل تامل در این برنامه فوتبال تراکتور سازی در شهر مشهد در مقابل تیم ابومسلم بود. به نحوی که تیم تراکتور در دقیقه 64 بازی پس از اعلام پنالتی از سوی سعید بخشی زاده داور میدان به نفع ابومسلم، زمین بازی را بنابه توصیه مدیرعامل آن ترک نمود.
کار و کاسبی تارنمای بنده رابطه ای با فوتبال ندارد ولی با تعصبات ملی رابطه مستقیم دارد. مطلب مهم در مواجهه با این موضوع ارق ملی و اعتبار جماعت ترک زبان این مرز و بوم و نحوه مدیریت در مواقع بحرانی است. چیزی که ما در ستاد بحران وزارت کشور به آن خیلی نیاز خواهیم داشت. بنده با ذیحق بودن یا پنالت بودن و یا نبودن، حق داشتن یا نداشتن آقای شفق مدیرعامل تراکتورسازی کاری ندارم. ولی مطلب مهم این است که وقتی در یک وضعیت حساس قرار می گیریم یاد بگیریم با آرامش بحران بوجود آمده را مدیریت کنیم. آقای شفق اول خواستند ماجرا را گردن تماشاچیان تراکتورسازی بیندازند و بعد هم گفتند تصمیم احساسی گرفته شده است. البته این مطالب با بحث مسعود عنایت رئیس کمیته داوران خنثی شد و عنوان شد احساسی شدن ماجرا مال کمتر از دو سه دقیقه است نه ده دقیقه.
مردم محترم آذربایجان که بخش قابل توجهی از مردم این مرز و بوم بوده در طول 50 سال گذشته یک تیم بنام تراکتورسازی تبریز داشته ودارند که جایگاه آن بین مردم تبریز کاملن بر همگان آشکار است. آیا سزاوار است بخاطر اشتباه یک نفر یا چند نفر حرکتی صورت پذیرد که آبروی فوتبال حرفه ای ایران در بین فوتبال قاره کهن و حتی جهان خدشه دار شود وقتی استقلال با سوت زدن مسعود مرادی در سه بازی میبازد که نباید از زمین بیرون رود.
ضمنن اگه این اتفاق توی تبریز رخ میداد معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظار اهالی فوتبال وبالاخص بخشی زاده بود .
حرمت امامزاده با متولی آن است. اگر با چنین حرکتهای محکومی به فکر تیم و باشگاه خود نیستید لااقل به فکر آبروی ایرانی بودن و ترک بودن تیم خودتان باشید. ترکهای اونور مرز در مجاورت ایران تا دیروز ماشین های ترانزیت ما را با سنگ می زدند ولی الان خود را اروپایی دانسته و صاحب تمدن می دانند. هر ایرانی در هر لباس، مقام و مکانی باید یاد بگیرد که وارث حکومت چند هزارساله ای است که تمدنی به بزرگی همه تمدنهای موجود جهان داشته است.
پس یاد بگیریم در مواقع بحرانی ، بحران آفرین نباشیم.اگه دعوای خانوادگی به بیرون خانه سرایت کند میشود رسوائی. پس سعی کنیم آتو دست غیر ایرانی ندهیم.
به مناسبت شروع ششمین سالگرد فعالیت تارنمایت ونیز آنچه که به بوته رای گذاشته شده خواستم بر حسب وظیفه یک یادگاری روی دیوارت بنویسم.اقرار میکنم که نه بخاطر رفاقت دیرین ونه بخاطر تملق گوئی بلکه بخاطر شیوائی ورسا بودن قلمت بایستی ستایش شوی.در زمانه بی خیالی ،بی توجهی وبی تفاوت بودن قشر عظیمی از نه مردم عادی بلکه از فرهیختگانی که بنوعی سکان بخش کارشناسی ومدیریتی این مرز وبوم را در اختیار دارندوکرارن از کلمات نامانوس "کار از کار گذشته،از دست ما کاری ساخته نیست،مدیران میبرند ومیدوزند" واز این دست صحبت ها ،دل هر علاقمندی را بدرد می آورندوترمز دستی هرعلاقمند به این دیار را میکشند.در این وادی دل دریائی داشتن وقلمی که جوهرش را از جوهره پاک وبی آلایش دلی میگیردکه سرشار از لطافت وحس عاشقی به وطن وبیان مشکلات ونارساییهای موجود میباشدهنری است ذاتی که خدا نزد تو نهاده تا از آن در راه اعتلای دیاری بکوشی که نامهای بزرگی در پس نام بزرگ آن در طی قرنها نهفته است.خیلی وقتها دلت از این همه بی تفاوتی میگیرد آن هنگام این نوشته های بی مزد ومنت تسلی بخش همان دلها وسنگ صبور همان انسانهائی میشود که دوست دارند لیاقت داشتن چنین نام نیکی از وطن را یدک بکشند.سابقن من پرسشگر چرائی وبلاگ نویسی بودم اما حال پاسخگوی بودن آن شده ام.همیشه یک از هیچ ، حضور از نبودن وعشق از بی عاطفگی بالاتر است.حضور پر شور همه کسانی که در این دایره مجازی قلم میزنند خود دلیلی بر خواستن است همگی میخواهند آگاهی دهند،همگی میخواهند اصولی را یادآوری یا نظری را اعلام کنند.در میدان فعالیت شما دلخوشیم که یک قلم به دست همیشه هست که بنویسد .این که بی مزد ومنت آن دسته از علاقمندان را از نوشته هایت بهره مند میکنی اثر گذار بودن شماست .چیزی که همیشه این حقیر بدان اعتقاد دارم که آدمها باید در طول زندگی یک اثر حتی کوچک از خود به جا گذارندواگر این اثر در دیگران اثری گذارد میشود اثر گذار بودن واین چیزی است که تو با بعضی چیزهای دیگر همگی رابا هم داری.با تو بوده و هستیم تا روزی دست در دست هم دهیم به مهر میهن خویش کنیم آباد.برای رای دادن به درویش که رای دادن به خود ماست اینجا کلیک بفرمایید.ضمنن بعد از انتخاب وبلاگ سری به پایین صفحه زده و4 پنجره را پر کنید.بعد از ثبت نظر پیغام اعلام میشود ومیتوانید نظرات کلی را ببینید.
همه ایرانیان و یا جمع کثیری از این مردم، دانشمند فرزانه پروفسور حسابی را می شناسند کسی که در عمر پر مایه خویش صرفاً در راه اعتلای علم و رساندن نام ایران بر بلندای قلل علمی جهان نقش فراموش نشدنی را برای ایران به یادگار گذاشت. مهندس ایرج حسابی فرزند خلف پروفسور به نمایندگی از بنیاد این فرهیخته فرزانه در نامه ای سرگشاده به متولیان امر ضمن اینکه دست یاری بسوی ایشان دراز نموده تا مجدداً یادآوری نماید که این مُلک نه مُلک شاه است نه مُلک رعیت بلکه این ملک متعلق به همه عاشقان ودلسوختگانی است که هر یک بنوعی در اعتلای نام عزیزایران کوششی بس ناچیز انجام داده اند. به جهت حفظ امانت بخشهای اصلی نامه بدنبال می آید.
"استادمان ، در پذیرشِ فِرِستِ (رسالت) دانشداری جهانی ، بهتنهایی ، در نقش یک هیئت ایرانی ، در سازمان ملل متحد ( کنفرانسهای بینالمللی هستهیی : 23 سال ؛ فضا : 11 سال و پایداریِ لایه اوزون : 7 سال ) ، در جایگاهِ یک هممیهنِ مسلمان دردآشنا ، در آوَردِ آبرویی ملی ، و در همآوَردی ، با جهان ناخُرسند ، از دانشآوریهای ما ؛ آنی ، از پای ، ننشستند ! تا جاییکه ، در تَرازی سنجشی ، از یادگار پرارزش نشست دانشی و پژوهشیکشورهای پیشرو ، در دانشگاه آکسفورد ، سرافرازیم که : از میان همه اساتید نامآور ، و باشَندِهِ فیزیک ، و اختر فیزیکِ جهان ، تنها ، از 16 نفر و استادحسابی ، به نشانِ "پروفسور" ، یاد کردهاند .
در این سفرها ، که استاد ، فرزندان خود را ، برای آشنایی با جهان پیشرفته ، همراه میبردند ؛ درپذیرایی جاهْداری ، در جایگاهِ (پاویون) وین ، نگرندهِ بالندهِ نواختنِ سرودِ ایرانی Persian march ، یادآور شکوه فرهنگ ایران زمین ، شاهکارِ بیهمتای یوهان شتراوس بودند ؛ و در شامگاهی دلانگیز ، چشماندازِ دلنشینِ تابشِ چراغهای کشتی ، در شکافتِ بازتابِ پرتوِ نورهای کنارهِ رودِ دانوب ، و ستایشِ این دادهِ الهی ، از سوی نوازندگانِ چیره دست اتریشی ، با آوای گوشنوازِ دانوبِ آبی ، ساخته شتراوس بزرگ ؛ و در دیداری از پاریس ، بازآواییِ این دلنوازیها ، بر رودخانه سن ، یادی جاودانه را ، برایشان ، برجای گذاشت . در همان روزان ، بچهها ، در فراگیری دیوان حافظ ، نزد استاد و مادر ، گواهِ دلدادگیهای لسانُالغِیْب ، به آبِ رُکنآباد بودند ! : نِمْیْ دَهَنْد ! اِجازَت ! مَرا ! بِه سِیْر و ! سَفَر ! : نَسْـیْمِ بادِ مُصَلی و ! آبِ رُکْنآباد !
که دریافتنِ چگونگیِ این دلْسپردنها : بِدِه ! ساقْی ! مِیِ باقْی ! کِه ! دَرْ جَنَّت ! نَخواهْیْ یافْت ! : کِنارِ آبِ رُکْن آباد و ! گُلْگَشْتِ مُصَلا را ! رهسپار فارس شدند ، تا در رُکنآباد ، به شمارشِ کشتیهای شناور ، در آن گذرگاهِ آبی دلربا ، بنشینند : اما ، تنها ، با جوی گِلی ! و آبْ باریکهیی ! روبهرو شدند ؛ ولی ، با این آموزهِ راهبَر ، دانستند ! : که عشق ، به سرزمینِ مادری ، چگونه ، نگاهبان و جایگزینِ همه زیباییهای دنیا ، میشود ! : زِ رُکْنآباد ما ! : صَد ! لَوْحَشَ الله ! : کِه ! عُمْرِ خِضْر ! مْیْبَخْشَد ! : زُلالَش !
...